شد سیزده سال که روضهٔ روزِ آخر، روضهٔ علیست! علی! دعوا بر سرِ علیست! وَ اینبار چه علیِ حسینیای!
من این نمازی که خواندند را نمیشناسم. این حرفها که میزنند را نمیفهمم. اینکه هی تشییع، تشییع میکنند را سرم نمیشود. تشییع! تشییع؟! ببین آقاجان! شیعه از تشییع خاطرهٔ خوشی ندارد؛ پیکرِ پیامبر سه روز در خانه ماند... پیکرِ دخترش شبانه و غریبانه تشییع شد... جانشینش باز شبانه و غریبانه... پیکرِ نوهٔ بزرگش، تیرباران شد... پیکرِ حسینش پارهپاره... پیکرِ حسینش بدون کفن... پیکرِ حسینش بر زمین... پیکرِ حسینش زیر آفتاب... پیکرِ حسینش با بوریا... شیعه از تشییع، خونینجگر است... شما هم آخر کارِ خودت را کردی آقاجان! علی بودی. علی ماندی. علی رفتی. رمضان الکریم. روزه. تشنهلب.
راستی آقاجان! شنیدهام قصد زیارتِ نجف کردی! شما که نباید از کشور خارج شوی... شما که سالهاست ما را راهی میکنی و خودت میمانی... حالا از بچههایت سیر شدی که داری تنها تنها به نجف میروی؟! علی جان نکند با علی از ما گله و شکایت داری؟! آقای «مثلی لا یبایع مثل یزید»! شنیدهام قرار است کربلا بروی... ششگوشه زیارت کنی... شما که قرار است بیایی مشهد... شهرِ خودت... شهرِ آبا و اجدادیات... من شما را با خودم اربعین به کربلا میبردم... با ذوق مشّایه را نشانت میدادم... من توی عراق کلی سوراخسنبه بلدم آقا... میبردم جاهایی را نشانت میدادم که هرکسی نرفته و نمیداند... خودم شما را میبردم عِراق... چه عجلهای داشتی آقا! شما که اینهمه سال صبر کردید، این چند روزِ تا اربعین هم رویش! شهرت شلوغ شده. همه منتظرِ رسیدنت هستند. راستی آقا! مگر عیدها نمیآمدی مشهد؟! عید شده؟! نو روز است؟! من تقویم را زیر و رو کردم. فکر کنم حواستان نبوده... حالا که وقتِ مشهد آمدن نیست! تهران بمانید و فرماندهی کنید... ترامپ هنوز زنده است! نفس میکشد! حرف میزند! دستور میدهد! توئیت مینویسد! تهدید میکند! وَ جز خودت، هیچکس جگر ندارد بکوبد توی دهانش! حالا وقتِ مشهد آمدن نیست... بمان تهران... تهران به هم ریخته... تهرانیها دارند قالب تهی میکنند... امروز در نماز هلاک شدند... تهران بدون شما جای ترسناکی میشود... ما در مشهد امام داریم... دوری از شما برای ما سخت است، اما در دلتنگی از شما، پناه داریم... تهرانیها گناه دارند... من دلم برای همهشان سوخته... حاج قاسم که به کرمان برگشت، دل تهرانیها به شما قرص بود. ابراهیم رئیسی که به مشهد برگشت، دل تهرانیها به شما قرص بود. شما به مشهد بیایی، دلشان میترکد... بمان تهران و فرماندهی کن... آقا ترامپ هنوز زنده است... وَ کاری از من برنمیآید... من دخیل بستهام به سکینه جانِ حسین... هی در سکوت، رو میکنم به مقتل و لب برمیچینم و گریههایم را فرومیخورم و نمیدانم باید چه کنم... سرم بلند است و سربلند اشک میریزم... مثلِ طواف که باید سربلند اشک ریخت... البته تا بتوانم اشک نمیریزم. نمیخواهم ترامپ اشکم را ببیند. میخواهم توی صورتم، توی چشمهام، خشم ببیند. میخواهم وقتی به تصویرم نگاه میکند، دست و دلش بلرزد. پشتش بلرزد. اما گاهی حریفِ خودم نمیشوم. اشکها سرازیر میشود. مخصوصاً وقتی کلمهٔ مذاکره را میشنوم. مخصوصاً وقتی بعضی آدمها را میبینم. باز مجبور میشوم به صبوری. چون تو خواستی. تو خواستی مراقب وحدتمان باشیم. مراقبِ انسجاممان باشیم. مراقبِ دعواهای خانوادگیمان باشیم که غریبهها بو نبرند. این روزها هم کشورمان پر شده از غریبه! گروه گروه آدم از همهجای دنیا آمدهاند تشییع! تشییعِ چه کسی نمیدانم! پرسوجو هم نمیکنم. آدم لازم نیست همهچیز را بداند. ذبیحِ پاکدامنم؛ مردِ من؛ دلیل و راهبر و هدایتگرم؛ نکند داری میآیی مشهد برای تشییعِ ما؟! داری میایی که بر ما نمازِ میّت بخوانی؟! نکند باز ورزشکاری، هنرمندی، فردِ شاخصی، مدالش را، هدیهاش را به شما اهدا کرده و داری میآیی طبقِ عادتت، عزیزترین داراییهایت را تقدیمِ آستانِ قدس کنی؟! موزهٔ حرم از اهداییهایی شما پُر شده... آقا! نکند داری میآیی مشهد اینبار خودت را... جانت را... همهٔ همهٔ همهٔ وجودت را... تقدیمِ امام رضاجان کنی؟! دستودلبازِ من؛ نکند دلت برای ما هم سوخته؟! دلت برای ما هم خیلی سوخته؟!
