سربهراه
اوّلینباری بود که در فضای مجازی، با افرادی که کمترین اطلاعی ازشون ندارم، کاری نیمهتشکیلاتیِ مجازی کردم.
۱۲ نفر بدون اینکه بدونن برای چی قراره بنویسن، داوطلب شدن.
منظم، بابرنامه، با دشواریِ پیام ناشناس و بدون هیچ ارتباطِ هویتداری نوشتن.
یکیشون همزمان آزمونِ تیزهوشان و نمونهدولتی داشت، یکیشون بچه داشت، یکیشون امتحانای دانشگاه رو داشت...
اما قلمشون رو به روضه متبرّک کردن.
با منبع. با مطالعه. با بررسی. با جستوجو.
از اون ۱۲ نفر، متنِ هفت نفر موند و بقیه حذف شدن. هفت متنی که مهمانشون بودید رو نویسندههاش بارها و بارها اصلاح کردن. برخی از متنهای روضه رو بارها خونده بودم و با نویسندهش جراحیش کرده بودیم. برای برخی منابع کلی مباحثه داشتیم. وَ همهٔ این تلاشها، مجازی بود و با همین ناشناسِ زپرتی!
و اگر از من بپرسند بهترین خاطرهٔ فضای مجازیت چیه؟ میگم همین کار نیمچهتشکیلاتی با گروهی که نمیشناختم اما تمیز و متعهد تلاش کردن.
حتی بعد از کار وقتی با هم کارمون رو بررسی و آسیبشناسی کردیم هم سنگِ تموم گذاشتن❣
شما ده روز مهمانِ هشت نفر بودید...
من به سفرههای شلوغ اعتماد دارم؛ حاجت میدن چون یداللّه مع الجماعته!
حتی استیکری که در پایانِ روضههای هر روز میذاشتم، ساختِ یکی از شماست❣
از همگی قبول باشه؛
نویسنده و خواننده و نشردهنده❣
وَ شما روضهنویسها و استیکرسازِ روضه؛
پاهام به مشّایه برسه هدیهای معنوی براتون دارم...
ناقابل نیست. با تمومِ ارادتمه به تفکرِ جهادیای که دارید.
یا علی❣
آسیب_شناسی_روضه_دهه_دوم_محرّمِ_کانال_mwax.pdf
حجم:
242.2K
این پیدیافِ تمیز و مرتبی که حاصلِ دقت و وقت گذاشتنه،
یکی از روضهنویسها برای بررسی و آسیبشناسی فرستاده.
اون هفت روضهای که خوندید، رزقِ قلمِ چنین افرادِ پایه و همدلیه❣
سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
ذبیحِ پاکدامنم؛
اون موقعی که تو حوزه، ساعتمچی انداختن بد بود و موی بلند ناپسند،
ساعتمچیت بِرَند بود و از زیرِ عمامهت، هلالِ موهات بیرون...
سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
ذبیحِ پاکدامنم؛
تو لبنان، پیپ بهلب، نشسته بودی سر میزی که شاعرای گردنکلفت پاش بودن و از شعر و شعرا سخنوری میکردی و همه رو به وجد میاوردی...
سربهراه
به کجا بَرَم سری را که نکردهام فدایت... آقا...
وقتی حوزهٔ اون موقع رمان خوندن رو تباهی میدونست،
شما هنوز ۱۷ سالت نشده بود که هزار تا رمان خونده بودی...
رمانهایی که حتی نمیشه اسم بُرد!
سربهراه
یه چای بزنیم حالا😍 @sarbehrah
ذبیحِ زیبا و خوشپوشِ من؛
وضع مالیت هیچوقت خوب نبود... لباسِ زیادی نداشتی... اما همونی که داشتی تیپ خاص و متفاوتی بود... خوشتیپ بودی... خوشلباس بودی... تو شرح اسم نوشته بود وقتی اومدن دستگیرت کنن ببرن زندان، لباس عوض کردی و لباس کهنهتر رو پوشیدی... چون جز همون یهدست لباسِ خوب، دیگه نداشتی و نمیخواستی تو زندون خراب شه...
عباکهنهپوشِ من؛
دنیا تحت اختیارت بود و به چشمت نیومد...
صندلپینهدوختهپوشِ من؛
هرچه در این دهر نشانت دادند
نستانی و
بِه از آنت دادند...
سربهراه
بعد از دیدنِ فیلم هم از یکِ نیمهشب تا اذانِ صبح نشستیم به مباحثه و از شعارِ تبلیغاتیِ امام خامنهای
۱۷ سالت نبود که پای درس خارج حاجآقا میلانی مینشستی نه؟
آقای علمالهدی خاطرهش رو گفتن... که دست میذاشتی روی لبهٔ حجرههای مسجد گوهرشاد و قدبلندی میکردی تا آقای میلانی رو ببینی...
خارج درس سختیه تو حوزه نه؟! وَ شما اینقدر توش خوب بودی که از آقای میلانی شهریه هم گرفتی...
ذبیحِ باهوشِ من❣