هدایت شده از مسـتأجر پلاک۳؛🌿🇵🇸🇮🇷
من انگار روحمو،
سال پیش،
بین خاطره های عراق جا گذاشتم؛
بین اون عکسایی که حالا میفهمم لبخندم توشون چقدر با لبخندم توی عکسای عادی فرق داشت؛
بین مشبکای ضریح عمو عباس و بابا حسین که دستام توشون گره میخورد؛
بین گره هایی که به دخیل های بسته شده به ضریح می زدم؛
روحم همونجاست...
واسه همینه که وقتی عکسای عراق و می بینم و خاطراتمو مرور می کنم نفسم بند میاد از شدت دلتنگی؛
روحم بی هوا پر میکشه سمت اونجا،
بی خیال اینکه اگه بره این تن دیگه به کار من نمیاد؛
من تاحالا این میزان دل تنگی رو تجربه نکرده بودم...
شاید به خاطر خاطره هاشه،
شاید به خاطر باروناشه،
شاید به خاطر لذتیه که خوابیدن تو سردابا داشت،
شایدم به خاطر اعجازیه که اونجا داره...
شاید برای کسایی که تاحالا کربلا نرفتن عجیب یا غیر قابل درک باشه،
ولی کسایی که رفتن میدونن،
اونجا جنسش با بقیه ی جاهای زمین فرق داره...
اونجا راستی راستی یه تیکه از بهشت خدا رو زمینه...
اونجا معجزه است،پر از اعجاز...