eitaa logo
سربه‌راه
215 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
363 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛ فقط متمرکز شو روی این‌که این‌جا مشّایه است و پشتِ اون ماشین آقاجان.............. کُشتی من و با این ۲۲ ثانیه‌ای که فرستادی............ ذبیحِ مشّایه‌گردِ من.....................
سربه‌راه
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛ فقط متمرکز شو روی این‌که این‌جا مشّایه است و پشتِ اون ماشین آقاجان
باید گوشی‌ رو خاموش کنم بذارم کنار واگرنه رگباری خواهم نوشت... امن‌ترین کس‌وکارم در امن‌ترین جای دنیام روبه امن‌ترین امیدم... اَه چقدر کلمه‌ها ناتوانن برای وصف
سربه‌راه
هرچی برای رهبر نکرده بودید و از شنبهٔ پیش تا الآن گفتید کاش این کار رو براش می‌کردم این‌بار بکنید ای
دانش‌آموزای من یه‌سره کله‌شون تو گوشیه و در حال تدوین عکس برای دیده شدن(!) داشتم فکر می‌کردم دانش‌آموز انقلابی چی؟! الآن نشسته با پیامای امام خامنه‌ای هی عکس و کلیپ درست می‌کنه و می‌فرسته تو گروه دوستانه‌ش و فامیل و هرجایی که شد، یا براش مهم نیست و از این‌که پای اعتقاداتش دوست و فامیل از دست نده، می‌ترسه؟!
بچه‌هایی که از روی فرسته‌های من یا ایده‌های من کپی کرده بودید یا استفاده، بعد متوجه جدی بودنِ حلال نکردنم شدید و از قیامت ترسیدید و اومدید حلالیت گرفتید و شرط گذاشتم، چیزی تا آخرِ تیر نمونده! شروطی که گذاشتم تا ۳۱ تیر بود هاااااااا! تمدید هم نمی‌کنم. گفتم یادآوری کنم یه‌وقت یادتون نره واگرنه حلال نمی‌کنم و قیامت در خدمت‌تونم.
اگر کلاسای درسی‌م برقرار بود و مدرسه بودم، با این کشته‌های اروپایی بر اثرِ گرما😂😂😂 دهانِ شاگردام و مسواک می‌کردم! بر اثرِ گرما؟!😂😂😂
بلاخانوم............. عزیزِ دلم.............. دردوبلات بخوره تو سرِ انقلابی_مذهبیای خنگِ درس‌نخونِ پلاسِ این‌ور و اون‌ور و غرغره‌کنندهٔ فرغون فرغون ادعا و تکبّر(!) بدون کوچک‌ترین دغدغه و تلاش و نفس زدنی(!) چشمِ بد ازت دور عزیزکم🥲❣ دلتنگیِ دیروزم براتون، به خبرِ خوشِ امروزت در❣❣❣
سربه‌راه
دلم هنوز برای موهای دم‌اسبی‌ش ضعف می‌ره...😭😭😭 من از این‌که معلمِ ابتدایی‌های لوس و نادون بشم بیزارممممممممم😭😭😭😭 من دخترکای زبون‌درازِ چشم‌سفیدِ خودم رو می‌خوام😭😭😭😭😭😭😭😭
سربه‌راه
بلاخانوم سبز دوست داره. من طوری ساعت‌ها رو هدیه کردم که متفاوت باشه و سبزه رو بدم بلاخانوم و سفیده رو بدم خوب‌ترین... اما خاطرم نیست چی شد... شاید مدیر با ذوق دست برد کادوها رو ببینه و جابه‌جا گذاشت... نمی‌دونم چی شد که جابه‌جا شدن و سفیده افتاد به بلاخانوم و سبزه به خوب‌ترین... همون‌جا دودل بودم بهشون بگم و کادوها رو عوض کنن، اما خوب‌ترین بدون این‌که کادوش رو باز کنه، محکم بغل گرفته بود و نمی‌ذاشت کسی بهش دست بزنه... دلم نیومد... هر وقت یادم میاد سبزه به بچه‌م نیفتاد رنجور می‌شم......... از بُنِ جان رنجور می‌شم........
دو تا بچه‌ش با گوشی مشغول بازی بودن. یکی‌شون برنده شد و شروع کرد دست زدن. اون‌یکی لجش گرفت و زد به غربت‌بازی. مادر احمق‌شون خودش و انداخت وسط که نه مامان! نه! توام برنده شدی قربونت برم! دستِ اون‌یکی رو هم کشید و گفت مامان جفت‌تون برنده‌این، هر دو بازی رو بردید. باشه؟ اون‌یکی می‌دونست نباشه است، ولی بچه است... و مادر احمق‌ش گند زد به قواعد دنیا! باور کرد که برادرش هم برده! باور کرد هر دو برنده هستن و اون‌همه دقت و سرعت عملی که به خرج داده، به پشگلِ خر هم نمی‌ارزه(!) بعد مادر احمق‌ش افاضات کرد برو برای برادرت یه لیوان آب بیار. گفت خودش بره. مادر احمقش گفت نمی‌بینی داره گریه می‌کنه؟ برو آب بیار براش! برنده رفت برای بازنده آب بیاره(!) به چشم‌م دیدم چی شد که آمریکای شکست‌خورده و ترامپِ بازنده سرمون شیر شد... بر زنده و مردهٔ مادرهایی که شما رو تربیت کردن لعنت! یادداشت کردم اگر معلم دبستان شدم، کل تدریس‌م رو با بازی طراحی کنم. تو دبستان معلم‌ها اگر مثل مادرها باشن، وای به این جامعه(!) می‌خوام همون رقابتِ جدی‌ای که تو دبیرستان راه می‌نداختم و سااااااعت‌ها منبرِ منبری‌ها رو در عمل اجرا می‌کردم، در دبستان هم اجرا کنم و برنده و بازنده مشخص باشه. بعد باید طراحی کنم برنده‌ها قواعد کلاس و شرایط رو تعیین کنن. بازنده‌ها دیگه نباید قلدر و پررو بار بیان! یا در خدمتِ برنده‌هان، یا جگر داشته باشن برنده شن!
