#کودکانه
#معرفی_بازی ۹
✅"اسم فامیل"
🔷حداقل شرکت کنندگان در این بازی دو نفر است؛ اما اگر این بازی چند نفره انجام بگیرد هیجان بیشتری دارد.
🔹در این بازی هرکدام از بازیکنان یک قلم و یک ورق دارد.
هر کسی در برگه خود چند ستون میکشد. در بالای هرستون یکی از این عنوانها نوشته میشود:
اسم، فامیل، غذا، میوه، شهر، کشور، رنگ و ....
🔹پس از نوشتن عنوانها، بازی آغاز میشود. و در هر دور از بازی یکی از افراد حرفی از حروف الفبا را مشخص میکند، باید برای هر کدام از عنوان ها نامی را پیدا کنند که با همان حرف آغاز شده است.
🔹اولین کسی که تمام ستون ها را پر کرد، با گفتن کلمه «تمام» به بقیه اعلام میکند و بازی متوقف میشود؛
☑️حالا باید امتیازدهی را آغاز کنیم:
🔸اگر همه اسمهای نوشته شده در یک ستون، متفاوت بود، هر بازیکن ده امتیاز میگیرد؛
🔸اما اگر اسمی میان دو یا سه نفر مشترک بود، به آنها پنج امتیاز تعلق میگیرد.
🔸اگر هم کسی چیزی در یک ستون ننوشته باشد، هیچ امتیازی نمیگیرد.
▫️در پایان با جمع امتیازها برنده معلوم میشود.
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#مصاحبه
🌷به مناسبت ۲۶ دی🌷
🌷سالروز بازگشت آزادههای سرافراز🌷
🌷به میهن اسلامی در سال ۱۳۶۹🌷
🎤گفتگوی اختصاصی با #سیدناصر_حسینیپور
📖 نویسنده و راوی کتاب #پایی_که_جا_ماند
قسمت چهارم
❓به نظر خودتان تکان دهنده ترین بخش خاطراتتان کدامند؟
🔹 فکر میکنم تکاندهندهترین خاطرات کتاب به جاده خندق برمیگردد، به لحظهای که افسر بعثی چوب پرچم عراق را درون شکم یکی از شهدای ما، پایین جناق سینهاش کوبید و پرچم را درون شکمش فرو کرد و یا سوختن جنازه شهیدان محمد کریمی و ابراهیم نویدی پور، فرمانده و جانشین گروهان قاسم بن الحسن علیهالسلام یا لحظه ای که سه، چهار نظامی بعثی هرکدام یک خشاب کامل را روی سر و سینه شهیدی که روحانی بود خالی کردند.
همچنین زمانی در زندانهای عراق که مجبورمان میکردند برای بیماری گال لخت مادرزاد جلوی آفتاب بنشینیم و تحقیرمان میکردند و. ..
❓سختترین لحظه اسارت برای شما چه بود؟
🔹 به نظرم سختترین لحظه برای هر اسیر ایرانی به دو مطلب برمیگردد. برای من که این طور است.
هر دو لحظه سخت به امام راحل مربوط میشود. مورد اول اینکه سختترین لحظه برای من وقتی بود که به من میگفتند به امام خمینی فحش بده
روز اول اسارتم افسر عراقی برای اینکه به امام توهین کنم برایم مهلت تعیین کرد. وقتی به امام توهین نکردم دو گلوله به هر دو پایم شلیک کرد.
این در حالی بود که پای راستم قطع و استخوانهایش متلاشی شده بود و پای چپم هم بدجوری زخمی بود.
این لحظه همان طوری که در کتاب آوردهام برای من به یک کابوس تبدیل شده است.
مورد دوم هم به رحلت بنیان گذار انقلاب اسلامی برمیگردد که بدترین و سختترین لحظه برای هر اسیر ایرانی بود.
