#فاجعهٔ_روز_پنجشنبه
قسمت اول؛
امروز ۲۷ صفر روزی است که در تاریخ اسلام به "رَزِیَّه یَومِ الخَمیس" معروف شده؛
💥 ماجرای دوات و قلم
🔹#ماجرای_دوات_و_قلم یا دَوات و قِرْطاس، اشاره است به قلم و دوات خواستن پیامبر اکرم (ص) در بستر بیماری، برای نوشتن وصیتی به مسلمانان که پس از وی گمراه نشوند.
🔹بنابر روایات، این درخواست پیامبر، با مخالفت #عمر_بن_خطاب مواجه شد که با گفتن جملهٔ توهینآمیز «این مرد هذیان میگوید» [نعوذ بالله]، مانع از نوشتن سفارش پیامبر (ص) میشود.
🔹واکنش خلیفهٔ دوم برخلاف برخی از آیات قرآن بوده و انتقاد برخی از علما و نویسندگان مسلمان را در پی داشته است.
🔹این واقعه -که از آن به مصیبت بزرگ یا #فاجعهٔ_روز_پنجشنبه یاد شده- در منابع روایی و تاریخی شیعه و سنی نقل شده است.
🔹از نظر شیعیان، پیامبر (ص) اراده داشت بر جانشینی امام علی (ع) پس از خود تأکید کند.
🔸🌺🔸--------------
@salonemotalee
#فاجعهٔ_روز_پنجشنبه
قسمت دوم،
💥 شرح ماجرای دوات و قلم
🔹بنابر منابع تاریخی و روایی، هنگامیکه پیامبر اسلام (ص) در آخرین روزهای حیات خود در بستر بیماری بود، قلم و دواتی خواست تا سفارشی بنویسد که مانع گمراهی مسلمانان پس از خود شود.
🔹این خواسته، با مخالفت یکی از حاضران مواجه شد و وصیت پیامبر (ص) ناگفته ماند. یکی از حاضران گفت: «پیامبر هذیان میگوید و کتاب خدا ما را بس است»!! سپس میان اصحاب #اختلاف افتاد. پیامبر (ص) نیز با مشاهدهٔ اختلاف اصحاب از آنان خواست از نزد او بروند.
🔹بیشتر منابع شخص مخالفتکننده با پیامبر (ص) را، #خلیفهٔ_دوم معرفی کردهاند، اما برخی منابع نام وی را سانسور کردهاند.
🔹بنابر نظر علمای شیعه، پیامبر (ص) میخواست با حدیث دوات بر #جانشینی امام علی (ع) پس از خود تأکید کند. اما برخی از حاضران به این امر پی بردند و مانع آن شدند.
🔹خود خلیفهٔ دوم نیز در گفتوگویی که میان او و ابنعباس نقل شده، تصریح میکند که: پیامبر (ص) در بیماریاش میخواسته نام علی (ع) را برای #خلافت پس از خویش به زبان بیاورد ولی من از روی دلسوزی نسبت به اسلام و حفظ آن، مانع شدم!!!
🔹بر اساس نقل ابنعباس که در #صحیح_بخاری آمده است این واقعه در روز پنجشنبه رخ داده است و به همین مناسبت آن را رزیهٔ یوم الخمیس یا #فاجعهٔ_روز_پنجشنبه میخوانند.
🔸🌺🔸--------------
@salonemotalee
#تحلیل_تاریخی
#دشمن_شناسی
#قبیله_لعنت
📖 تاریخ فرهنگی "قبیله لعنت"
#بنیاسرائیل_و_پیامبری
قسمت دوازدهم
◀️ #گوساله_سامری ۴
با احترام به اقوال همهی مفسّران عالیمقام، ۳ نکته در قسمت قبل عرض شد.
اما نکته چهارم:
👈 رابعاً: به استناد آیهی مبارکهی:
«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ (۱۵)
گفت: من چیزی که آنها ندیدند، دیدم و از جای پای فرشتهی مرسل، کفی برگرفتم و آن را در قالب گوساله انداختم که ضمیرم برای من چنین جلوهگر ساخت.»
