eitaa logo
صبح نزدیک
96 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
81 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📌متن شبهه👇 دلیل نمیشه به همه حق تیر بدن بی اسلحه را هم بکُشن اگر حق با کشور بود چرا مردم و محدود میکنه؟ اگر بیشتر این افراد گمراه بودن و مسلح چرا کشور تریبون را آزاد نمیکنه؟ اینترنت را آزاد نمیکنه! این یعنی گناهکار هست اون هم در وسعت بالا نه کم. 📌پاسخ به شبهه👇 از آنجا که ما می‌خواهیم از حکومت دفاع کنیم و حکومتی محسوب می‌شیم،هر جوابی به این متن بدهیم،مخاطب میتونه نپذیره و بگه دروغ میگید. اما بهتره از ایشان سوال کنیم: ❌با چه سندی می‌گویید حکومت به نیروهایش حق تیر داده تا افراد غیر مسلح را بکشد؟ چنین چیزی اصلا نبوده اگر نیروهای امنیتی مسلح بودند،آیا در مرودشت می‌توانستند دو نیروی امنیتی را کف خیابان زنده زنده دست ببرند و آتش بزنند؟! آیا می‌توانستد سر مأمور امنیتی را ببرّند؟ درباره افراد زیادی که از پشت سر با سلاح سرد کشته شدند چه می‌گویید؟! کار حکومت است؟ اما درباره اینترنت: شکی نیست که ریشه اغتشاشات و جنگ شهری‌ای که شاهدش بودیم،رسانه‌های خارجی و فضای مجازی بود. 🤷🏼‍♂اگر شما مسئول حفظ جان و اموال مردم بودید؛این ابزار مورد استفاده دشمنان را آزاد می‌گذاشتید؟ پیامرسانهای داخلی آزاد هستند و هر کس حرف حقی دارد می‌تواند بزند.حتما باید تلگرام و اینستا باز باشد تا دشمن بتواند با حجم عظیم اخبار جعلی یک عده را تهییج کند؟ اعتراضات مسالمت آمیز مردمی از ۸ تا ۱۷ دی بود و هیچ خشونتی در کار نبود 👈چه شد که در ۱۷ دی یکباره اغتشاش جای اعتراض را گرفت، تخریب و قتل زیاد شد،عده زیادی مامور امنیتی و مردم عادی کشته شدند و یکدفعه با قطع اینترنت اغتشاش فروکش کرد؟!
830.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 تصاویر ماهواره ایرانی از آمریکا؛ ماهواره خیام از سایت ه‍سته ای جورجیای آم‍ری‍کا با وضوح ۷۰ سانت عکس با کیفیت بالا فرستاده که حتی می‌تونه انسان ها رو هم نشون بده. ای کاش این خبرها بیشتر منتشر بشه وتو این اوضاع مملکت فروشی وخودتحقیری واقعیت ها وپیشرفت ها دیده بشه ‌‌‌‌‌‌‌┅┅┅┅🍃🇵🇸❤🇮🇷🍃┅┅┅┅┄
📕رمان 🔻قسمت دهم ▪️دانشجوی علوم ارتباطات در دانشکدۀ علوم انسانی بودم، تا به حال پایم به دانشکده مهندسی نرسیده و حدس می‌زدم هر چه هست، هنوز پس‌لرزه‌های ماجرای سلف است! ▪️نگاهم به دنبال کمکی در فضا می‌چرخید و اضطرابم در کلماتم پیدا بود: «خب چرا همینجا صحبت نمی‌کنید؟» فکری کرد و انگار مأموریت داشت حتماً من را ببرد که تأکید کرد: «آخه یکی از بچه‌ها می‌خواد شما رو ببینه!» ▫️دیگر هوای پیش از ظهر پاییزی دلچسب نبود؛ دلم می‌خواست دست از سرم بردارد و او مصمم به این ملاقات اجباری، دوباره اصرار کرد: «چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه.» ▪️نمی‌خواستم مشکوکش کنم، سعی کردم با لبخندی ساختگی خودم را بی‌تفاوت نشان دهم و با حالتی کاملاً عادی همراهش شوم اما تا رسیدن به دانشکدۀ مهندسی و دفتر انجمن علمی، چند بار جان به لب شدم. ▪️تا دیروز همراه دیگر دخترهای معترض، هر چه از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم اما حالا خوشحال