❓واکنش اسرا بعد از رحلت امام(ره) چگونه بود؟
🔹 امام که رحلت کردند احساس کردیم همه به معنای واقعی کلمه یتیم شده ایم. اما وقتی که آیت الله خامنه ای از سوی مجلس خبرگان رهبری به عنوان رهبر انقلاب انتخاب شدند هم قلب ها و دلها آرام شدند و دردهایمان تسکین پیدا کرد.
❓و شیرین ترین لحظه اسارت؟
🔹 قطعاً شیرینترین خاطره به آزادی برمیگردد که این بخش را در کتابم بنام "تولد دوباره" به آن پرداختهام.
❓بعد از اسارت، تا به حال شده که به خودتان بگویید ای کاش الآن اسیر بودم؟
🔹 البته که زندان چیز خوبی نیست. نه جنگ و نه زندان به خودی خود چیزهای خوبی نیستند، ولی برای ما که با مفاهیم و اصول اسلامی و انقلابی و فرهنگ عاشورا دفاع کردیم، جنگ یک گنج بود و زندانهای عراق در کنار پستیها و خباثتها و شکنجهاش مملو از صفا و صمیمیت و عشق و دینداری و ولایتمداری و محل تولید ارزش های الهی، اخلاقی وانسانی بود.
دلم برای زندان تنگ میشود. چون ما زندان بودیم ولی زندانبانان را با مفاهیم و آرمانهای امام به اسارت خود درآورده بودیم. خیلی از آنها اسیر عقیده و آرمانهای امام خمینی میشدند.
آرمانهایی که اسرا حامل آن بودند. بیشتر نظامیان عراقی بعد از فتوای امام علیه سلمان رشدی دیگر به امام توهین نکردند.
❓تخریب چی بودن سخت تر است یا دیدهبان بودن؟
🔹 باز هم سئوالات سخت پرسیدید!؟
❓یک جمله از تخریبچی؟
🔹 شهید حمید فروزان که تخریبچی حرفهای و کاربلد و باتجربهای بود همیشه میگفت:
«بابام میگه: تخریب نرو، تخریب میری رو مین نرو، رو مین میری هوا نرو!»
❓یک جمله از دیدهبان؟
🔹 شهید اللهخواست پرگانی دیدهبان قابلی بود و در دورهی خلبانی قبول شده بود.
شهید مستوفی زاده به اللهخواست گفت:
"شما که دوره خلبانی قبول شدهای چرا نمیروی دانشگاه؟"
شهید پرگانی گفت:
"بدون خلبان شدن هم میشود پرواز کرد. ما دیدهبان که هستیم، آن بالا، بالای دکل هستیم. با شهادت هم میشود پرواز کرد و به آسمان رفت."
❓در مقدمه کتاب نوشته اید که این کتاب تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت؛ به خاطر آن همه زیبایی که با رفتارش آفرید و آنچه بر من گذشت، جز زیبایی نبود و «ما رأیت الا جمیلا». رابطه ولید فرحان و این عبارت چیست؟
🔹 خب در کربلا اتفاقات دردآور و دلخراشی به وجود آمد. امام حسین( ع) و یاران و خاندانش شهید شدند وبدن هایشان تکه تکه شد و لگدکوب سم اسبان لشکریان یزید شدند. از حیث ظاهر حوادث و اتفاقات دلخراش روز عاشورا زیبا نبودند. اما چشمان آینده بین حضرت زینب(س) این خبرنگار دنیای بیداری، این اتفاقات و حوادث دلخراش را زیبا دید. آن حوادث خیر، مایه و شالودهی حرکتهای ظلم ستیزانه و استکبارستیز همه عصرها و نسلها بود.
❓آیا تصور میکردید این کتاب تا این حد با استقبال روبرو شود؟
ادامه دارد ...
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🔥تنها میان داعش🔥
#تنها_میان_داعش
◀️ قسمت بیست و سوم
💠 در را که پشت سرش بست صدای #اذان مغرب بلند شد و شاید برای همین انقدر سریع رفت تا افطار در خانه نباشد.
