#مهذب_دینمدار
#مبعث_مبارک
#پیامبر_مهربانی
🌸🌸🌸🌸
پیامبر(صل الله علیه وآله)میفرمایند:
فراگیری علم در دوران جوانی،همانند نقش بر سنگ است ودردوران پیری همانند نقش برخاک است که سریع زایل می گردد.
لذاجوانان باید باتوجه به مبانی دینی ،به تحصیل بپردازندوعقب ماندگی ورشد نیافتگی مسلمانان را که ریشه در ظلم وفساد وتوطئه دشمنان اسلام دارد را جبران نمایند✅
#مثبت_بهنام
ثامن فانوس(حلقه صالحین طرح شهید بهنام محمدی )
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_بیست_و_نهم 💠 در تمام این مدت منتظر #شهادتش بودم و حالا خطش روشن بود که #ع
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_سی_ام
💠 خبر کوتاه بود و خاطره خمپاره دقایقی قبل را دوباره در سرم کوبید. صورت امّ جعفر و کودک شیرخوارش هر لحظه مقابل چشمانم جان میگرفت و یادم نمیرفت عباس تنها چند دقیقه پیش از #شهادتش شیرخشک یوسف را برایش ایثار کرد.
مصیبت #مظلومانه همسایهای که درست کنار ما جان داده بود کاسه دلم را از درد پُر کرد، اما جان حیدر در خطر بود و بیتاب خواندن پیامش بودم که زینب با عجله وارد اتاق شد.
💠 در تاریکی صورتش را نمیدیدم اما صدایش از هیجان خبری که در دلش جا نمیشد، میلرزید و بیمقدمه شروع کرد :«نیروهای مردمی دارن میان سمت آمرلی! میگن #سید_علی_خامنهای گفته آمرلی باید آزاد بشه و #حاج_قاسم دستور شروع عملیات رو داده!»
غم امّ جعفر و شعف این خبر کافی بود تا اشک زهرا جاری شود و زینب رو به من خندید :«بلاخره حیدر هم برمیگرده!» و همین حال حیدر شیشه #شکیباییام را شکسته بود که با نگاهم التماسشان میکردم تنهایم بگذارند.
💠 زهرا متوجه پریشانیام شد، زینب را با خودش برد و من با بیقراری پیام حیدر را خواندم :«پشت زمین ابوصالح، یه خونه سیمانی.»
زمینهای کشاورزی ابوصالح دور از شهر بود و پیام بعدی حیدر امانم نداد :«نرجس! نمیدونم تا صبح زنده میمونم یا نه، فقط خواستم بدونی جنازهام کجاست.» و همین جمله از زندگی سیرم کرد که اشکم پیش از انگشتم روی گوشی چکید و با جملاتم به #فدایش رفتم :«حیدر من دارم میام! بخاطر من تحمل کن!»
💠 تاریکی هوا، تنهایی و ترس توپ و تانک #داعش پای رفتنم را میبست و زندگی حیدر به همین رفتن بسته بود که از جا بلند شدم. یک شیشه آب چاه و چند تکه نان خشک تمام توشهای بود که میتوانستم برای حیدر ببرم.
نباید دل زنعمو و دخترعموها را خالی میکردم، بیسر و صدا شالم را سر کردم و مهیای رفتن شدم که حسی در دلم شکست. در این تاریکی نزدیک سحر با #خائنینی که حیدر خبر حضورشان را در شهر داده بود، به چه کسی میشد اعتماد کنم؟
💠 قدمی را که به سمت در برداشته بودم، پس کشیدم و با ترس و تردیدی که به دلم چنگ انداخته بود، سراغ کمد رفتم. پشت لباس عروسم، سوغات عباس را در جعبهای پنهان کرده بودم و حالا همین #نارنجک میتوانست دست تنهای دلم را بگیرد.
شیشه آب و نان خشک و نارنجک را در ساک کوچک دستیام پنهان کردم و دلم برای دیدار حیدر در قفس سینه جا نمیشد که با نور موبایل از ایوان پایین رفتم.
💠 در گرمای نیمهشب تابستان #آمرلی، تنم از ترس میلرزید و نفس حیدرم به شماره افتاده بود که خودم را به #خدا سپردم و از خلوت خانه دل کندم.