بودم صبح از روی بی‌حوصلگی آرایش نکردم و همین چادری که روی سرم بود، شاید می‌توانست به دادم برسد! ▫️در هر قدم مدام به مقنعه‌ام دست می‌زدم تا مرتب‌تر شود و موهایم را کاملاً بپوشاند تا پشت در انجمن رسیدیم؛ احساس کردم با احتیاط اطراف را پایید و با چند ضربه، آهسته در را گشود. ▪️پیش رویمان راهروی باریکی قرار داشت که چند اتاق کوچک‌تر را از هم جدا کرده بود، صدای چند مرد از داخل دفتر می‌آمد و فضا به قدری شلوغ بود که اصلاً کسی متوجه ورود ما نشد. ▫️در و دیوار راهرو پوشیده از پوسترهای قطعات صنعتی و نوشته‌هایی به انگلیسی بود؛ هنوز به میان راهرو نرسیده، پسری از انتهای آن پیدا شد و انگار منتظر ما بود که با اشاره به اتاق پشت سرش، تعارف زد: «بفرمایید!» ▪️هر لحظه و هر صحنه‌ای که می‌دیدم گیج‌ترم می‌کرد؛ دفتر انجمن علمی بود نه دادگاه اما باز هم دل در دلم نبود چه حکمی برایم می‌بُرند تا وارد اتاق آخر شدم و از آنچه دیدم، خشکم زد. ▫️خودش بود؛ با همان چشمان مطمئن و نگاهی که عین اعتماد به نفس بود! پیراهن سورمه‌ای، کمربندی با قلّابی نسبتاً بزرگ و برّاق، شلوار کتان ذغالی، ته‌ریش مشکی، چسبی که زخم پیشانی‌اش را پنهان کرده و جذبه‌ای که حتی جرأت نکردم چشم در چشم نگاهش کنم! ▪️پسری روی صندلی پشت میز نشسته بود، او بالای سرش ایستاده و تا چشمش به من افتاد، کاملاً به سمتم چرخید. ▫️هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر می‌فهمیدم چرا این دختر من را تا اینجا کشانده و چرا اصلاً این مرد درست همینجا حضور دارد و اساساً فرصتی برای فکر کردن نمانده بود که با صدایی رسا سلام کرد. ▪️دیشب تا صبح در هر لحظۀ خواب و بیداری، به فکرش بودم و حالا انگار رؤیایم تعبیر شده بود که زبانم بند آمده و حتی جواب سلامش را با لکنت دادم! ▫️با اشارۀ چشم به رفیقش گِرا داد از دفتر خارج شود، خودش پشت میز نشست و شاید متوجه غافلگیری‌ام شده و می‌خواست به بهانه‌ای سر حرف را باز کند که با حالتی مؤدبانه شروع کرد: «شما دانشجوی دانشکده مهندسی نیستید، درسته؟» ▪️هنوز چرخاندن زبان برایم سخت بود که سرم را به نشانۀ پاسخ منفی تکان دادم و او با جدیت، جواب خودش را داد: «حدس می‌زدم، چون تا حالا شما رو ندیده بودم.» ▫️تمام ذرات دلم در برابر حسی که ناخواسته به او پیدا کرده بودم به لرزه افتاده و خیال می‌کردم شبیه به هم خوردن آویزهای بلورین، صدایش را همه می‌شنوند اما او انگار نه انگار که با همان حالت محکم، حرف می‌زد: «نمی‌دونم دیروز متوجه شدید یا نه خطر از بیخ گوش‌تون رد شد. با این وضعیتی که پیش اومده، دو تا چشم داریم باید چهارتا دیگه هم قرض کنیم و حواس‌مون به همه چی باشه. برای همین از بچه‌ها خواستم هر جور شده امروز شما رو پیدا کنن.» ▪️حدس می‌زدم کار این دعوت به ظاهر دوستانه به دستگیری‌ام خواهد کشید! در این شب‌ها خبر بازداشت دختران زیادی توسط نیروهای لباس‌شخصی را از شبکه‌های خارجی شنیده بودم اما خبر نداشتم امروز خودم در همین دام خواهم افتاد و لابد امشب بنا بود من سوژۀ جدید اینترنشنال باشم. ▫️آن هم به دست پسری که ۲۴ ساعت تمام بی‌آنکه بخواهم خیالش در تمام آیینه‌های دلم به رویم چشمک می‌زد و حالا روبرویم نشسته بود تا مأمور زندانی کردنم باشد. ▪️به گمانم رنگ از رویم پریده و دستانم طوری می‌لرزید که دید و بی‌آنکه ذره‌ای از قاطعیت کلامش کم شود، پرسید: «صورتش یادتونه؟» ▫️همان یک ذره تمرکزی که برایم باقی مانده بود، با همین سؤال از ذهنم پرید و دختری که کنارم نشسته بود، پرسش کوتاهش را تشریح کرد: «اونی که دیروز می‌خواست بهت قرص بده، یادته چه شکلی بود؟ انگار ماسک داشت...» ▪️و پیش از آنکه حرف این دختر به آخر برسد، خودش بحث را به دست گرفت و با سنگینی کلامش، ذهنم را زمین زد: «شما خودتون هم با اونا بودید؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕رمان 🔻قسمت یازدهم ▪️گمان می‌کردم این چادر و موهایی که در مسیر پوشانده و صورتی که اتفاقی امروز ساده مانده بود، از این مخمصه نجاتم دهد و ظاهراً کار از کار گذشته بود که لب‌های خشکم را به سختی از هم گشودم و یک کلمه دروغ گفتم: «نه...» ▫️شبیه دخترکی ترسیده معصومانه نگاهش می‌کردم و او انگار اصلاً حالم را نمی‌دید که لحنش محکم‌تر از سنگ و سردتر از یخ بود: «آخه اینا معمولاً کشته‌ها رو از معترضین می‌گیرن!» ▪️از لفظ کشته، تمام وحشتِ دیروز روی تنی که همین حالا هم از ترس می‌لرزید، خراب شد و حالم طوری به هم ریخت که بلاخره دلش به رحم آمد، تکیه‌اش را از صندلی گرفت و با صدایی آهسته نجوا کرد: «من که با شما کاری ندارم، منم مثل شما یه دانشجو هستم، اینجا هم انجمن علمیه! هیچکسی با شما هیچ کاری نداره!» ▫️شاید سناریوهای وحشتناکی که این مدت از شبکه‌های خارجی در مورد بلاهایی که حکومت سر زندانی‌ها آورده بود، همه به خاطرم آمده و فکرم از کار افتاده بود اما او در برابر اینهمه پریشانی‌ام همچنان با آرامش حرف می‌زد و با طمأنینه سؤال کرد: «می‌دونید دیروز چه قرصی تو اون قوطی بود؟» ▪️سر دختری که پهلویم نشسته بود، از ناراحتی به زیر افتاد و او در برابر چشمان مات و مبهوتم، حرفی زد که بوی مرگ می‌داد: «می‌دونید قرص برنج چیه؟» ▫️برای یک لحظه احساس کردم هیچ صدایی نمی‌شنوم جز تپش‌های قلبی که از وحشت به گلو رسیده بود و فقط توانستم با لب‌هایی لرزان تکرار کنم: «قرص برنج؟!...» ▪️چشمانش به نشانۀ تأیید پلکی زد و با نفس‌هایی گرفته نجوا کرد: «فقط چند لحظه دیرتر اگه متوجه شده بودم...» ▫نتوانست یا شاید هم نخواست حرفش را ادامه دهد اما انگار معجزه شده و واقعاً فریب بی‌گناهی‌ام را خورده بود که با لحنی نرم‌تر ادامه داد: «من می‌دونم شما با اونا نبودید ولی حداقل تصورشون این بوده که شما هم از معترضین هستید و می‌خواستن به این بهانه دوباره یک داستان جدید برای حکومت درست کنن!» ▫️لحظه‌ای مکث کرد، برای اولین بار سرانجام لبخندی زد و نفهمیدم به شوخی یا جدی سر به سرم گذاشت: «نمی‌دونم خدا به شما رحم کرد یا باز لطفش شامل جمهوری اسلامی شد اما من خوشحالم که صدمه‌ای ندیدید!» ▪️از ابتدای صحبت کاملاً عادی نگاهم می‌کرد و نمی‌دانم وقتی این جمله را ادا کرد، چشمان من چه حالی شد که بی‌معطلی نگاهش را پس گرفت و باز با همان قاطعیت همیشگی، سؤال کرد: «من از تمام کسایی که دیروز اونجا بودم پرس و جو کردم ولی هیچکس نه اون دختر رو می‌شناسه نه حتی درست قیافه‌اش رو دیده. آخرین امیدم این بود که شما رو پیدا کنیم