دیگر شیره توتی هم در خانه نبود، #افطار امشب فقط چند تکه نان بود و عباس رفت تا سهم ما بیشتر شود.
💠 رفت اما خیالش راحت بود که یوسف از گرسنگی دست و پا نمیزند زیرا #خدا با اشک زمین به فریادمان رسیده بود.
چند روز پیش بازوی همت جوانان شهر به کار افتاد و با حفر چاه به #آب رسیدند. هر چند آب چاه، تلخ و شور بود اما از طعم تلف شدن شیرینتر بود که حداقل یوسف کمتر ضجه میزد و عباس با لبِ تَر به معرکه برمیگشت.
💠 سر سفره افطار حواسم بود زخم گوشه پیشانیام را با موهایم بپوشانم تا کسی نبیند اما زخم دلم قابل پوشاندن نبود و میترسیدم اشک از چشمانم چکه کند که به آشپزخانه رفتم.
پس از یک روز روزهداری تنها چند لقمه نان خورده بودم و حالا دلم نه از گرسنگی که از #دلتنگی برای حیدر ضعف میرفت.
💠 خلوت آشپزخانه فرصت خوبی بود تا کام دلم را از کلام شیرینش تَر کنم که با #رؤیای شنیدن صدایش تماس گرفتم، اما باز هم موبایلش خاموش بود.
گوشی در دستم ماند و وقتی کنارم نبود باید با عکسش درددل میکردم که قطرات اشکم روی صفحه گوشی و تصویر صورت ماهش میچکید.
💠 چند روز از شروع عملیات میگذشت و در گیر و دار جنگ فرصت همصحبتیمان کاملاً از دست رفته بود.
عباس دلداریام میداد در شرایط عملیات نمیتواند موبایلش را شارژ کند و من دیگر طاقت این تنهایی طولانی را نداشتم.
💠 همانطورکه پشتم به کابینت بود، لیز خوردم و کف آشپزخانه روی زمین نشستم که صدای زنگ گوشی بلند شد. حتی خیال اینکه حیدر پشت خط باشد، دلم را میلرزاند.
شماره ناآشنا بود و دلم خیالبافی کرد حیدر با خط دیگری تماس گرفته که مشتاقانه جواب دادم :«بله؟» اما نه تنها آنچه دلم میخواست نشد که دلم از جا کنده شد :«پسرعموت اینجاس، میخوای باهاش حرف بزنی؟»
💠 صدایی غریبه که نیشخندش از پشت تلفن هم پیدا بود و خبر داشت من از حیدر بیخبرم!
انگار صدایم هم از ترس در انتهای گلویم پنهان شده بود که نتوانستم حرفی بزنم و او در همین فرصت، کار دلم را ساخت :«البته فکر نکنم بتونه حرف بزنه، بذار ببینم!» لحظهای سکوت، صدای ضربهای و نالهای که از درد فریاد کشید.
💠 ناله حیدر قلبم را از هم پاره کرد و او فهمید چه بلایی سرم آورده که با تازیانه تهدید به جان دلم افتاد :«شنیدی؟ در همین حد میتونه حرف بزنه! قسم خورده بودم سرش رو برات میارم، اما حالا خودت انتخاب کن چی دوست داری برات بیارم!»
احساس نمیکردم، یقین داشتم قلبم آتش گرفته و بهجای نفس، خاکستر از گلویم بالا میآمد که به حالت خفگی افتادم.
💠 ناله حیدر همچنان شنیده میشد، عزیز دلم درد میکشید و کاری از دستم برنمیآمد که با هر نفس جانم به گلو میرسید و زبان جهنمی عدنان مثل مار نیشم میزد :«پس چرا حرف نمیزنی؟ نترس! من فقط میخوام بابت اون روز تو باغ با این تسویه حساب کنم، ذره ذره زجرش میدم تا بمیره!»
از جان به لب رسیده من چیزی نمانده بود جز هجوم نفسهای بریدهای که در گوشی میپیچید و عدنان میشنید که مستانه خندید و اضطرارم را به تمسخر گرفت :«از اینکه دارم هردوتون رو زجر میدم لذت میبرم!»
💠 و با تهدیدی وحشیانه به دلم تیر خلاص زد :«این کافر اسیر منه و خونش حلال! میخوام زجرکشش کنم!» ارتباط را قطع کرد، اما ناله حیدر همچنان در گوشم بود.
جانی که به گلویم رسیده بود، برنمیگشت و نفسی که در سینه مانده بود، بالا نمیآمد.
💠 دستم را به لبه کابینت گرفتم تا بتوانم بلند شوم و دیگر توانی به تنم نبود که قامتم از زانو شکست و با صورت به زمین خوردم. #جراحت پیشانیام دوباره سر باز کرد و جریان گرم #خون را روی صورتم حس کردم.
از تصور زجرکُش شدن حیدر در دریای درد دست و پا میزدم و دلم میخواست من جای او #جان بدهم.
💠 همه به آشپزخانه ریخته و خیال میکردند سرم اینجا شکسته و نمیدانستند دلم در هم شکسته و این خون، خونابه #غم است که از جراحت جانم جاری شده است.
عصر، #عشق حیدر با من بود که این زخم حریفم نشد و حالا شاهد زجرکشیدن عشقم بودم که همین پیشانی شکسته #قاتل جانم شده بود.
💠 ضعف روزهداری، حجم خونی که از دست میدادم و #وحشت عدنان کارم را طوری ساخت که راهی درمانگاه شدم، اما درمانگاه آمرلی دیگر برای مجروحین شهر هم جا نداشت.
گوشه حیاط درمانگاه سر زانو نشسته بودم، عمو و زنعمو هر سمتی میرفتند تا برای خونریزی زخم پیشانیام مرهمی پیدا کنند و من میدیدم درمانگاه #قیامت شده است...
ادامه دارد ...
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ
#آمریکا
#افول_آمریکا
#غرب_همچنان_وحشی ۱
🎥 آموزش مواجهه با تیراندازی توسط مادری به فرزند ۵ ساله خود در آمریکا
🔸مادری به پسر ۵ سالهاش یاد میدهد که اگر تیراندازی در مدرسهاش وجود داشت، چه کاری انجام دهد و چگونه از کوله پشتی ضد گلوله خود استفاده کند
🔹تنها در یک سال تحصیلی گذشته ۱۹۳ حمله مسلحانه در مدارس آمریکا به ثبت رسیده که این رقم در یک دهه گذشته بی سابقه بوده است.
🔹در یک سال تحصیلی گذشته به علت حملات مسلحانه در مدارس ۵۹ نفر کشته و ۱۳۸ نفر زخمی شده اند.
24.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کودکانه
📺کارتون #پهلوانان (۸)
🎞این قسمت: سالار
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
هدایت شده از سالن مطالعه
AUD-20210814-WA0011.mp3
10.55M
🎙سخنرانی دهه محرم سال ۱۴۰۰
✨ #گفتگوی_حسینی (شب چهارم)
#اصول_زیبا_سخن_گفتن
#محرم
#امام_حسین
#دهه_محرم
#استاد_احمد_غلامعلی
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
#لطیفه_نکته (۱۷۳)
به نام خدای حافظ آبروی انسانها
سلام بر عاشقان خورشید عالم تاب حضرت ختمی مرتبت
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
مَن عَلِمَ مِن أخِیهِ سَیِّئَةً فَسَتَرَها، سَتَرَ اللهُ عَلَیهِ یَومَ القِیامَةِ.
هر که از برادر خود گناهی بداند و آن را بپوشاند، خداوند در روز قیامت گناهان او را بپوشاند.
المعجم الکبیر طبرانی، ج ۱۹، ص ۴۴۰
حق الناس سه چیز است جان و مال و آبرو که مهمترینش آبروست مراقب باشیم با افشاء عیب دوستان آبرویشان را نبریم آبروی ریخته شده به این راحتی جمع نخواهد شد.