تاریکی شهری که پس از هشتاد روز #جنگ، یک چراغ روشن به ستونهایش نمانده و تلّی از خاک و خاکستر شده بود، دلم را میترساند و فقط از #امام_مجتبی (علیهالسلام) تمنا میکردم به اینهمه تنهاییام رحم کند.
💠 با هر قدم #حسرت حضور عباس و عمو آتشم میزد که دیگر مردی همراهم نبود و باید برای رهایی #عشقم یکتنه از شهر خارج میشدم. هیچکس در سکوت سَحر شهر نبود، حتی صدای گلولهای هم شنیده نمیشد و همین سکوت از هر صدایی ترسناکتر بود.
اگر نیروهای مردمی به نزدیکی آمرلی رسیده بودند، چرا ردّی از درگیری نبود و میترسیدم خبر زینب هم شایعه #جاسوسان داعش باشد.
💠 از شهر که خارج شدم نور اندک موبایل حریف ظلمات محض دشتهای کشاورزی نمیشد که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم. ظاهراً به زمین ابوصالح رسیده بودم، اما هر چه نگاه میکردم اثری از خانه سیمانی نبود و تنها سایه سنگین سکوت شب دیده میشد.
وحشت این تاریکی و تنهایی تمام تنم را میلرزاند و دلم میخواست کسی به فریادم برسد که خدا با آرامش آوای #اذان صبح دست دلم را گرفت. در نور موبایل زیر پایم را پاییدم و با قامتی که از غصه زنده ماندن حیدر در این تنهاییِ پُردلهره به لرزه افتاده بود، به #نماز ایستادم.
💠 میترسیدم تا خانه را پیدا کنم حیدر از دستم رفته باشد که نمازم را به سرعت تمام کردم و با #وحشتی که پاپیچم شده بود، دوباره در تاریکی مسیر فرو رفتم.
پارس سگی از دور به گوشم سیلی میزد و دیگر این هیولای وحشت داشت جانم را میگرفت که در تاریک و روشن طلوع آفتاب و هوای مه گرفته صبح، خانه سیمانی را دیدم.
💠 حالا بین من و حیدر تنها همین دیوار سیمانی مانده و #عشقم در حصار همین خانه بود که قدمهایم بیاختیار دوید و با گریه به خدا التماس میکردم هنوز نفسی برایش مانده باشد.
به تمنای دیدار عزیزدلم قدمهای مشتاقم را داخل خانه کشیدم و چشمم دور اتاق پَرپَر میزد که صدایی غریبه قلبم را شکافت :«بلاخره با پای خودت اومدی!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
0081 baghareh 203-206.mp3
8.09M
#لالایی_خدا ۸۱
#سوره_بقره آیه ۲۰۶ - ۲۰۳
#محسن_عباسی_ولدی
#نمایشنامه
با تشکر از گروه "نسیم قدر" که زحمت اجرای تیتراژ این برنامه رو کشیدن.
0082 baghareh 207.mp3
9.07M
#لالایی_خدا ۸۲
#سوره_بقره آیه ۲۰۷
#محسن_عباسی_ولدی
#قصه
#نمایشنامه
منبع قصّه این برنامه👇
📚برگرفته از کتاب «پیشوایان هدایت، جلد اول، صفحه ۱۵۵»؛ اثر سید منظر حکیم و «فروغ ابدیت، ص ۴۰۵»؛ اثر آیت الله جعفر سبحانی
با تشکر از گروه "نسیم قدر" که زحمت اجرای تیتراژ این برنامه رو کشیدن
💥 کرونا! تو کدامین سرباز نامرئی خدا هستی که همهی خلایق را بدون نگهبان در خانههایشان حبس و زندانی کردهای؟
❄ کرونا! هر چه هستی و به دست هر که و برای هر چه درست شدهای من نمیدانم، ولی این را میدانم که بدون اذنِ خدا وقتی برگی از درختی نمیافتد تو هم بدونِ اذن خدا نمیتوانی جان یک نفر را بگیری، چه زیرکانه و ماهرانه از دست نخبگان دوران فرار میکنی و در سراسر جهان جولان میدهی.
تو کدامین سرباز خدا هستی که پیشرفتهترین آزمایشگاههای دنیا را در کشتنِ خود عاجز ساختهای؟
❄ کرونا! تو کدامین سرباز نامرئی خدا هستی که ویلانشینان را امسال در شمال، از رفتن به ویلایشان محروم ساختی؟ تو کدامین سرباز خدا هستی که بیسر و صدا و بدونِ اینکه چشمی بتواند تو را ببیند در قویترین مکانهای محافظتشده توسط نگهبانانِ مسلح نفوذ میکنی؟
🌘 تو کدامین سرباز خدا هستی که زندگی را بر ما چون روز قیامت نمودهای که مادر از فرزند خویش فرار میکند و پدر از فرزندش با فاصله مینشیند که مبادا بمیرد.
💥 تو کدامین سرباز خدا هستی که چنین عدالتی داری و در کشتن، فقیر و غنی، رئیس و وزیر، کارگر و گدا نمیشناسی؟ تو کدامین سرباز خدا هستی که ثروتمندان، دیگر ثروتشان در بیمارستان خصوصی هم برای دفعِ شرّ تو کفایتشان نمیکند و برای اولین بار ثروتشان را پشتوانهی زندگی خود نمیبینند.
❄ تو کدامین سرباز خدا هستی که قویترین سهام و ثروت ثروتمندان جهان با شنیدن نام تو و فهمیدنِ نرفتنات بزودی، لرزه بر تنشان انداختهای و ثروت و سهامشان را یکباره فرو ریختهای؟
تو آمدهای تا خلایق را به جرمشان در خانههایشان بدست خویش زندانی کنی، زندانی به وسعت دنیا بدون هیچ زندانبانی!!!!
💥 هر زندانی باید در زندان، در خلوت خود رود و به گناهی که انجام داده تا زندانی شده است فکر کند. تو آمدهای تا قدرت خالقات را بر مخلوقاتش نشان دهی. آمدهای پاسخ دهی سؤال و رفعِ شبهه کنی کسانی را که میگفتند اگر پولدار باشی درمان میشوی، تمام بیماریها برای فقرا و تمام نعمتها برای ثروتمندان است، اگر پولدار باشی از دنیا لذت میبری و....
🚫 تو آمدهای تا بچشانی بر ما درد نیازمندانی را که در اطراف ما سالهای قبل بودند ولی ما آنها را نمیدیدیم که از شرم نداشتنِ لباس نو و شیرینی و تنقلات، عید نوروز در خانه، خودشان را حبس میکردند و از عید نفرت داشتند و زمانِ عید در به روی خود میبستند. آمدهای بر ما بچشانی درد خانهنشینی ایتام نیازمند را در روز سیزده بدر از درد نداشتنِ خودرویِ قراضه برای رفتن به دل طبیعت.
💥 کرونا! تو آمدهای تا مجلس ختمی بر مردگانمان برگزار نکنیم، تشییع جنازههای همهی ما چند نفری باشد، تشییع جنازه و مجلس ختمی برای مردهای نباشد تا همه مردم در مرگ یکسان بمیرند و فقیر و غنی یکی باشند.
❄ تو آمدهای بزرگترین حقیقت زندگیمان را که مرگمان بود بر ما نزدیک کنی و نشانمان دهی که دست از آرزوهای خود برداریم و بدانیم مردن، زیاد هم دور از ما نیست و برای مردن، همیشه رفتن به میدانِ جنگ نیاز نیست، کافی است یک بار بازار بروی و بازار میدان جنگ است.
💥 تو آمدهای که بر بشر نعمت سلامتیاش را یاد آوری کنی و بگویی خدایِ تو به تو، رفاه و لذت بدهکار نیست و ای بنده! این تو هستی که به خدایِ خود تا زندهای شکر نعمتش را بدهکاری.
🌘 تو آمدهای که به یاد بیاوری خدایی را که ما فراموشش کرده بودیم و تا مأموریت خود را در سراسر جهان تکمیل نکنی و ما را متنبّه نسازی و خدا را به یادمان نیاوری و به سوی او دلهایمان را برنگردانی، بعید است از ما خداحافظی کنی!!! امید است همه ما عبرت بگیریم.