مشهد را تشییع متولد کرد! تشییعِ امام رضاجان باعثِ تولدِ شهرِ مشهد شد. حالا باز چشمانتظارِ تشییعی دیگر است که میگویند قرار است مشهد را زیرورو کند... باشد. برگرد خانهات. خودت را به امام رضاجان اهدا کن. من که حریفت نمیشوم آقا. چقدر گفتم قدوبالایت را چشم میزنند... توی دید نباش... گوش دادی مگر که اینبار گوش دهی؟! دلت تنگِ خانه شده... از فروردینِ ۵۸ دیگر خانهات را ندیدی... حالا میخواهی بیایی و بمانی... باشد. من دلم برای تهرانیها میسوزد...
✍ سربهراه
اما برایشان خواهم نوشت اگر همهٔ ما فرزندِ سیدعلی حسینی خامنهای هستیم، پس همهٔ ما، کل ایران، اصالتاً مشهدی هستند. همشهری و همراهِ تو هستند. وَ قرار است مشهد، این بار هم با تشییع، از نو، متولد شود. به اندازهٔ یک ایران.
✍ سربهراه
(بهوقتِ نماز خواندن
بر پیکرِ
شهید
سیدعلیِ
خامنهایِ
تمامِ ایران.
۱۴ تیر ۱۴۰۵)
سربهراه
اوّلینباری بود که در فضای مجازی، با افرادی که کمترین اطلاعی ازشون ندارم، کاری نیمهتشکیلاتیِ مجازی کردم.
۱۲ نفر بدون اینکه بدونن برای چی قراره بنویسن، داوطلب شدن.
منظم، بابرنامه، با دشواریِ پیام ناشناس و بدون هیچ ارتباطِ هویتداری نوشتن.
یکیشون همزمان آزمونِ تیزهوشان و نمونهدولتی داشت، یکیشون بچه داشت، یکیشون امتحانای دانشگاه رو داشت...
اما قلمشون رو به روضه متبرّک کردن.
با منبع. با مطالعه. با بررسی. با جستوجو.
از اون ۱۲ نفر، متنِ هفت نفر موند و بقیه حذف شدن. هفت متنی که مهمانشون بودید رو نویسندههاش بارها و بارها اصلاح کردن. برخی از متنهای روضه رو بارها خونده بودم و با نویسندهش جراحیش کرده بودیم. برای برخی منابع کلی مباحثه داشتیم. وَ همهٔ این تلاشها، مجازی بود و با همین ناشناسِ زپرتی!
و اگر از من بپرسند بهترین خاطرهٔ فضای مجازیت چیه؟ میگم همین کار نیمچهتشکیلاتی با گروهی که نمیشناختم اما تمیز و متعهد تلاش کردن.
حتی بعد از کار وقتی با هم کارمون رو بررسی و آسیبشناسی کردیم هم سنگِ تموم گذاشتن❣
شما ده روز مهمانِ هشت نفر بودید...
من به سفرههای شلوغ اعتماد دارم؛ حاجت میدن چون یداللّه مع الجماعته!
حتی استیکری که در پایانِ روضههای هر روز میذاشتم، ساختِ یکی از شماست❣
از همگی قبول باشه؛
نویسنده و خواننده و نشردهنده❣
وَ شما روضهنویسها و استیکرسازِ روضه؛
پاهام به مشّایه برسه هدیهای معنوی براتون دارم...
ناقابل نیست. با تمومِ ارادتمه به تفکرِ جهادیای که دارید.
یا علی❣
آسیب_شناسی_روضه_دهه_دوم_محرّمِ_کانال_mwax.pdf
حجم:
242.2K
این پیدیافِ تمیز و مرتبی که حاصلِ دقت و وقت گذاشتنه،
یکی از روضهنویسها برای بررسی و آسیبشناسی فرستاده.
اون هفت روضهای که خوندید، رزقِ قلمِ چنین افرادِ پایه و همدلیه❣
سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
ذبیحِ پاکدامنم؛
اون موقعی که تو حوزه، ساعتمچی انداختن بد بود و موی بلند ناپسند،
ساعتمچیت بِرَند بود و از زیرِ عمامهت، هلالِ موهات بیرون...