eitaa logo
سربه‌راه
216 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
363 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
منابع: ۱ـ ویکی شیعه، رقیه دختر امام حسین (علیهما السلام). ۲ـ خبرگزاری فارس‌، آموزگاران مینابی که جان‌فدا شدند، علی گلخنی، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۳ـ خبرگزاری صدای میناب، روایت یکی از ۵ دانش‌آموز زنده مانده، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۴ـ روزنامه جوان، درس آخر معلمان میناب با جان نوشته شد، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۵ـ خبرگزاری صدای میناب، تصاویر معلمان و کارکنان شهید مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۶ـ ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد، غرش صوتی. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه داشتیم با هم بازی قایم‌موشک می‌کردیم. سبحان احمدی(۱) شد گرگ بازی و سرش را روی دیوار گذاشت و شمرد: ۱ ۲ ۳... همه خیلی سریع دویدند تا جایی را پیدا کنند برای قایم شدن. هر کسی دنبال جایی بود که به این راحتی‌ها پیدا نشود. ۱۹ ۲۰ اومدم. عه! پیدات کردم بیا بیرون. تو هم بیا بیرون پیدات کردم. نفس‌ها در سینه حبس بود، می‌ترسیدیم سبحان صدای نفس کشیدنمان را بفهمد و پیدایمان کند. اما مدیر سکوت را شکست و‌ گفت: بچه‌ها سریع آماده بشید، مدرسه تعطیل شده باید بریم خونه‌هامون. همه خوشحال شدیم و هورا کشیدیم، با صدای خوشحالی ما بعضی از بچه‌ها از مخفیگاه خود بیرون آمده بودند، سبحان از این فرصت استفاده کرد و گفت: شماها رو هم پیدا کردم. در حین این جیغ و خنده‌ها صدایی مثل صدای یک باد بزرگ آمد و بعد از آن دوباره یک صدای دیگر... دیگر چیزی نفهمیدیم...(۲) (۳) نمی دانیم که چقدر گذشت، اما وقتی چشممان باز شد انگار که از یک خواب بیدار شده بودیم، سبک شده بودیم و راحت می توانستیم خیلی سریع بدویم، انگار که بال داشته باشیم هاا. همه از اینکه با چنین سرعتی می‌توانند بدوند، خوشحال بودند. سبحان نبود اما. می‌خواستیم بهش بگوییم بیا ادامه بازیمان را بکنیم و بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. رفتیم سمت حیاط دخترانه. سبحان آنجا بود کنار خواهرش حانیه. گویا زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود آنجا تا به خواهرش نشان دهد که چقدر تند می‌تواند بدود. به او گفتیم: سبحان! بیا برویم بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. یادت نرفته که بعضی‌ها هنوز در مخفیگاه‌شان هستند. سبحان گفت: بچه‌ها دختر‌ها هم حالا دیگر مثل ما پسر‌ها تند می دوند، به خاطر همین می‌خواهم با هم بازی کنیم. راست می‌گفت. برخلاف همیشه این‌بار دخترها هم تند می‌دویدند. رفتیم به حیاط پسرها. همه‌جا را گشتیم، همه پیدا شدند به‌جز یک نفر... ناامید نشدیم باز هم گشتیم، اما او توانسته بود خیلی خوب قایم بشود... در همین حین از دور خانمی را دیدیم که کمرخمیده و دست‌به‌پهلو به سمت ما می‌آید. حدس می‌زدیم که یک پیرزن باشد، وقتی کمی جلوتر آمد، خانم جوانی بود، ولی نمی‌دانیم چرا مانند پیرزن‌ها راه می‌رفت...! همه به سمتش دویدیم، شاید او دوست ما را دیده بود. _ سلام خانم، ما دوستمون رو پیدا نمی‌کنیم، شما دوست ما رو ندیدین؟ فکر کنیم گم شده باشه. +سلام عزیزان من. دوستتون چه لباسی تنش بود؟ _پلیور آبی و کتونی سفید (۴) آن خانم گفت: بچه‌ها من می‌گردم دنبال دوست شما، شما هم برید به دختر من کمک کنید برادرش رو پیدا کنه، آخه اونم هرچی می‌گرده برادرش رو پیدا نمی‌کنه... قبول کردیم و از مدرسه خارج شدیم. حالا اما نمی‌دانستیم باید به کجا برویم، یادمان رفته بود بپرسیم. می‌خواستیم برویم بپرسیم که ناگهان صدایی شنیدیم: گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هر گل می‌رسم می‌بویم او را (۵) شعر داشت دنبال گم‌شدهٔ خودش می‌گشت، به‌خاطر همین به‌ سمت صدا دویدیم. رسیدیم. زمین آنجا هم مانند زمین مدرسه پر بود از آدم‌هایی که خوابیده‌اند. اینجا باید دنبال برادر آن خانم می‌گشتیم. به سمت خانم چادری رفتیم. +سلام خانم. ما می‌خواهیم کمک‌تون کنیم برادرتون رو پیدا کنیم، مادرتون ما رو فرستاد. _ سلام عزیزان دلم. ممنون از شما. + برادرتون چه لباسی به تن داشت؟ خانم چادری با گریه می‌گوید: گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن کهنه به تن داشت (۶) جست‌وجو را شروع کردیم. در همین حین صدای ماکان را شنیدیم: سلام بچه‌ها! سلام بچه‌ها! دیدید نتونستید من و پیدا کنید؟ من بُردم. همگی به سمتش دویدیم. دست در دست خانم کمر‌خمیده داشت. همه او را بغل کردند. از او خواستیم که همراه ما بیاید تا باز هم با هم بازی کنیم. ماکان به‌سمت خانم کمرخمیده رفت. دست در دست‌ او گذاشت و گفت: بچه‌ها من نمی‌تونم با شما بیام، من از این به بعد تا همیییشه پیش این خانم می‌مونم. دوستان نزدیک ماکان گریه می‌کردند. ماکان گفت: بچه‌ها گریه نکنید، ما به‌زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم. ماکان دوستان خود را آرام کرد و همراه با خانم کمرخمیده رفت. آن خانم ماکان را پیدا کرد، حالا نوبت ما بود که روی حرفمان بایستیم و برادر دخترش را پیدا کنیم. با اینکه بیش از صد نفر بودیم، اما آن‌قدر کسی آنجا خوابیده بود که بعد از ۳ روز بالاخره توانستیم برادر آن خانم را پیدا کنیم. اما آنجا بود که همهٔ ما آرزو کردیم، ای‌کاش آن خانم هی‌چوقت برادرش را نبیند... ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱. خبرگزاری دانشجو: خواهر برادرهای شهیدشدهٔ میناب. ۲. فارس‌نیوز: دختر بازماندهٔ مدرسهٔ میناب. ۳. آپارات: روایت خواهر ۱۰ ساله از شهادت برادر ۱۱ ساله‌اش در میناب. ۴. فارس‌نیوز: تنها باقی‌مانده از پیکر ماکان نصیری. ۵ و ۶. سایت اشعار «محمل». ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مینابِ مدینه ماشین را خاموش می‌کنم. کیفم را از روی صندلی شاگرد برمی‌دارم و چادرم را روی سرم مرتب می‌کنم. پیاده می‌شوم و قدم‌هایم را به سمت ورودی مدرسه تند می‌کنم. با گوشه دستمالِ نم‌گرفته، عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم. دههٔ اول اسفند است؛ اما آفتاب میناب مثل همیشه بی‌تعارف می‌تابد. با این‌که نسیمِ خنکِ نخلستان‌ها می‌وزد، رطوبت هوا هنوز پوست را می‌چسباند. از درِ مدرسه وارد می‌شوم، صدای تدریس همکارانم از کلاس‌ها با هم قاطی شده است. دانش‌آموزانم زنگ اول قرآن دارند؛ مربی سر کلاس است. مسیر آبدارخانه را در پیش می‌گیرم. مشغول آماده‌سازی موضوعات مهم برای ارائه در جلسهٔ هم‌اندیشی معلمان می‌شوم. خودکار را کنار دفترچه‌ام روی کابینت رها می‌کنم. از بالا تا پایین یادداشتم را دوباره می‌خوانم: «توضیح عملکرد دانش‌آموز‌ها، طرح درس نیمهٔ دوم سال و...». دست‌هایم را در هم گره کرده و به سمت بالا می‌کشم. در دلم سیروسرکه می‌جوشد؛ دلیلی برای این ناآرامی ندارم. برای چندمین بار از جایم بلند می‌شوم. پاهایم دیگر مسیر بین دفتر مدرسه و آبدارخانه را از بر شده‌اند. از صبح در تکاپو هستم؛ که جلسهٔ هم‌اندیشی را به فردا بیندازند. اول قبول کردند، بعد پشیمان شدند! باز به آبدارخانه برمی‌گردم. خودکار را برای تکمیل یادداشت‌هایم برمی‌دارم. صدای قل‌قل کتری روی اجاق گاز و خنده‌ٔ بچه‌ها که حتی تا اینجا هم به گوش می‌رسد؛ دلیلی برای حواس‌پرتی تشویش درونم هست. دینگ! سرم را به سمت موبایلم می‌چرخانم. خودکار را می‌گذارم. دستم را سمت موبایل دراز می‌کنم. دستم هنوز نرسیده در هوا خشک می‌شود. اعلان پیامک روی گوشی برق را از سرم می‌پراند. نفس در گلویم گیر می‌کند. زن‌عمویم آسمانی شده است. لرزان و سراسیمه فقط سوئیچ ماشین را برمی‌دارم. با عجله به سمت خروجی مدرسه می‌روم. همین حین معاون پرورشی صدایم می‌کند: «خانم کمالی کجا میری؟» پاسخ می‌دهم: « میرم، تا کلاس قرآن بچه ها تموم بشه، برمی‌گردم.» با عجله از مدرسه خارج می‌شوم. تمام طول مسیر تا بیمارستان و خانه، فکرم پیش بچه‌ها در مدرسه است؛ تا اینکه همکارم تماس می گیرد: «سمانه نیا، من تدریس می‌کنم؛ برو استراحت کن.» انگار نیروی دافعه‌ای بین من و مدرسه جریان یافته است. به خانه می‌روم. لباس مشکی می‌پوشم. به سمت خانه زن‌عمو که در نزدیکی مدرسه قرار دارد روانه می‌شوم. در مراسم، همه از جنگ صحبت می‌کنند. اما من می‌گویم: «جنگ توی تهران میشه و میناب هیچ‌وقت جنگ نمیشه». صحبت جنگ همچنان داغ است. خستگی در جانم می‌نشیند. یک‌آن چشم بر هم می‌زنم و خانه با صدایی وحشتناک، به شدت می‌لرزد. به طرفی پرت می‌شوم. چشم‌هایم به اندازهٔ توپ فوتبال باز می‌شوند. با سردرگمی از خانه بیرون می‌آییم. نمی‌فهمیم چه خبر شده است. در خیابان هر کسی به سمت و سویی می‌دود. همهمه و فریادها در هم می‌شود: «_جنگ شده! جنگ شده! _درمانگاه، کارواش و سوله‌های فرهنگیان رو زدن. _قراره کل میناب رو بزنن!» ثانیه‌ای نمی‌گذرد که انفجار دوم جان و دل همه را به لرزه می‌اندازد. دود برخاسته از زمین، روز را به سیاهی شب تبدیل می‌کند... غبار، اطرافم را می‌گیرد. همهٔ راه‌های منتهی به محل انفجار بسته و آنتن گوشی‌ها قطع می‌شود. دلم خوش است به اینکه بچه‌هایم، دانش‌آموزهایم، امانت‌های چند ده خانواده در خانه‌هایشان هستند؛ همچون خانمی که در غبار مدینه، دلش قرص بود. خیالش راحت بود؛ از اینکه چهار شیر مردش همراه حسین بن علی علیه السلام هستند. از معرکه دور هستیم. نمی‌دانیم که خبر چگونه از راه می‌رسد و چه را از ما می‌گیرد. چشم دوخته‌ام به دود سیاهی که از سمت مدرسه قدبلندی می‌کند. حضرت ام البنین سلام اللّه علیها هم روزی در مدینه چشم به راه کاروانی بود که خبرش دنیا را زیرورو کرد. چند ساعتی از زمان انفجارها می‌گذرد. دود همچنان آسمان میناب را در آغوش گرفته است. مردم در هیاهو و سردرگمی گم‌ شده‌اند. کم‌کم آنتن موبایل‌ها جان می‌گیرد. صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود. شماره‌ای ناشناس! دستم را برای برقراری تماس روی صفحه می‌کشم: « بله؟» صدای آقایی از آن طرف خط می‌آید: «شما خانم کمالی هستی؟ کجا زیر آوار گیر کردی؟» _آوار چی؟ چی می‌گید؟ _مگه شما معلم مدرسهٔ شجرهٔ طیبه نیستی؟ خبر نداری؟ _مگه چی شده؟ _خانم مدرسه رو زدن... خراب شده...! صدای مرد و تمام شلوغی اطرافم دور می‌شود. گردِ غبار، زمان را در هم می‌شکند. قلبم بیشتر از قبل می‌تپد؛ گویی می‌خواهد سینه‌ام را بشکافد و سوی مدرسه پرواز کند. گویی در آن میان خانمی با چادر خاکی و صورتی غم‌زده دستانم را می‌گیرد. دلم آرام‌تر می‌شود. قلبم نشانه‌های آرامش را تعقیب می‌کند و با آن خانم همراه می‌شود. سوی دروازهٔ شهر مدینه می‌رویم. تکیه بر دیواری خمیده می‌ایستیم. دیوارهای شهر، مقابل انتظار چشم‌های بانو شرمنده شده‌اند. صدای سم اسبی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. ✍ ی. برنطین (یکی از شما❣)
قامت بشیر، پیک امام سجاد(علیه السلام) در مقابل خانم ظاهر می‌شود. تکیه از دیوار برمی‌دارم و نزدیکتر می‌روم. بشیر هم نزدیک می‌آید. حضرت ام البنین(علیها السلام) تا او را می‌بیند؛ می‌گوید: «از حسین (علیه السلام) مرا خبر بده». بشیر می‌گوید: « ابالفضل عباس به شهادت رسیده است». قلبم می‌لرزد؛ بانو جویای حال حسین بن علی (علیه السلام) می‌شود. بشیر تک به تک می‌گوید: «عبدالله، جعفر و عثمان هم به شهادت رسیدند» اشک می‌ریزم؛ و خانم با شنیدن هر نام، بدون توجه باز هم سراغ امام و ولی را می‌گیرد. آخر بی تاب خطاب به بشیر می‌گوید: «یا بشیر اخبِرنی عن ابی عبداللّه الحسین علیه السلام؛ اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداءٌ لابی عبداللّه الحسین علیه السلام؛ ای بشیر خبر از (امام من) ابا عبداللّه الحسین بده... فرزندان من و همهٔ آن‌چه زیر این آسمان مینایی است فدای اباعبدالله علیه السلام باد». بشیر با غمی محسوس می‌گوید: «حضرت را به شهادت رساندند». زانوانم خم می‌شود. گرد غم بر چهرهٔ خانم می‌نشیند. حضرت فریاد می‌زند: «از شنیدن این خبر جگرم آتش گرفت و قلبم پاره پاره شد». صدای شیون و زاری حضرت بلند می‌شود و مرا در آغوش می‌گیرند. با اشک، غبار و دود را از صورتمان می‌شوییم؛ و در آغوش هم مویه می‌کنیم. گردش دنیا بر سرم می‌ایستد. داد و فریاد می‌زنم، دست‌هایم را بر سرم می‌کوبم. سراسیمه سمت خانهٔ مدیر مدرسه می‌روم. اشک‌ها خیال رفتن ندارند. والدین دور خانهٔ مدیر جمع شده‌اند. یکی از دوستانم از میان جمعیت به سمتم می‌آید. می‌گوید: «سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟ خانم طاهری رفت؛ همکارات رفتن؛ بچه‌ها رفتن؛ مدرسه کامل رفت...» عرق سردی بر جانم می‌نشیند. قرار بود برگردم. قرار بود تا اتمام کلاس قرآن برگردم، اما حالا انگار بچه‌ها به اردو رفته‌اند؛ تا کمی بازی کنند... اما آفتاب میناب دیگر هرگز روی آنها را نمی‌بیند. حالا جز خرابه‌ای از مدرسه باقی نمانده است. انگار پاهایم را به غربت آورده‌ام چرا که راهروهای خرابه را از بر نیستند. کل شهر در غبار غم فرو رفته‌ است. داد و فریاد و اشک است که جان‌ها را به لب می‌رساند. و وای از لب تشنه‌ٔ حسین! و وای از بچه‌هایم که لب روزه به مدرسه آمده‌ بودند. و مادری که از مدینه خود را به کربلای‌ میناب رسانده است؛ دست نوازش بر سرم می‌کشد. سر بر چادر بانو ام‌ البنین (علیها السلام) می‌گذارم؛ و غم آسمانی شدن جگر‌گوشه‌هایم را به آرامش و صبر قلب بانو گره می‌زنم. ✍🏼 ی. برنطین (یکی از شما❣) اتمام یافته در ۴ محرم ۱۴۴۸ - ۱۴٠۵/٠۳/۲۹
منابع: ۱- پوشهٔ شنیداری روایت خانم کمالی ۲- متن گزارش خبرگزاری از روایت خانم کمالی ۳- دانشنامهٔ اسلامی ۴- بیان امام خامنه‌ای رحمة اللّه علیه ۵- ویژگی‌ها و فضائل حضرت ام‌البنین (سلام اللّه علیها) ✍ ی. برنطین (یکی از شما❣)