سربه‌راه
نه شهیدم، نه صالح، نه عالِم. پس صلاحیت ندارم گزین‌گفته‌هام و سرلوحه‌ی زندگی کنید. اما می‌خوام یه حرف
داشتم کولرم رو آب می‌کردم که صدای فریاد و گریهٔ یک مرد، از پنجرهٔ اتاقم به گوش‌م رسید. رفتم پشتِ پنجره و شنیدم صدای گریهٔ یک زن هم بهش اضافه شد. کمی بعد صدای جدیدی با ناله و گریه تکرار می‌کرد: احمد! احمدجان! احمدآقا! وَ صدای گریه و ضجه و ناله کوچه رو برداشت. کسی مُرده. خانواده‌ش عزادار شدن. مردی که هنوز داره بلند و جانسوز گریه می‌کنه، پسرِ متوفی‌ست. زنی که سوزناک ناله می‌کنه هم دخترشه. صدای درِ خونهٔ همسایه‌ها یکی‌یکی میاد. دارن به صدای گریه و ناله بیرون میان ببینن چی شده. بعد از مطلع شدن و تسلیت گفتن، یکی‌یکی بیرون می‌رن که عزادارها رو تسلی بدن. من بطریِ آب به‌دست می‌شینم روی پله. به نهمِ اسفند برمی‌گردم. به روزهایی که از سر گذروندم. به این‌که اومدم توی اتاقم و در رو بستم و نشستم کنج دیوار، زیرِ پنجره‌ای که ازش صدای هلهله میومد و گریه کردم. به این‌که هیچ‌کس بهم تسلیت نگفت. هیچ‌کس برای عزادار شدن‌م دل نسوزوند. هیچ‌کس بغل‌م نکرد. هیچ‌کس نگران‌م نشد. هیچ‌کس به دلداری‌م نیومد. من نتونستم داد بزنم و هی تکرار کنم آقا! آقاجان!‌ آقای من! من نتونستم توی سرم بزنم. نتونستم وسطِ کوچه زانو بزنم روی زمین و مثلِ دخترِ متوفی داد بزنم یتیم شدم و بعد همسایه‌ها بریزن دورم و یکی بهم آب بده و یکی شونه‌هام و بماله و یکی بگه بذارین گریه کنه، بذارین داد بزنه، بذارین تخلیه شه. دهم اسفند یادمه. یازدهم. دوازدهم. سیزدهم. چهاردهم. اون‌چه بر سرم آوردن و از سر گذروندم. کابوس‌های اون شب‌ها رو یادمه. به دخترِ متوفی حسودی‌م شده. مادرش با گریه اومده بالای سرش که دخترم الآن سکته می‌کنه. دخترش شوهر داره. دخترش تنها نیست. من تنها بودم. شبی که صدای پدافند مشهد رو برداشته بود من تنها بودم. در رو روی خرده‌شکسته‌های انفجار بستم و گریان رفتم تجمع. به دختری که توی تجمع میاد پیشم خندیدم. ورمِ صورتم از گریه رو گفتم خواب بودم. هیچ‌کس نفهمید من چی از سر گذروندم. پسرِ متوفی افتاده روی پیکرِ پدرش.‌ من سرِ وظیفه‌م بودم. پیکری ندیدم. وداعی نداشتم‌. بعد از نمازِ صحن پیامبر هی قدبلندی کردم و چشم کشیدم ببینم‌ش. نذاشتن. ندیدم. اونایی که تابوت دیدن پذیرفتن. من هنوز با تعجب به صدا و تصویرش توی تلویزیون نگاه می‌کنم. من هنوز نپذیرفتم. همه دارن به دختر همسایه تسلیت می‌گن. هیچ‌کس به من تسلیت نگفت! هیچ‌کس بهم زنگ نزد بپرسه حالت خوبه یا نه؟! هیچ‌کس نترسید از غصه سکته کنم! هیچ‌کس نگفت مراعاتش رو بکنیم این دختر عزاداره! من عزادارِ کسی بودم که برای هیچ‌کس مهم نبود... ولی من چی؟! من هم براشون مهم نبودم؟! دخترِ همسایه بره تشییع، سرِ قبر، کلی داد خواهد زد. گریه خواهد کرد. و کلی آدم تسکینش خواهند داد. من تشییع نبودم. بر سرِ تعهدم بودم. با تمامِ قوا و دقت. دادی نزدم. گریه‌ای نکردم. و آدمی برای تسکینم نبود. من سخت‌گیرانه کسی رو آدم حساب می‌کنم، چه برسه به حسادت کردن(!) حالا بطریِ آب‌به‌دست نشستم روی پله و دارم به صداهایی که حوالیِ دخترِ متوفی می‌شنوم، حسادت می‌کنم! چون فقط خدا می‌دونه من چی از سر گذروندم... خوب از پسش براومدی دختر... خوب دوام آوردی... خوب مقاومت کردی... مابقی‌ش بمونه برای سیزده مرداد.