بلکه بشناسیدش یا بتونید جزئیات بیشتری از چهره‌اش به ما بگید!» ▫️انگار باید باور می‌کردم هر اندازه ترسیده و هر چقدر پیلۀ وحشت دور خودم بافته بودم، همه نامرئی بوده و حقیقتاً کاری با من ندارد که بلاخره نفسم از حصار سینه رد شد و با صدایی که همچنان می‌لرزید، اعتراف کردم: «من که اون لحظه اصلاً حالم خوب نبود... عینک دودی و ماسک داشت... فقط ابروهاش پیدا بود...» ▪️نفسم همین اندازه یاری کرد و او هم فهمیده بود بیش از این اطلاعاتی ندارم که با ناامیدی سرش به زیر افتاد و نفس بلندی کشید، دوباره سرش را بالا آورد و با دلواپسی تأکید کرد: «هم مواضب خودتون باشید هم اطراف‌تون... هر اطلاعاتی هم که به دست‌تون رسید، همینجا می‌تونید منو پیدا کنید.» ▫️به قول خودش اینجا انجمن علمی و او هم فقط یک دانشجو بود اگر چه از نظر سن و سال، بزرگ‌تر از بقیه به نظر می‌رسید و با این حال نمی‌دانستم چرا مثل کلانتر محل رفتار می‌کند. ▪️در هر حال، همین که بی‌خیال من شده و می‌توانستم از این اتاق بازجویی بیرون بروم، جانی که هزار بار به گلویم رسیده بود به کالبدم برگشت؛ بلافاصله از جا بلند شدم و بی‌آنکه منتظر هر حرف دیگری بمانم از دفتر انجمن بیرون رفتم. ▫️با کوله‌باری از وحشت به این دفتر آمده و حالا از مخمصه‌اش رها شده بودم اما مگر قرص برنجی که دیروز تا نزدیک دهانم آمده و مرگی که فقط چند ثانیه با من فاصله داشت، فراموشم می‌شد و مگر می‌توانستم دیگر با امنیت در راهروهای این دانشگاه قدم بزنم؟ ▪️به امید تغییری همراه این جماعت شده و نزدیک بود پیش از آنکه چادر از سرم برود، نفسم را بگیرند و نفرینی که بی‌اراده و تقریباً با صدای بلند حواله‌شان کردم: «لعنت به همه‌تون!» ▫️متنفر از معترضینی که می‌خواستند با وحشی‌گری دنیا را فتح کنند و طلبکار از کشور و حکومتی که چنین وضعیتی را به بار آورده بود، فقط می‌خواستم زودتر از این خراب‌شده‌ای که نامش را دانشگاه گذاشته‌اند، فرار کنم و دست خودم نبود که پیش از فرار، دلم جایی میان انجمن جا مانده بود!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
استغفار بی فایده خدا به پیامبرش میگه 👇 حتّے اگر هفتاد بار هم براشون استغفار ڪنے، من نمی‌بخشم.☝️ ڪسانے ڪه: یَلْمِزُونَ الْمُؤْمِنِینَ👈 از مومنان می‌ڪنند. فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ👈 و اونها رو می‌ڪنند. ڪسانے ڪه با زبونشون، دیگران رو نیش می‌زنند، و مسخره می‌ڪنند. و ڪسانے ڪه دنبالِ عِیبِ مردم هستند. 👈 در یک ڪلام، ڪسانے ڪه با بازے می‌ڪنند. ⛔️ ، خطّ قرمزِ خداست. خدا از ڪسانے ڪه با بازے می‌ڪنند، نمی‌گذره.... به آبروی دیگران چوب حراج نزنیم
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دختر بلاگری که ۳ بهمن در جاده‌های شرق گلستان بر اثر تصادف فوت کرد، توسط رسانۀ تروریستی اینترنشال به‌عنوان جان‌باختۀ اغتشاشات ۱۹ دی‌ماه معرفی شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - مناجات شعبانیه - حسین صبحدل.mp3
زمان: حجم: 7.4M
واسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ واسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ 🌙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا