eitaa logo
سربه‌راه
217 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
360 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مسؤولِ راهیان نورِ سالِ ۹۳ بود. بهم گفت اون راهیان رو هرگز یادم نمی‌ره، چون ۳۵۰ دانشجو رو با سه نفرِ شما مدیریت کردیم بدون یک دقیقه زمانِ پِرتی! تو هیاهوی مداحیِ تجمع، سرش رو نزدیک‌تر آورد و نیمه‌فریاد گفت: من هر راهیانی بردم، خانوما هر منطقه یک ساعت طول می‌کشید بتونن زائر جمع کنن، هر راهیانی بردم، چند منطقه رو نتونستیم بریم به‌خاطر همین وقت‌کُشی‌ها. جز راهیانی که دستِ شما بود اونم فقط با سه نیرو! تشکر کرد. اون‌قدر براش مهم بوده که بعد از دوازده سال خاطرش مونده و هنوز با ذوق ازش حرف می‌زنه و تشکر می‌کنه. من می‌خندیدم. به‌ظاهر خوشحال بودم. خداحافظی کردم و عقب‌عقب رفتم تو شلوغیِ جمعیت. ایستادم و سرم رو انداختم پایین. جهان در سکوت فرو رفت و من دیگه چیزی نمی‌شنیدم. داشتم به اون راهیان نور فکر می‌کردم. ۳۵۰ دانشجوی دانشگاه فردوسی. من، رفیق، وحیده و خودش. همین. کلِ تیمِ اجرایی. تدارکات، انتظامات، مسؤولیت، نظافت، فرهنگی، هنری... همهٔ اینا با ما چهار نفر بود. وَ انجامش دادیم. به بهترین شکل. طوری که بعد از دوازده سال هنوز یادش مونده و داره با تموم مسؤولا و تیمای دیگه مقایسه‌ش می‌کنه... حتی اسم برد... که فلانی سال بعد با ۶۰ نیرو نتونسته ۷۴۰ زائر رو جمع کنه... به اسم و تعداد حرف زد و باز با ذوق تشکر کرد... سرخ شدم... چیزی تا شکستنِ بغضم نمونده... دارم عمیق نفس می‌کِشم... دست گذاشتم روی قلبم... داره می‌ترکه... می‌خوام برم جای خلوتی. حاج‌خانومی که براش شعرِ اون حاج‌خانوم هشتاد ساله‌هه رو نوشتم من رو می‌بینه. میاد پیشم. ازم تشکر می‌کنه. من دستم روی قلبمه و چیزی تا شکستنم نمونده. اما اون دست می‌کنه تو جیبش. یه مشت شکلات درمیاره. می‌ریزه تو دستم. می‌گه چقدر خوش‌خط نوشته بودی و درشت. می‌تونستم بخونم. می‌گه رفتی برام پاکت خریده بودی گذاشته بودی تو پاکت. برام قلب کشیده بودی. گوشام هوا گرفته. همه‌چیز رو مبهم می‌شنوم. دستم روی قلبمه و سرم رو تکیه دادم به میلهٔ پرچمم. لبام و به‌زور کشیدم که به روش بخندم. می‌گه خونه‌تون کجاست عزیزم؟ چرا من تا حالا ندیدمت. دستِ روی قلبم رو برنمی‌دارم. دستی که به پرچمه با پرچم بالا میارم و کوچه‌مون رو نشون می‌دم. برو. لطفاً برو و تنهام بذار. حالم خوب نیست. اینا رو توی خودم می‌گفتم. به اون گفتم کاری نکردم. یه شعر بوده دیگه. اگر سرِ حال بودم بهش می‌گفتم من درسِ شعر رو خوندم. درسِ شعر رو تدریس می‌کنم. درآمدم از شعره. واقعاً کاری نکردم. جزو عمرم حساب نمی‌شه. اما دستم روی قلبم بود. خدا فهمید دارم فرومی‌ریزم. یکی رو فرستاد صداش کرد. از من خداحافظی کرد و رفت. من چشمام و می‌بندم. نفسای کند و کشیده می‌کشم. برمی‌گردم که برم جایی دور از جمعیت. دختری که باهاش دوست شدم و بهم ادویه‌دودی داده من رو می‌بینه. میاد جلو. سلام که می‌کنم بهش می‌گم برمی‌گردم. اگر نشد فردا می‌بینمت. می‌رم. میام این‌جا که دورم از همه. می‌شینم‌. اشکام یواش یواش می‌ریزه. با چهار نفر ۳۵۰ دانشجو رو مدیریت کردیم. اشکام داره تند می‌شه. مداحی عِراقی گذاشتن. صداش از دور میاد. دورم از تجمع. سر بلند می‌کنم و ردِ صدا رو نگاه می‌کنم. دستم روی قلبمه. اشکام بی‌صدا تند شده. دلِ ابری کهنه توی قلبم شکسته و ازش سیل ریخته بیرون. امروز چندمه؟ یادم میاد صبح نوشتم: غایبینِ ۲۶ اردی‌بهشت. پس هشت روزِ دیگه... هشت روزِ دیگه می‌شه یک ماه... یک ماه که من دیگه دعا نکردم مسؤول خواهران امام زمان باشم... که ظهور باشم... که ضلع غربی مسجد سهله باشم... که... خیسِ اشکم. بی صدا. بی کوچک‌ترین لرزشِ صورت. زخم، سطحی نیست. تاول ترکیده و آب، بی لرزش و فشار، ریخته... زیرِ تاول سوخته... سوخته... سوختم. به طهرانی‌مقدم فکر می‌کنم که از شدت خستگی خوابش برده بود و من دیوانهٔ اون عکسم... به چمران فکر می‌کنم که با پاهاش مناجات می‌کرد که چقدر شما رو دووندم... قلبم داره از شدتِ غصه می‌ایسته... دستم و روش فشار می‌دم... نفسام کند و کش‌دار شده... پرچم رو میارم پایین. اللّه‌ش رو می‌ذارم روی قلبم و باز فشار می‌دم. خدایا غلط کردم من دل بریدم ولی تو نبر... چرا باید یادم بندازی با چهار نفر تونستم ۳۵۰ نفر رو مدیریت کنم؟! چرا وقتی قید ظهور رو زدم؟! چرا وقتی قید همه‌چیز رو زدم؟! چرا حالا که هرچی پل بود پشت سرم تی‌ان‌تی گذاشتم و فروریختم؟! چرا یادم آوردی من والعادیات ضبحا بودن رو دوست دارم؟! چرا حالا که مثل محتویاتِ دماغِ کلاس ششمی‌هام، پست و بی‌ارزش، چسبیدم زیرِ میز؟! چرا حالا یادم آوردی که من از مردن بیزارم... از بی‌خاصیت مردن بیزارم... از تصادف کردن، از بیماری مردن، از کشته شدن، من حتی از اینکه همین حالا موشک بزنن و یه پرچم ساده دست گرفتم و چهار تا شعار سر شب دادم و در این حال بمیرم بیزارم... من هرگز دعا نکردم تو کربلا بمیرم... هرگز دعا نکردم تو اربعین شهید شم...
من هرگز دعا نکردم کاش بعد رهبرم منم شهید شم... نه! این هرگز خواست من نبوده... من فقط یک ماهه تو قنوتم نگفتم والمستشهدین بین یدیه... فقط یک ماهه نخواستم مسؤول خواهرانش باشم... چرا امشب باید یادم بندازی من دیوانهٔ در معرکه به شهادت رسیدنم... من عاشق رویاروی دشمن نبرد کردن و به غیظ دشمن از دنیا رفتنم... من مجنون مبارزهٔ به چنگ و دندونم... به چنگ و دندون حفظ کردن و در همون حال به شهادت رسیدن... من روانیِ فتح قدسم... انتقامِ سیدعلی رو گرفتن... دیدن امام... اون سخنرانیِ رؤیایی... خودت این چیزا رو به زندگی‌م ریختی... وقتی با چهار نفر ۳۵۰ نفر رو مدیریت کردم... بعد براش دویدم... و تو آزمون‌ها رو سخت و سخت و سخت و سخت و سخت‌تر کردی... و من نهم اسفند به بعد داغ دیدم و زخم... پل‌ها رو خراب کردم و قید همه‌چیز رو زدم... دیگه دعا نکردم باشم و ببینم... دیگه به عکس طهرانی‌مقدمِ از خستگی خواب‌رفته نگاه نکردم و مناجات چمران با پاهاش و نخوندم... بعد تو... نکنه راضی شدی ازم دل بکنی؟! نکنه در عافیت بمیرم؟! نکنه در بی‌خاصیتی؟! نکنه تو همین خیابون و یه پرچم به‌دست بمیرم؟! اصلاً نکنه بمیرم؟! خدایا غلط کردم... من جوری خراب کردم که دیگه هیچ راهی هیچ روزنه‌ای هیچ پلی هیچ جایی برای برگشت نذاشتم... اگر امشب اون و فرستادی که این‌طوری بزنی تو صورتم توان و استعدادش رو دارم، خودت درستش کن... خودت خودت خودت... برای من شهادت بچین... در معرکه... تا چنگ و دندون مقاومت کردن... آگاهانه و رودررو... والمستشهدین بین یدیه... والمستشهدین بین یدیه... باشه من می‌خوام. من مسؤول خواهران امام شدن رو می‌خوام. هرچی رو خراب کردم خودت بساز. یا جابر العظم الکسیر... از دور صدای مجری میاد. داره داد می‌زنه خدایا به امام حسین... دیگه بی صدا نیست اشکام... پرچم کشیدم روی سرم... من یک ماهه همه چیز و خراب کردم حسین... من سینه زن شمام حسین... من گریه کن شمام حسین... من پابرهنهٔ بیابون‌هاتم... من آفتاب‌سوختهٔ عمودهاتم... من سیزده ساله برات یک دهه روضه می‌نویسم حسین... ای عهده دار دختر بی دست و پا حسین... رضا نشو بی خاصیت و در عافیت از دنیا برم... من قید خودم و زدم شما نزن... من توان و استعدادم و هدر دادم شما نده... تو مثل من سر کویت هزارها داری... ولی بدان که گدایت فقط تو را دارد... یا صاحب‌الزمان؛ از خودت مدد... به قنوت‌هام برمی‌گردم: اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه والذابین عنه والمسارعین الیه فی قضائه حوائجه والممتثلین لاوامره والمحامین عنه والسابقین الی ارادته والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه والمستشهدین بین یدیه باشه؟
اومدم هم به آقا تسلیت بگم و هم آخرین نماز یک‌شنبهٔ ذی‌قعده رو حرم بخونم که عروس و دوماد دیدم(!) این‌که روز شهادت حرم نباید چنین چیزی داشته باشه هم ضدّ وحدته؟! استفراغ به این وحدت. حالم از آستان قدس به هم می‌خوره... می‌تونستم نمازم و خوندم بشینم حال‌وهوایی عوض کنم، ولی باید راه بیفتم برم دم رواق امام خمینی کاغذ بردارم بنویسم و بعد بزنگم ۱۳۸ و کلی حرف بزنم و زشتِ مبرهن رو اثبات کنم که زشتِ مبرهنه(!) چقدر همه‌چیز رو حال‌به‌هم‌زن کردین...
