یک حبه نور …
اتَّقُوا یَوْمًا لَّا تَجْزِی نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَیْئًا
از روزی بترسید که هیچکس از دیگری دفاع نمیکند
سوره بقره-آیه123
#ایه_گرافی
یک حبه نور …
اتَّقُوا یَوْمًا لَّا تَجْزِی نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَیْئًا
از روزی بترسید که هیچکس از دیگری دفاع نمیکند
سوره بقره-آیه123
#ایه_گرافی
هدایت شده از راهیان پیشرفت و امید
پن: یه شرکت دانش بنیان موفق شده بود دستگاه همودیالیز ایرانی رو بومی سازی کنه
و حالا به ۵ کشورم صادر کردن!
کور بشه کسی که نمیتونه پیشرفت های ایرانِ عزیزمون رو ببینه، حالا اشاره خاصی هم به خودتحقیرا و براندازا نمیکنم😉🤷🏻
#ایران_آینده
#خبری🖤
🎥 پنج نفر پنج طلا المپیاد جهانی نجوم
این اخبار در برخی رسانهها، انعکاسی ندارد.
چرا؟ چون یکی از المپیادیها دختر است.
خب این جماعت که طرفدار زنان هستند!
اما این دختر چادری و خانواده دوست است،
اصالت دارد، ریشه دارد،
این جنس دخترها در جریان رسانهای حاکم،
سانسور میشوند، تخریب میشوند.
این صحنهها
این چهرهها
این ادبیات
این جنس از زن، زندگی، آزادی
دمار از روزگار جریان غربگرای، ناامید و خودکمبین درمیآورد.
#حقوق_زنان
#صیانت_از_خانواده
#ایران_قوی
#رمان با طُ تا آخرین لحظه
٭٭ #پارت_بیست_و_هفتم🫐🫴🏻⊹ ࣪𖣠 ִֶָ
ׅ
بهم نگاه کرد و با چشمهای قرمز پر از اشکش گفت:چرا؟!
-چی چرا؟؟
-شما دعا کردید که شهید نشم؟!
سرم رو پایین انداختم
-وقتی تیر خوردم و خون زیادی ازم میرفت یه جا دیگه حس کردم هیچ دردی ندارم...حس کردم سبک شدم...جایی افتاده بودم که هیچکس پیدام نمیکرد...هیچکس...چشمام بسته بود...تو خیالم داشتم به سمت یه باغی حرکت میکردم...اما در باغ بسته بود...از توی باغ صدای خنده های اشنایی میومد...صدای خنده سید ابراهیم..صدای خنده سید محمد...صدای خنده محمدرضا...خواستم برم تو که یه نفر دستم رو گرفت.
نگاش کردم و گفت شما نمیتونی بری
گفتم چرا؟
هنوز وقتش نشده و برگردونینش
یهو از اون حالت پریدم و بیرون اومدم
.دیدم تو امبولانسم و پیدام کردن
شما متوسل شدید به امام رضا(ع)واز خدا خواستید که شهید نشم؟!
اخه من تو مشهد به اقا متوسل شدم واسه شهادتم
اونوقت...
-اشک تو چشمام حلقه بسته بود نمیدونستم چی جوابشو بدم و گفتم
- آقا سید فکر نمیکردم اینقدر نامرد باشی
میخواستی بری و خودت به عشقت برسی ولی من رو با یه عمر حسرت تنها بزاری؟! این رسمشه؟؟
-الانم که برگشتم هم فرقی نداره
.خواهر
اون نامه..اون حرفها همه رو فراموش کنین...
من دیگه اون اقا سید نیستم...
-چی فرق کرده توی شما؟! ایمانتون؟!غیرتتون؟! سوادتون؟؟ درکتون؟! چی فرق کرده؟!
-نمی بینید؟؟
من دیگه حتی نمیتونم سر پای خودم وایسم
حتی نمیتونم دو رکعت نماز ایستاده بخونم
نمیتونم رانندگی کنم
برای کوچیک ترین چیزها باید به جایی تکیه کنم اونوقت از من میخواین مرد زندگی و تکیه گاه باشم؟!
-این چیزها برای من باید مهم باشه که نیست.نظر شما هم برای خودتون
-لازم نیست کسی بهم ترحم کنه برو
-میخواید اسمش رو بزارید ترحم یا هرچیز دیگه ولی برای من فقط یه اسم داره
عین شین قاف...
-لااله الا الله
به نظرم شما فقط دارید احساسی حرف میزنید
-اتفاقا هیچ موقع اینقدر عاقل نبودم
با بلند شدن صدای ما، زهرا و مادر سید اومدن توی اطاق و مادر وقتی بعد اومدن اولین بار صدای پسرش رو شنید از شدت گریه بغلش کرد...من هم اروم اروم اطاق رو ترک کردم و اومدم تو پذیرایی خونشون.
