eitaa logo
حسینیه شیخ زین الدین
219 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
14 فایل
حسینیه چهارده معصوم کوی شیخ زین الدین(نایین،محله کرامت محمدیه،خیابان مصاحب (جاده قدیم)جنب آب انبار و دبستان پسرانه انقلاب ) ارتباط با مدیر کانال👈👇 @mosaib_1371
مشاهده در ایتا
دانلود
ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد . ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند . چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه‌ی عسل است https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1
سی سال بود که فقیری در کنار جاده‌ای نشسته بود. روزی غریبه‌ای از آنجا می‌گذشت. فقیر همان‌ طور که کاسهٔ گدایی‌اش را پیش می‌برد، زیر لب گفت: «به من مسکین کمک کنید.» غریبه گفت: «چیزی ندارم که به تو بدهم.» سپس ادامه داد: «آن چیست که رویش نشسته‌ای؟» فقیر پاسخ داد: «چیزی نیست، جز جعبه‌ای کهنه که سالیان سال‌رویش نشسته‌ام.» غریبه پرسید: «آیا هرگز به درون آن نگاه کرده‌ای؟» فقیر در پاسخ گفت: «خیر، فایدهٔ این کار چیست؟ چیزی درون آن نیست.» غریبه اصرار کرد که او نگاهی به درون جعبه بیاندازد. فقیر توانست از شکاف‌ِ جعبه نظری به درون آن بیندازد و با شگفتی و ناباوری دید که درون جعبه پر از طلاست. و من، آن غریبه‌ای هستم که چیزی ندارد به شما بدهد، تنها از شما می‌خواهد که نظری به درون بیندازید. نه درون جعبه‌ای که در این داستان به آن اشاره شد، بلکه جایی بس نزدیک‌تر: درون خودتان! https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1
💠نمک خدا 🔸مرد همانطور که خمیازه می کشید خدمت ملامحمد تقی مجلسی رسید و داستان همسایه عرق خور و قماربازش را تعریف کرد. - بله جناب شیخ، شب ها آسایش و خواب نداریم چه کنیم؟ - امشب همسایه و دوستانش را برای شام دعوت کن! من هم خواهم آمد! مرد عطار همان کار را انجام داد. همسایه تا وارد اتاق خانه شد شیخ را دید. به سمت دوستانش برگشت و آرام گفت: - می خواهم روی شیخ را کم کنم! با صدای صاف کرده گفت: - شیوه ای که شما در زندگی دارید درست است؟ یا کاری که ما انجام می دهیم؟! ما عرق می خوریم و قمار می کنیم اما نمک کسی را بخوریم به او خیانت نمی کنیم! ملامحمد تقی مجلسی گفت: - من این مطلب را قبول ندارم! - چرا؟ عین حقیقت و به خدا قسم راست گفتم! شیخ چند لحظه مکث کرد و پاسخ داد: - تا به حال نمک خدا را خورده اید؟! سکوت اتاق را فراگرفت. پس از چند دقیقه همسایه و دوستانش آرام از خانه مرد عطار بیرون آمدند. فردای آن شب مرد همسایه قمارباز، سرافکنده و غسل کرده برای توبه در خانه ملامحمد تقی را زد. 📔علامه مجلسی مردی از فردا، ص ۲۴ https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1
🔆دگر بينى   امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند. عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟ فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . 📚كشف الغمه ، ج 2، 96 - علل الشرايع ، ج 1، باب 145. https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1
🔆سرور فاطمه عليهاالسلام روزى حضرت فاطمه عليهماالسلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: پدر جان ! روز قيامت تو را كجا ديدار كنم ؟ پيامبر فرمود: فاطمه جان ! كنار در بهشت ، آنگاه كه پرچم حمد به دست من باشد، در حالى كه در پيشگاه خداوند براى امتم شفاعت مى كنم . فاطمه : پدر جان ! اگر آنجا به خدمت نرسيدم ؟ پيامبر: سر حوض كوثر ديدار كن كه امتم را سيراب مى كنم . - اگر آنجا ديدارت نكردم ؟ - در صراط مرا ملاقات كن كه ايستاده ام و مى گويم خدايا امتم را سلامت بدار! - اگر آنجا نتوانستم ؟ - مرا پاى ميزان ديدار كن كه مى گويم خدايا امتم را سالم بدار! - چنانچه آنجا هم نشد؟ - با من در پرتگاه دوزخ ديدار كن كه شعله هايش را از امتم دور مى كنم . فاطمه زهرا عليهاالسلام از اين خبر شاد و خرسند گرديد. درود خداوند بر او و پدر و همسر و فرزندانش باد. 📚بحار : ج 8، ص 35 و ج 36، ص 288 و ج 43، ص 21. https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1
مردی در راه بازگشت به خانه بود که در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند، نزدیک رفت و پرسید: چرا غذایت را به این حیوان میدهی؟ کودک سگ را بوسید و گفت: این سگ نه خانه دارد، نه غذا دارد، هیچکس را هم ندارد، اگر من کمکش نکنم می میرد. مرد گفت: سگِ بی خانمان در همه جا وجود دارد، آیا تو می توانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟ آیا تو می توانی جهان را تغییر دهی؟ پسر نگاهی به سگ کرد و گفت: کاری که من برای این سگ می کنم، تمام جهانش را تغییر می دهد. نیازی نیست انسانِ بزرگی باشیم، انسان بودن، خود نهایتِ بزرگی است. می توان ساده بود، ولی انسان بود... https://eitaa.com/sangzani_koyesheykhzeynodin1