توی اتوبوس هم تو ذهنم با محمود کریمی حرف می‌زدم. داشتم بهش می‌گفتم من فقط مداحی‌های تو رو دوست داشتم. فقط شعرِ تو مفهوم داشت و فقط وزن تو عزا و مرثیه بود. من فقط با مداحی‌های تو می‌تونستم راحت و ساعت‌ها گریه کنم. تو «ای ایران» خوندی اون‌شبی که با دیدن آقاجان همه‌مون شاد شدیم... چی تو رو روبه‌روی اکثریتی که هر بلایی سرشون بیاد پای این کشور می‌مونن گذاشت و دل بستی به اقلیتی که اگر هم کف خیابونن از وظیفه‌شونه؟! داشتم تو ذهن‌م بهش می‌گفتم حلالت نمی‌کنم. بابت این‌که دو ایستگاه به حرم به کشف حجابیه که هیچی نداشت گفتم پوششت مناسب جامعه نیست و گفت به تو ربطی نداره، از تو نخواهم گذشت. تو و امثال تو در سخت کردن دنیا برای من و امثال من سهیم شدید. حلالت نمی‌کنم آقای محمود کریمی. به قطره قطره اشک‌هایی که از من برای امام حسین علیه السلام گرفتی، حلالت نمی‌کنم. ان‌شاءاللّه عاقبت به‌شر و سرافکنده از دنیا بری.
پسره به پرچم‌م تیکه انداخت و گفت سی میلیون بیکار، زندگیِ شصت میلیون رو گند زدن. (برای همین دوست داشتم جانفدا به چهل میلیون برسه... ولی نمی‌دونم چرا این مردم هنوز شعورِ انتخابات رو ندارن و فقط غرقِ شورن... همیشه تو انتخابات گند زدیم... همیشه... چه رأی دادن و مشارکتش، چه تبیین و تشویق به اینا) متأسفانه در انتخابِ مورد برای تیکه انداختن دقت نداشت و من‌م امروز آمادگیِ شرحه کردنِ حتی ترامپ رو داشتم! همیشه می‌گم و می‌رم، امروز سرم درد می‌کرد برای دعوا! نگران کرامت انسانی هستین، یا اوف می‌شین، یا نخونین یا سه‌نقطهٔ سمت راست کانال و ترک! ایستادم گفتم کو؟! وایساد نگام کرد. منم با دست و خی‌لی لاتی گفتم کو؟! شصت میلیونی که می‌گی کو؟! گفت گم شو بابا! گفتم ما که پیداییم. تو چشمیم. می‌بینی که! حتی روز روشن با سلاح‌مون میایم بیرون. پرچم‌م رو موقع گفتنِ سلاح به رخ کشیدم. تو و شصت میلیونت گمه(!) جگر دارین بریزین بیرون حداقل ببینیم‌تون. باشین رودررو حرف بزنیم. واللّه فهمید کله‌م بوی قرمه‌سبزی می‌ده😂 دستاش و از جیبش درآورد و زبان بدنِ سلطه‌ش تبدیل شد به زبان بدن تسلیم و فقط نگام می‌کرد. منم گفتم من که ندیدم شصت میلیونی که گفتی رو. ولی فکر کنم سوادم نداری. ازدواج کردی؟ ابله جواب داد نه😂😂😂 من تو صورتش دیدم که ارتباط زبان و مغزش قطع شده بود😂😂😂 دیدم که رشته‌های اعصابش سوخته بود😂😂😂 گفتم ولی تو ما سی تا، پسر به سن تو ازدواج کرده و هر کدوم حداقل سه تا بچه دارن. سه تا زیاده، بگیریم همون دو تا. ما سی تا از گرونی و فقر و نداری و سختی و جنگ نمی‌ترسیم. می‌بینی که؛ شد یه فصل که کف خیابونیم! فصل! ینی یک/چهارم سال. پاش برسه کل سال و کف خیابونیم. هیچ باک‌مونم نیست. موشک و تانک و تفنگ و برف و بارون و خورشیدم نتونست متوقف‌مون کنه. حالا ما رو ضرب کن به بچه‌هامون. ابله جانفدا محدودیت سنی داره! بچه‌های ما رو ثبت نکرده! اون شصت تایی که می‌گی ماییم، اون سی تایی که پوزخند زدی خودِ بی‌بچهٔ سگ و گربه‌دارتونین(!) ما واسه بعد از مرگ‌مونم سرباز تربیت کردیم که فصلای بعدی کف خیابون باشن، تو همین الآن بیفتی بمیری، تموم شدی ابله(!) یه دختر و با یه پرچم نتونستی تاب بیاری، سیمات قاطی کرده، من ده تای تو رو سیم‌پیچ می‌کنم. هووووی! زنده‌ای؟!😂😂😂 وَ واقعاً نبود😂😂😂😂😂 فقط داشت نگام می‌کرد😂😂😂😂 من منتظر فحشای ناموسی بودم😂😂😂😂 خودم و آماده کرده بودم میله پرچمم و بکنم تو چشمش😂😂😂😂 جیغ بکشم مغازه‌دارا رو خبر کنم😂😂😂😂 نزدیک حرمم، امنیتا بریزن سرش😂😂😂😂 الآن باید بزنگم دارالشفا😂😂😂😂😂😂 خندیدم و بهش گفتم خادمای ویلچری رو صدا کن تا دارالشفا برسوننت😂😂😂😂😂 وَ دارم می‌رم نماز برسم حرم😂😂😂😂 حالم عالیههههههه😂😂😂😂😂😂😂😂😂
دیدم آقا عِراقیه داره با دَله، وسط پیاده‌رو قهوه می‌ده، با ذووووووق و شوووووووقِ مشّایه رفتم گرفتم و بهش گفتم دعا کن به نصر و پیروزی بیایم مشّایهٔ اربعین. بعد ایستادم بخورم که دوباره برم بگیرم، چون شکل همونای مشّایه بود و اونا محشرههههه. نرم و خامه‌ای و خوش‌طعم و خوش‌بو. اینم همون شکلی بود، اما تلـــــــــــــــــــخ😫 من همه‌چی رو شیرین دوست دارم و یه لیوان چای‌م رو به یه قندون قند و آب‌نبات می‌خورم و قبل از جنگِ تحمیلیِ اقتصادی(!) واسه یه لیوان شیر، هفته‌ای یه بسته خرما تموم می‌کنم! حاجی تو کشورِ خودت ایرانیزه‌ش کردی، اومدی این‌جا تلخ می‌دی دست‌مون؟! چشمام و بستم و مثل داروهای بدمزه یه‌نفس سر کشیدم تموم شه و رفتم😒 خدایا ما رو به نصر و پیروزی نهایی، به مشّایهٔ اربعینِ دو ماهِ دیگه برسون😭😭😭
می‌پرسه چرا چند شبه شعارنوشته نمیاری؟ می‌گم چون نمی‌تونم حرف دلم رو بنویسم، باید مراعاتِ همهٔ ابعاد رو بکنم. می‌پرسه حرف دلت چیه؟ می‌گم دلم می‌خواد بنویسم اوکی داداش! ما هم متوجه تحرکات دشمن شدیم و احتمال می‌دیم قراره بزن که خوب می‌زنی رو بازپخش کنیم. ما خیابون‌داری‌مون خوبه، سپاه و ارتش هم میدون‌داری‌شون، شما مسؤولین ولی، امام‌داری‌ و سفره‌داری‌تون خوب نبوده(!) خبر مرگ‌تون شما وظیفه‌تون و درست انجام بدید، ما کارِ خودمون و بلدیم! هنوز داره می‌خنده می‌گه چقدر عصبانیتت وحشتناکه، یه‌وقت چیزی ننویسی بیاری هاااااا :/
سربه‌راه
می‌پرسه چرا چند شبه شعارنوشته نمیاری؟ می‌گم چون نمی‌تونم حرف دلم رو بنویسم، باید مراعاتِ همهٔ ابعاد
ممکنه بخندید، اما من تموم مدتی که قمارباز تو چین بود، منتظر بودم خبر برسه ایران ترورش کرده... یا خبر برسه هواپیماش و رو آسمون زدیم...