سامری میگوید: وقتی وارد دریا شدیم، چیزی را مشاهده کردم که بنیاسرائیل ندیدند، جبرئیل (ع) را در حالیکه خاک زیر پایش حرکت میکرد که از جای قدم او، به زمین روح دمیده میشد و مقداری از آن خاک را برداشتم.
🔹 مراد از «بَصَر» در «بَصُرْتُ» دیدن با چشم ظاهر نیست. در «مفردات راغب» آمده است:
"جمله «بَصُرْتُ به» معمولاً در «بصیرت» بهمعنای فهمیدن که جمع آن «بصائر» است، بهکار میرود، نه در «بَصَر» بهمعنای چشم که جمع آن «ابصار» است." (۱۶)
🔹میتوان نتیجه گرفت که:
به استناد آیات قرآنی، چنانچه پس از این خواهیم دید، سامری از بصیرت و علومی افزون بر دانش عادی برخوردار بود و از میان مردم، از اعتبار و مقام دانشمندی سود میبرد. (۱۷)
همین بصیرت وی موجب بود تا بتواند از مسائل فرامادّی آگاهی یابد و اگر ادعای وی را به استناد پارهای از منابع مبنی بر رؤیت حضرت جبرئیل (ع)، ادعایی صرف و دروغ نشمریم، میتوان گفت که وی از مقامی برخوردار بوده که میتوانسته است موجودات فرامادّی را ببیند و از عناصر و موادی بهطور خاص بهره گیرد یا تصرّفاتی خاص داشته باشد.
از اینرو میگوید: من چیزی را دیدم که بنی اسرائیل ندیدند. (۱۸)
🔹شاید اگر نگوییم که او در صنعت مجسّمهسازی ماهر بود و توانایی قالبسازی و ریختهگری داشته است (۱۹) و از راه همین صنعت و توانایی توانسته بود، مجسّمهی گوساله را بسازد و ملّتی را چهل شبانهروز به گمراهی بکشد و آنان را به عبادت گوسالهای دستساخته وادار سازد، باید بگوییم که این ساخت و ساز نیز به شیوهی غیرعادی و غیرمعمولی انجام شده است و او از راه تصرّفات غیرمادی و نیروهایی که داشت، توانسته بود مجسّمهای زیبا از زر سرخ و ناب بسازد که از ویژگیهایی چون بیروندادنِ صدا برخوردار بود.
🔹مرحوم علامه طباطبایی، داستان سامری را از «تفسیر قمی»، چنین نقل میکند:
وقتی حضرت موسی (ع) برای گرفتن تورات و الواح به کوه طور رفت و در موعد مقرر برنگشت، بنیاسرائیل با فریب ابلیس سر به طغیان نهادند و خواستند جانشین او، هارون را بکشند،
در این میان، ابلیس بهصورت مردی نزد ایشان آمد و گفت:
«موسی فرار کرده و دیگر برنمیگردد.»
برای آنکه بدون خدا نمانید، زیورهایتان را جمع کنید تا برایتان معبودی بسازم که عبادتش کنید.
سامری با خاکی که از زیر پای اسب جبرئیل برداشته و آن را مایهی مباهات خویش میدانست، گوسالهای از طلا ساخت و آن خاک را در آن ریخت،
گوساله به صدا در آمد و بنیاسرائیل در برابر آن به سجده افتادند
عدد آنهایی که به سجده افتادند، هفتاد هزار نفر بود… (۲۰)
🔹سامری دارای توانایی ویژه (در علوم غریبه) بوده و چنان مراتبی را در این علوم طیّ کرده بوده که میتوانسته شاهد برخی صورتهای مجرّد یا استفاده از این دانش برای انجام عمل خارقالعاده و جادویی باشد.
🔹همهی کسانی که کمترین اطلاعی از علوم غریبه و شاخه و شعبهی خاص علم تسخیرات داشته باشند، میدانند که تسخیر جنّ خبیث، سادهترین عمل در این حرفهی خفیّه است.
جنّ تسخیر شده، بیآنکه دیده شود، در کالبد مناسبی میتواند وارد شده و به فرمان تسخیرکننده عمل نماید.
🔹از اینرو، سامری، از تعبیهی هرگونه ابزار و لوله در شکم گوساله و قرار دادن آن مستغنی بوده است. چگونه میتوان مردمانی مجرّب، چون بنیاسرائیل را با قرار دادن گوسالهای در معرض باد فریفت؟
خارقالعاده و جذاب ساختن گوساله، چیزی شبیه معجزهی رحمانی، تنها معبری بوده که میتوانسته به رهزنیِ چشم و عقل، و تصرّف در چشم و عقل بنیاسرائیل بینجامد و سامری از این توانایی یعنی تصرّف جادویی برخوردار بوده است.
🔹نکتهی آخر آنکه، سامری، به اذن الله، باعث فتنه و آزمایش بنیاسرائیل شده است.
بدین معنی که، خداوند، بنیاسرائیل را مبتلای مکر خویش ساخت تا سره از ناسره بازشناخته شود و صالح و طالح معلوم گردند.
هیچیک از اقوام، قادر به فرار از این مکر و آزمون خداوندی نیستند و قطعاً، آزمون بنیاسرائیل میبایست نسبت به موقعیّت و شرایط تاریخیای حادث میشد که در آن قرار داشتند.
ادامه دارد ...
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🌺❤️ #بی_تو_هرگز ❤️🌺
🇮🇷قسمت یازدهم🇮🇷
✒مجنون علی
تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ... تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت.
علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش ... تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم ... لیلی و مجنون شده بودیم ... اون لیلای من ... منم مجنون اون ...
روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت ... مجروح پشت مجروح ... کم خوابی و پر کاری ... تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد ...
من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود ... اون می موند و من باز دنبالش ... بو می کشیدم کجاست ...
تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم ... هر شب با خودم می گفتم ... خدا رو شکر ... امروز هم علی من سالمه ... همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه ...
بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت ... داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد ... حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه!
زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن ... این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت ... و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم ... تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد ...
تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علی افتاد ... یه گوشه روی زمین ... تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ...
با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش … تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد … عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد … اما فقط خون بود …
چشم های بی رمقش رو باز کرد … تا نگاهش بهم افتاد … دستم رو پس زد … زبانش به سختی کار می کرد …
- برو بگو یکی دیگه بیاد …
بی توجه به حرفش … دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم … دوباره پسش زد … قدرت حرف زدن نداشت … سرش داد زدم …
- میزاری کارم رو بکنم یا نه؟ …
مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود … سرش رو بلند کرد و گفت …
- خواهر … مراعات برادر ما رو بکن … روحانیه … شاید با شما معذبه …
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم …
- برادرتون غلط کرده … من زنشم … دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم …
محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم … تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم …
علی رو بردن اتاق عمل … و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم … مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن … اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب …
دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم … از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر … یا همسر و فرزندشون بودن … یه علی بودن … جبهه پر از علی بود …
بیست و شش روز بعد از مجروحیت علی، بالاخره تونستم برگردم ... دل توی دلم نبود ... توی این مدت، تلفنی احوالش رو می پرسیدم ... اما تماس ها به سختی برقرار می شد ... کیفیت صدای بد ... و کوتاه ...
برگشتم ... از بیمارستان مستقیم به بیمارستان ... علی حالش خیلی بهتر شده بود ... اما خشم نگاه زینب رو نمی شد کنترل کرد ... به شدت از نبود من کنار پدرش ناراحت بود ...
- فقط وقتی می خوای بدن بابا رو سوراخ سوراخ کنی و روش تمرین کنی، میای ... اما وقتی باید ازش مراقبت کنی نیستی ...
خودش شده بود پرستار علی ... نمی گذاشت حتی به علی نزدیک بشم ... چند روز طول کشید تا باهام حرف بزنه ... تازه اونم از این مدل جملات ... همونم با وساطت علی بود ...
خیلی لجم گرفت ... آخر به روی علی آوردم ...
- تو چطور این بچه رو طلسم کردی؟ من نگهش داشتم... تنهایی بزرگش کردم ... ناله های بابا، باباش رو تحمل کردم ... باز به خاطر تو هم داره باهام دعوا می کنه؟!
و علی باز هم خندید ... اعتراض احمقانه ای بود ... وقتی خودم هم، طلسم همین اخلاق با محبت و آرامش علی شده بودم ..
◀️ ادامه دارد ...
--------------
🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee