#خاطرات
#ظهور_دوباره_شهید ...
🖋قسمت دوم
صبح اولین کاری که کردم پیگیر تماس شدم. حتی در حوالی آن ساعت هیچ تماسی ثبت نشده بود.!
از طرفی ۲۵ مرتبه زنگ خوردن گوشی اتفاقی غیرممکن بود.
از نظر قانونی اگر زیر ۲۵ مرتبه تماسی گرفته شود و پاسخ ندهیم. گوشی اشغال شده و قطع می شود.
عقل و عشق حکم می کرد به اتفاقات آن شب اعتماد کنم.
فصول کتاب در حال تکمیل است.
با اتوبوس راهی روستای زنگی آباد شدم.
روستایی در ۲۰ کیلومتری کرمان.
در جاده زرند.
به روستا که رسیدم یک لحظه دوباره شک شیطانی به سراغم آمد.
این چه کاری ست که من کردم.
شاید خیال بوده شاید.....
هنوز شاید ها کامل نشده بود که دوچرخه سواری جلوی من ایستاد.
سلام علیکم. آقای صفایی؟
علیکم سلام. بله. شما؟
چشمانش پر از اشک شد و گفت:
من مرتضی هستم. برادر شهید حاج یونس زنگی آبادی.
از دوچرخه پیاده شد و من را در آغوش کشید و گفت:
بفرمایید برویم منزل.
شما مهمان حاج یونس هستید.
قدمتان سر چشم.
دیشب حاج یونس به خوابم آمد و گفت: که این ساعت به پیشواز شما بیایم!
دیگر تمام اتفاقات عجیب داشت برایم عادی میشد.
مطمئن بودم عجیبتر هم خواهد شد.
مهمان همسر و فرزندان شهید شدم.
مصطفی و فاطمه فرزندان شهید بودند.
وقتی فهمیده بودند فرستاده ای از طرف پدر میآید برای دیدنم لحظه شماری کرده بودند.
اکنون در فضای گرم و صمیمی حیاط منزل در کنار برادر شهید و دو فرزند شهید بودم.
سر صحبت را با فرزندان شهید باز کردم.
پرواز کبوتری که روی دیوار حیاط نشست توجه همه ما را به خود جلب کرد.
با خود فکر کردم شاید حاج یونس این بار در کسوت کبوتری ظاهر شده.
مصطفی و فاطمه همزمان گفتند:
چه کبوتر قشنگی!.
مصطفی سه ساله بود و فاطمه ده ماهه که پدر شهید شد.
این جمله را مصطفی آنچنان با حسرت و سوزناک گفت که فاطمه زد زیر گریه.
برای این که دختر شهید را آرام کنم، گفتم:
پدر شما شهید است.
شهداء زنده اند.
دست پدران شما بسیار باز است.
میتوانند هر حاجتی که داشته باشید را برآورده کنند.
ناگهان فاطمه وسط حرفم دوید و گفت:
هر حاجتی؟
یکه خوردم.
گفتم: تا آن جایی که بتوانند.
البته بستگی به حاجت دارد.
فاطمه گفت:
تنها آرزوی من دیدن پدرم هست.
ناگهان کبوتر پرواز کرد و روی شانه فاطمه نشست و نوکش را به گونه های فاطمه کشید.
همه تعجب کرده بودیم. ولی من یقین داشتم که این کبوتر، سفیر شهید است.
خبر در روستا زود می پیچد.
خبر ورود نویسندهای که به زنگی آباد آمده تا درباره حاج یونس کتاب بنویسد.
آقا مرتضی گفت:
خبر از اینجا به کرمان هم رسیده و عده ای از دوستان و همرزمان حاج یونس پیغام داده اند که امشب بعد از شام می آیند اینجا برای شب نشینی، و نقل مجلسمان هم حاج یونس خواهد بود.
گفتم عالی است و با وجود آنها جای خالی خاطراتی که درباره حاجی خوانده ام، پر می شود.
حضور همرزمان حاج یونس برای پی بردن به وجوه نظامی شخصیت او بسیار ضروری است.
دارم کلافه می شوم:
چرا در این همه فصولی که از سر گذرانده ام، حاج یونس خودی نشان نداده است؟
آیا در این همه اشتباهی وجود ندارد که او تصحیح کند؟
حاجی جان، با تایید کار تا اینجا به من برای ادامه قوت قلب می دهی
پس چرا خودی به من نمینمایی؟
تویی که به جسم کبوتری در می آیی تا ....
ناگهان برحاشیه دستنوشته من این خطوط پدیدار شد :
بسم الله الرحمن الرحیم
۱. اگر شما انتخاب شده اید، به دلیل روش تحلیلی کار شماست. پس انتخاب شما همان تایید کار شماست.
۲. اشتباهی صورت نگرفته است که مجبور به دخالت شوم جز آنکه شفای مادرم بیشتر از آنکه رحمت خداوند بر من و برادرم مرتضی باشد ، بر پدرم بوده است، زیرا خداوند نمی خواست زندگی بر او بیشتر از آن سخت شود. مرگ همدم در طاقت او نبود و چون فردی صالح بود، خداوند بر او این رنج را نپذیرفت.
۳. درست است که پس از مرگ پدرم ، من مرد اول خانه شدم ، اما مادرم قوی تر از آن بود که به من متکی باشد.
۴. مبادا حق مرتضی ضایع شود. او در بیشتر کارها پس از مرگ پدرم همراه و کمک من بود.
۵. در نوشتن محکم باشید و جز به رضای خدا نیندیشید ، زیرا بسیاری از دقایق در زندگی من وجود دارد که متأسفانه به رضای دیگران اندیشیده ام که رضای خدا در آن نبوده است. پس شما به حذف آن دقایق همت کنید،هر چند خداوند مهربان از هر آنچه قصور در زندگی من بوده است، در گذشته است. والسلام
از شدت هیجان چنان می لرزیدم که ترسیدم قلبم تاب نیاورد.
آقا مرتضی را صدا کردم و با چشمانی اشکبار دستخط حاج یونس را نشانش دادم و گفتم :
این دستخط را می شناسید؟
با دقت نگاه کرد و ناباور به من خیره شد.
گفت:
خط حاج یونس است!
و حیران به خط نگاه کرد و باز به من.
پرسید: این را از کجا آورده اید؟
ادامه دارد...
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
#لطیفه_نکته ۱۲۰
از ابليس پرسيدند؛ چرا از ايران فرار کردی؟ 😳
در پاسخ گفت:
مهارتهای دزدی؛ ريا؛ کلاهبرداری؛ حيله گری؛ دروغ و رشوه خواری را به آنها آموختم و بوسيله اينها کاخ و ماشين و مزرعه و ویلا خريدند و ساختند
بعد بر روی آنها نوشتند: هذا من فضل ربی ... 😐😡
قدرنشناسن! میفهمی! قدر نشناس😐😂😂
*به نام خدای حق خواه*
*سلام*
*امیرالمؤمنین على عليه السلام*
*اَلْحَقُّ طَريقُ الْجَنَّةِ وَ الْباطِلُ طَريقُ النّارِ وَ عَلى كُلِّ طَريقٍ داعٍ*
*حق، راه بهشت است و باطل، راه جهنم و بر سر هر راهى دعوت كننده اى است.*
*نهج السعادة، ج ۳، ص ۲۹۱*
*چقدر این فرمایش حضرت زیباست. گاهی انسانها حق را می فهمند ولی به خاطر دنیا و جاه و مقام حق را پیروی نمی کنند. گاهی انسانها سعی می کنند راه های باطل را حق جلوه دهند و دیگران را به آن دعوت کنند به هر حال همواره انسانهایی هستند که ما را به حق و درستی دعوت می کنند وشیاطینی هستند که ما را به باطل دعوت می کنند و این ما هستیم که باید با عقل بزرگترین نعمت و حجت خدا بر بشر بسنجیم و هرگز از حق فاصله نگیریم. خدایا همه ما را به حق رهنمون باش و ما را از پیروی باطل دور بفرما.*
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
KayhanNews75979710412150515354162.pdf
11.01M
بسم الله الرحمن الرحیم
تمام صفحات #روزنامه_کیهان
امروز چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۱
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
شرح صحیفه. جلسه ۱.m4a
16.16M
#شرح_صحیفه_سجادیه
شرح و تفسیر دعای ۲۴
جلسه اول
درخدمت استاد سیدعلی حسینیآملی
سهشنبه ۱۷ خرداد
مسجد حضرت زینب علیهاالسلام/شهرک شهید زینالدین
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
شرح صحیفه. جلسه ۲.m4a
10.67M
#شرح_صحیفه_سجادیه
شرح و تفسیر دعای ۲۴
جلسه دوم
درخدمت استاد سیدعلی حسینیآملی
سهشنبه ۲۴ خرداد
مسجد حضرت زینب علیهاالسلام/شهرک شهید زینالدین
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
12.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روانشناسی_و_مشاوره
💢#فرزندپروری
✅ کارشناس:استاد #اخوی
روان شناس و استاد مرکز مشاوره حوزه علمیه
🔷 جلسه چهارم: زبان تربیت
#سبک_زندگی_اسلامی
#زبان_تربیت
نکته: معمول مطالب این بخش از کانال "سماح" مرکز مشاوره حوزه علمیه قم گرفته میشود.
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
📖 فرنگیس
#خاطرات_فرنگیس_حیدریپور
🖋قسمت ۷۸م
دکتر که آمد، سری تکان داد و گفت: «لازم بود با این همه بجنگی؟ این همه کار سخت؟ چرا اینقدر به خودت فشار آوردی؟ داشتی میمردی.»
آرام گفتم: «چه کنم، دکتر؟ مجبور بودم.»
دکتر عینکی بود. ورقهای دستش گرفت و گفت: «خدا به تو و بچهات رحم کرده. ممکن بود هر دو بمیرید. بچهات دو ماه زودتر دنیا آمده، چون تکان خوردهای. هر کس به جای تو بود، با این همه سختی تحمل نمیکرد. برایت داروهای تقویتی مینویسم که بخوری.»
دو روز در بیمارستان بودم. شوهرم و همسایهها و فامیل مواظب بچهام بودند و همعروسم بچهام را شیر میداد. خودش هم بچۀ کوچک داشت. توی این مدت، از چشمهای مادر شوهرم میترسیدم. میترسیدم از حال قهرمان بپرسد. آخرش هم پرسید: «روله، از قهرمان چه خبر؟ توی این مدت، این پسر یک سری به این مادر بیچارهاش نزده.»
وقتی که این حرف را زد، دستم را به شکمم گرفتم و وانمود کردم که درد دارم. بنا کردم به آه و ناله. علیمردان که بیرون از اتاق بود، تندی وارد شد و پرسید: «چه شده، فرنگیس؟»
اشک میریختم، ولی گفتم: «هیچی. فقط تو را به خدا مرا از اینجا ببر. زودتر ببر.»
بعد آرام، طوری که فقط خودش بشنود، ادامه دادم: «نمیخواهم بیشتر از این شرمندۀ مادرت باشم. نمیخواهم بیشتر از این به او دروغ بگویم.»
حالم بد بود. از یک طرف برای بچهام ناراحت بودم، از طرفی برای برادرشوهرم که شهید شده بود و از سوی دیگر مادرشوهرم هم توی اتاق، کنار من بستری بود. حالش اصلاً خوب نبود. دکتر گفته بود تا حالش خوب نشده، چیز ناراحت کنندهای به او نگوییم.
وقتی دکتر گفت میتوانم بروم، انگار دنیا را به من دادند. آفتابِ صبح اتاق را پر کرده بود. با خوشحالی به بیرون از اتاق نگاه کردم. درختهای لخت توی حیاط، انگار خیلی قشنگتر از قبل شده بودند. چند نفر تکوتوک از حیاط رد میشدند.
رویم را که برگرداندم، مادر شوهرم لبخند زد وگفت: «رفتی بیرون، حواست به بچه باشد. مواظب خودتان باشید. گاهی هم سری به خانۀ من بزن.» گفتم: «چشم. به امید خدا، شما هم برمیگردید و میآیید کمک من.»
مادرشوهرم با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: «فعلاً که جای ترکشها چرک کرده. ولی به امید خدا میآیم. دلم میخواهد نوهام را زودتر ببینم.»
لباسهایم را با کمک علیمردان جمع کردم. شوهرم نسخۀ داروها را از دکتر گرفت. وقتی برای خداحافظی صورت مادر شوهرم را بوسیدم، دلم گرفت. دستش را گرفتم، همان دستی که روی قلب قهرمان گذاشته بودم. گفتم: «مادر، تو تاج سر مایی. عزیز مایی. زودتر خوب شو و برگرد. منتظرت هستیم.»
همعروسم که کنار مادرشوهرم بود، خندید و گفت: «حالا تو برو، من میمانم و با مادر برمیگردم.»
مادرشوهرم چهل شب در بیمارستان ماند. بعد او را به خانۀ برادرش بردند. برادرش به سختی و به مرور، ماجرا را به او گفت..
قرار شد برای برادرم عروسی بگیرم. سال ۱۳۶۴ بود. ابراهیم بیستودو سالش بود. عروس را از روستای کفراور از میان اقوام انتخاب کردیم. گروهی از زنها و مردها جمع شدیم و با یک مینیبوس رفتیم کفراور. بعد از مصیبتهایی که همۀ مردم کشیده بودند، گرفتن یک عروسی، همه را دور هم جمع میکرد و کمی از درد و غصهها کم میشد. پدرم از خانوادههایی که عزادار بودند، اجازه گرفت و راه افتادیم. شیرینی و برنج و گوشت هم با خودمان بردیم وبله را از خانوادۀ عروس گرفتیم و برگشتیم. بعد از سه ماه، تصمیم گرفتیم توی ده عروسی بگیریم.
میدانستیم میهمان زیاد داریم. گاوی سر بریدیم و مردم را دعوت کردیم.
آن وقتها کارت دعوت نبود و با نامه مردم را دعوت کردیم. ابراهیم همۀ دوستانش و پاسدارها را دعوت کرد. گروهی هم دنبال ساز و دهل رفتند. ساز و دهل آوردیم و بعد از مدتها، مردم نفسی کشیدند.
برنج و گوشت را داخل مجمع ریختیم و سه نفر سه نفر از یک سینی غذا خوردند. روستا شلوغ بود و شاد. همهاش دعا میکردیم هواپیماها نیایند. تمام مردم روستا خوشحال بودند. گرچه همه داغدار و زخمی بودند، اما موافق بودند که عروسی بگیریم.
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee