سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
ذبیحِ پاکدامنم؛
اون موقعی که تو حوزه، ساعتمچی انداختن بد بود و موی بلند ناپسند،
ساعتمچیت بِرَند بود و از زیرِ عمامهت، هلالِ موهات بیرون...
سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
ذبیحِ پاکدامنم؛
تو لبنان، پیپ بهلب، نشسته بودی سر میزی که شاعرای گردنکلفت پاش بودن و از شعر و شعرا سخنوری میکردی و همه رو به وجد میاوردی...
سربهراه
به کجا بَرَم سری را که نکردهام فدایت... آقا...
وقتی حوزهٔ اون موقع رمان خوندن رو تباهی میدونست،
شما هنوز ۱۷ سالت نشده بود که هزار تا رمان خونده بودی...
رمانهایی که حتی نمیشه اسم بُرد!
سربهراه
یه چای بزنیم حالا😍 @sarbehrah
ذبیحِ زیبا و خوشپوشِ من؛
وضع مالیت هیچوقت خوب نبود... لباسِ زیادی نداشتی... اما همونی که داشتی تیپ خاص و متفاوتی بود... خوشتیپ بودی... خوشلباس بودی... تو شرح اسم نوشته بود وقتی اومدن دستگیرت کنن ببرن زندان، لباس عوض کردی و لباس کهنهتر رو پوشیدی... چون جز همون یهدست لباسِ خوب، دیگه نداشتی و نمیخواستی تو زندون خراب شه...
عباکهنهپوشِ من؛
دنیا تحت اختیارت بود و به چشمت نیومد...
صندلپینهدوختهپوشِ من؛
هرچه در این دهر نشانت دادند
نستانی و
بِه از آنت دادند...
سربهراه
بعد از دیدنِ فیلم هم از یکِ نیمهشب تا اذانِ صبح نشستیم به مباحثه و از شعارِ تبلیغاتیِ امام خامنهای
۱۷ سالت نبود که پای درس خارج حاجآقا میلانی مینشستی نه؟
آقای علمالهدی خاطرهش رو گفتن... که دست میذاشتی روی لبهٔ حجرههای مسجد گوهرشاد و قدبلندی میکردی تا آقای میلانی رو ببینی...
خارج درس سختیه تو حوزه نه؟! وَ شما اینقدر توش خوب بودی که از آقای میلانی شهریه هم گرفتی...
ذبیحِ باهوشِ من❣
سربهراه
ای گل نه همین معرکه ٔ من به تو گرم است هنگامه ٔ صد سوختهخرمن به تو گرم است گرم است به هم پشتِ رقیبا
دلم میخواست برای تشییعت زیرانداز پهن کنم تو مسیر. قابِ عکست رو بذارم. گل. پرچمم. وَ شرح اسم. وَ خون دلی که لعل شد. وَ طرح کلی اندیشهٔ اسلامی.
وَ برای مردم شروع کنم از تو بگم.
اما تشییعت تنها فرصتِ جهانیه برای من که به همهٔ جهان بفهمونم من انتقام خونت رو میخوام. کشتن ترامپ. کشتن نتانیاهو. این تنها فرصتمه که نشون بدم دیگه با جملات خوشگل فتح قدس و آزادی فلسطین و کسی بند کفشتم نمیشه، قانع نمیشم.
من میخوام ترامپ کشته شه.
من میخوام نتانیاهو کشته شه.
من میخوام امام مجتبی خامنهای پنجشنبه بیان مشهد.
این تنها فرصت جهانیه منه.
تنها کاری که ازم برمیاد.
بهجای همهٔ اونایی که دلم میخواد، فقط قراره با پرچمِ سرخ خودم رو به دنیا نشون بدم.
مثل مشّایه که جلوی همهٔ دوربینهای جاده رفتم و پرچمِ فلسطین رو بالا گرفتم،
هرچه لنزِ دوربین تو این یه هفته ببینم، پرچمِ سرخم رو مقابلش بالا خواهم برد.
تا انتقامت رو نگیرم
نمیتونم ازت حرف بزنم.
نمیتونم بشناسونمت.
همون دستهایی که نذاشت انتقام حاج قاسم و بگیریم و اون ژنرالِ هوشمند و شجاع و باغیرت رو خلاصه کرد توی کلیپِ دخترای بیحجاب هم دخترای ما هستن(!) اگر انتقامت رو نگیرم، تو رو... نیم قرن مبارزه و مجاهدت رو... نیم قرن نبوغ و سیاست و حکمت رو... نیم قرن ادبیات و هوش و آیندهنگری رو... نیم قرن نخبگی و تیزهوشی رو... نیم قرن شجاعت و غیرت و دیانت رو... نیم قرن تفکری که تمامِ قرونِ بعد از این رو مدیریت خواهد کرد... تقلیل میدن به پیرمردی که همهٔ مردم ایران رو دوست داشت(!)
انتقامت.
انتقامت.
انتقامت.
این تنها راهِ حفظ راستینِ تاریخه.
وَ این تنها فرصتِ جهانیه که من میتونم انتقامت رو بر سر دنیا فریاد بزنم.
بهجای هرچه دوست دارم
پرچم سرخم رو برافراشته میکنم.
بذار ماجرای پرچمِ سرخم رو هم بگم؛
این روسریِ ساتنِ سرخ رو از نوجوانی دارم. اون روزها ناآگاه عمرم رو تباه میکردم. با این روسری، کلی عروسی میرفتم. اصلاً این روسریِ عروسی رفتنم بود. حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام که بزرگی کردن و زندگیِ باطلم رو برای فروپاشی انتخاب کردن و به نجاتم رسیدن تا از نو زندگیم رو بسازم، وقتی از هر عروسیِ غیردینمدارانهای توبه کردم و حتی عروسیِ برادرم رو نرفتم، این روسری رو هم نگه داشتم که در توبهٔ من، اون هم روزی عاقبت بهخیر شه.
بردمش اردوی جهادی و شد تزئینِ میزهامون در جشن...
بردمش راهیان نور و شد لباسهای مخصوص تئاتر...
بردمش هیئت و شد پوشش کفِ جعبهٔ رزقهای معنوی...
بردمش کربلا و شد بقچهٔ لباسهام توی کولهم...
بردمش مدرسه و شد پارچهٔ کف جعبهای که توش عیدیهای روز میلاد اهل بیت علیهم السلام رو به دخترام تقدیم میکردم...
حالا هم تکیه کرد به پرچمِ ایرانم و خودش رو محکم کوک زد به ۲۲ اللّه اکبر و شد پرچمِ خونخواهیِ آقام...
با اون غلطگیر هم روش حک شد Kill Trump که غلطهای حکشده در گذشتهش رو به خونخواهیِ امامِ صراطِ مستقیم پاک کنه و سرنوشتش رو از نو بنویسه...
توبه عاقبت بهخیرش کرد و انشاءاللّه دیگه از من پیش خدا شکایت نمیبره که میتونست ابزارِ خیر و حلال باشه، اما من ابزار شر و حرامش کردم... توبه مقدسش کرد و رسوندش به تکیه دادن به اللّهِ پرچم و برافراشته شدن تو عظیمترین تشییعِ تاریخ برای خونخواهیِ ولیّ فقیهِ شهیدِ امّت...
کاش از خودم هزاران تای دیگه داشتم و از شروع مراسم تااااااااا وقتی بری قم، میریختم تو خیابونای تهران و همه عکسها و فیلمهای از تهران رو سیاه از جمعیت و سرخ از ازدحام به دست ترامپ میرسوندن...
کاش از خودم هزاران تا داشتم که از شروع مراسم تاااااااااااااااا وقتی بری قم، زیر آفتاب ایستاده وسط همهٔ خیابونا و بدون هیچ تقلایی برای رسیدن به پیکرت، فقط میخواستم لشکرِ انبوهت دیده شه و کمرِ دشمنت رو خُرد کنه...
کم بودنم رو ببخش ذبیحِ پاکدامنم...
نحیف و ظریف و دیدهنشدنی بودنم رو ببخش...
۴۶ کیلو بودنم رو ببخش...
اینکه چشمپُرکُنِ لنزای دوربینا نیستم رو ببخش...
من چقدر برات کمم عزیزِ دلم...