بعد یه ربع مادر سید وزهرا هم اومدن بیرون و در اطاق رو بستن.
مادر سید: زهرا جان این خانم تو بسیج چیکاره ان
زهراگفت:
این خانم..
این خانم..
همون کسی هستن که...
.•°°•.💬.•°°•. ⊱
@sarbazvu
`•. ༄༅ ♥️
°•¸.•°࿐
➺سربازان دهه هشتادی
#رمان با طُ تا آخرین لحظه
٭٭ #پارت_بیست_و_هشتم🫐🫴🏻⊹ ࣪𖣠 ִֶָ
ׅ
محمد مهدی به خاطرش دوبار رفتنش عقب افتاده بود
-اونکه میگفت به خاطر کامل نبودن مدارکشه
-دیگه دیگه
صورتم از خجالت سرخ شده بود و سرم رو پایین انداختم دوست داشتم میتونستم همون دقیقه برم بیرون ولی فضا خیلی سنگین بود
مادر سید گفت دخترم خیلی ممنونم ازت که اومدی..پسرم از اونروز که اومده بود یک کلمه با ما حرف نزد ولی با دیدن شما حالش عوض شدمعلومه شما با بقیه براش فرق داری
زهرا: خاله جون حتی با من
-حتی با تو زهرا جان
دخترم تو این مدت که خبر برنگشتنش رو به ما دادن یه چشمم اشک بود یه چشمم خون میگفتن حتی جنازش هم بر نمیگردهاور کرده بودم که پسرم شهید شدهولی خدا رو شکر که برگشت
-خدا رو شکر
یک ماه از این ماجرا گذشت و من چندبار دیگه رفتم عیادت آقا سید و اون هم کم کم داشت با شرایط جدیدش عادت میکرد و روحیش بهتر میشد ولی همچنان میگفت که من برم پی زندگی خودم
-خانم تهرانی بازم میگم اون حرفهایی که توی نامه زدم رو فراموش کنید
من قبل رفتنم فقط دوتا گزینه برا خودم تصور میکردم
اینکه یا شهید میشم
یا سالم برمیگردم
اصلا این گزینه تو ذهنم نبود...
شما هم دخترید و با کلی ارزو
ارزو دارید با نامزدتون تو خیابون قدم بزنید
با هم کوه برید
با هم بدویید
ولی من..
بهتره بیشتر از این اینجا نمونید
-نه این حرفها نیستبگید نظرتون درباره من عوض شده.بگید قبل رفتن فقط احساسی یه نامه نوشتید و هیچ حسی به من نداشتید.
-نه اینجور نیست
لا اله الا الله
-من میرم و شما تنها بمونید توی پیله خودتون... ولی آقای فرمانده...
این رو بدونید هیچ وقت با احساسات یه دختر جنگ نکنید
و فقط به کسی از عشق حرف بزنید که واقعا حسی دارید
-خواهرم شما شرایط من رو درک نمیکنین
-من حرفهام رو زدم
خداحافظ
و از اتاق اومدم بیرون و به سمت خونه رفتم
یک هفته بعدش صبح تازه بیدار شده بودم و رو تختم دراز کشیده بودم.نور افتاب از لای پرده ی اتاق داشت روی صورتم میزد.فکر هزار جا میرفت.که مامان اروم در اتاق رو زد و اومد تو
-ریحانه؟؟ بیداری؟؟
-اره مامان
-ریحانه تو کلاستون به جز این پسره احسان بازم کسی...؟!
-چی؟! نه فک نکنم..چطور مگه؟؟
-اخه یه خانمی الان زنگ زد و اجازه خواستگاری میخواست
میگفت پسرش هم دانشگاهیتونه
-چی؟! خواستگاری؟!کی بود؟
-فک کنم گفت خانم علوی
- اما ....
.•°°•.💬.•°°•. ⊱
@sarbazvu
`•. ༄༅ ♥️
°•¸.•°࿐
➺سربازان دهه هشتادی
هدایت شده از شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
#سلام_بدرالدین:
من مدتے بعد از ازدواج باردار شدم و ۳۱آگوست سال ۱۹۹۵میلادے (۹شهریور ۱۳۷۴) زندگے شیرین ما با تولد اولین فرزندم زیباتر و جذاب تر شد و همسرم بہ عشق پیامبر مکرم اسلام نامش را احمد گذاشت🌹✨
#مادر_شهید🌷
#کار_خودمونہ☺️
#ملاقات_در_ملکوت
کپی_فقط_با_ذکر_منبع‼️
کـانـالرسمےشھیـداحمـدمَشلَـب🥀
♡j๑ïท🌱↷
『 @AhmadMashlab1995 』