معلومه که دیپلمات نیستم و به ریزه‌کاری‌هاش و مناسکِ سیاسی فکر نمی‌کنم؛ من مردم هستم، وَ فقط به یک چیز فکر می‌کنم: این‌که باید کاری می‌کردیم و بکنیم که دشمن پشت‌ش بلرزه وقتی دربارهٔ ترور و حمله به ایران «فکر» می‌کنه! که وطن‌فروش و محتکر و خائن پشت‌‌ش بلرزه وقتی دربارهٔ خیانت و ضربه به ما «فکر» می‌کنه! که پدرنامعلوم‌های پهلوی‌چی پشت‌شون بلرزه وقتی دارن دربارهٔ جمهوری اسلامی «فکر» می‌کنن! یعنی فقط از فکر کردن به این چیزا پشت‌شون بلرزه و بدونن اگر غلطی ازشون سر بزنه تااااااااااااا هفتاد نسل‌شون به خااااااااک سیاه می‌شینه.
من از شروع بزن بزن بیزارم؛ از این‌که کوچک‌ترین خراشی روی کشورم بیفته... من دو تا تصویرِ ناخواسته از روزهای جنگ دیدم و هنوز اذیتم می‌کنه... یکی برج آزادی با پس‌زمینهٔ دود و آتش... یکی حرمِ آقا سبزِ قبا... بابتِ همین دو تا دلم می‌خواد دنیا رو به آتیش بکشم... من هیچ روایتی از مدرسهٔ میناب گوش ندادم و نخواهم داد. هیچ کلیپ و فیلم و عکس و مصاحبه‌ای ندیدم و نخواهم دید. یکی از همکارانِ مزخرفم داشت می‌گفت آخر هفته بریم میناب سر مزار بچه‌ها. من حتی دلم می‌خواست خرخرهٔ اون رو بجوم... این‌که بزن بزن شروع شه و هی خبر برسه یکی بی خونه شده، یکی بی عزیز، فلان‌جا کشور آسیب دیده، بهمان‌جای شهر ویران... به علی قسم اذیتم می‌کنه... ولی به‌قول مرحوم قیصر امین‌پور، ما می‌جنگیم که صلح کنیم و اونا صلح می‌کنن که بجنگن... این مسیریه که باید تا ته‌ش بریم... ناگزیریم ازش... مسیرِ ترسناکیه و خدا می‌دونه چقدر لغزنده و الک‌کننده... خدا عاقبت به‌خیرمون کنه... ولی این راه و باید تا ته‌ش بریم... به‌خاطر ندبه‌های جمعه و جمکران‌های سه‌شنبه! به‌خاطر قدم‌های اربعین و حسین‌حسین‌های محرم! به‌خاطر تو سر زدن‌های فاطمیه و گریبان چاک دادن‌های پای روضه‌های زینبیه! واگرنه لو می‌ره همه‌ش‌ دروغ بوده(!) ما یا واقعاً شیعهٔ غدیریم یا مترسکِ سرِ جالیزیم! فکر می‌کنم قبلاً نوشتم که یکی یه بار ازم پرسید نمی‌ترسی برای ظهور به‌جدیت دعا می‌کنی و یه‌وقت خودت جزو رستگاران نباشی؟ چرا اول خودسازی نکنیم بعد برای ظهور دعا کنیم؟ گفتم خودسازیِ من و تو تا قیامت طول می‌کشه(!) کتابای عارفا رو نخوندی تا لب گور مشغول خودسازی بودن تهشم گفتن نشد؟! ولی ظهور عقب بیفته... دنیا دنیا حق‌الناسِ نسل‌ها به گردن‌مونه... خودسازی کن هم‌زمان باهاش وظیفه‌تم انجام بده. یکی دیگه از دلایلی که از مذهبیا بیزارم اینه که دعاهاشون برای ظهور الکیه(!) دروغه(!) مثل آهو دروغ می‌گن(!) تحلیلش هم راحته! چطوری کسی می‌تونه برای ظهور دعا کنه اما هم‌زمان دعا کنه خدایا من رو تو روضهٔ امام حسین علیه السلام شهید کن؟! یا خادمه تو حرم داشت به خادم دیگه می‌گفت دلم می‌خواد تو حرم شهید شم! من این‌قدر عصبانی شدم که رفتم جلو گفتم ببخشید! یعنی راضی‌اید موشکی، بمبی، تروری، حمله‌ای تو حریم حرم شکل بگیره؟! یعنی راضی‌اید حرم آسیب ببینه یا زوّار که شما به شهادت برسی؟! یا مذهبی احمق‌ها بعد از شهادت آقا هی می‌گفتن خدایا ما رو هم شهید کن! یعنی یه جو غیرت نداری دعا کنی خدا عمرت بده انتقام امام‌ت رو بگیری یا ببینی؟! یا مذهبی بی‌عرضه‌ها که می‌گفتن خدایا ظهور رو برسون! خب دروغگو تو ظهور می‌خواستی دعا می‌کردی خدا به دست ما استکبار و طاغوت رو نابود کنه تا آقا مشرف شن برای نبرد نهایی. تو ظهور می‌خواستی برای نصرت و پیروزی دعا می‌کردی نه برای این‌که هفتهٔ بعد کربلا باشی! همین هفته رفتم شب‌کاری، سر شام یکی گفت هرکی آرزومنده هفته دیگه کربلا باشه صلوات! هممممممه فرستادن! من نفرستادم و بلافاصله گفتم یعنی می‌خواین همه‌تون برین کربلا زیارت مستحب و واجبِ خیابون رو رها کنید؟! چشم امیرالمؤمنین روشن به این شیعه‌ها(!) اصلاً این‌قدری که در مذهبی‌جماعت دعای شهادت دیدم، دعای نصر و تلاش و جهاد ندیدم(!) حالا بیا بفهمون تو مثل آدم وظیفه‌ت و انجام بده، شهادت پیدات می‌کنه(!) من حاضرم امام زمان علیه السلام ظهور کنن، حالا اعوذ باللّه گردن من رو هم زدن، زدن. اما بیان. بیان و تموم کنن این لجن‌زارِ ظلم و جهل رو. نصرِ اسلام و مسلمین مهمه! ما باید کارا رو بکنیم امام بیان دستور بدن، نه این‌که امام بیاد کارای ما رو بکنه(!) دعا می‌کنم بزن بزن کنیم و فقططططط ما بزنیم. دعا می‌کنم هرچه اونا زدن کور باشه و نرسیده به آسمونِ مقدسم، منهدم شه. دعا می‌کنم خدا مکرشون رو به خودشون برگردونه. دعا می‌کنم احدی از هم‌وطنام، حتی اون برهنه‌هه، حتی اون نفهمه، حتی اون بی‌شعوره، حتی پسرهٔ امروز که نمی‌فهمید وطن یعنی چی، خش برندارن و عوضش دشمن این‌قدددددددر نفله و تیکه‌پاره و آش‌ولاش شه که به غدیر نرسیده خبر برسه دیگه صهیونیستی تو دنیا نمونده که بخواد با بچه‌های حیدر کرّار بجنگه! دعا می‌کنم کشورهای همسایه به خودشون بیان و سرنوشت منطقه‌شون رو خودشون دست بگیرن. دعا می‌کنم به غدیرنرسیده آل سعود و صهیون و ترامپ و استکبار به خاک سیاه نشسته باشه. دعا می‌کنم بعد از غدیر، فراخوان طراحیِ حرم امام‌های بقیع رو بدن و جانفداها همه برای خادمی ثبت‌نام کنن... دعا می‌کنم مسؤول خواهرانِ افتتاح حرم خانم فاطمهٔ زهرا سلام اللّه علیها بشم.