سربهراه
بلاخانوم سبز دوست داره.
من طوری ساعتها رو هدیه کردم که متفاوت باشه و سبزه رو بدم بلاخانوم و سفیده رو بدم خوبترین...
اما خاطرم نیست چی شد... شاید مدیر با ذوق دست برد کادوها رو ببینه و جابهجا گذاشت... نمیدونم چی شد که جابهجا شدن و سفیده افتاد به بلاخانوم و سبزه به خوبترین...
همونجا دودل بودم بهشون بگم و کادوها رو عوض کنن، اما خوبترین بدون اینکه کادوش رو باز کنه، محکم بغل گرفته بود و نمیذاشت کسی بهش دست بزنه... دلم نیومد... هر وقت یادم میاد سبزه به بچهم نیفتاد رنجور میشم.........
از بُنِ جان رنجور میشم........
دو تا بچهش با گوشی مشغول بازی بودن. یکیشون برنده شد و شروع کرد دست زدن. اونیکی لجش گرفت و زد به غربتبازی. مادر احمقشون خودش و انداخت وسط که نه مامان! نه! توام برنده شدی قربونت برم! دستِ اونیکی رو هم کشید و گفت مامان جفتتون برندهاین، هر دو بازی رو بردید. باشه؟ اونیکی میدونست نباشه است، ولی بچه است... و مادر احمقش گند زد به قواعد دنیا! باور کرد که برادرش هم برده! باور کرد هر دو برنده هستن و اونهمه دقت و سرعت عملی که به خرج داده، به پشگلِ خر هم نمیارزه(!) بعد مادر احمقش افاضات کرد برو برای برادرت یه لیوان آب بیار. گفت خودش بره. مادر احمقش گفت نمیبینی داره گریه میکنه؟ برو آب بیار براش! برنده رفت برای بازنده آب بیاره(!)
به چشمم دیدم چی شد که آمریکای شکستخورده و ترامپِ بازنده سرمون شیر شد...
بر زنده و مردهٔ مادرهایی که شما رو تربیت کردن لعنت!
یادداشت کردم اگر معلم دبستان شدم، کل تدریسم رو با بازی طراحی کنم. تو دبستان معلمها اگر مثل مادرها باشن، وای به این جامعه(!) میخوام همون رقابتِ جدیای که تو دبیرستان راه مینداختم و سااااااعتها منبرِ منبریها رو در عمل اجرا میکردم، در دبستان هم اجرا کنم و برنده و بازنده مشخص باشه. بعد باید طراحی کنم برندهها قواعد کلاس و شرایط رو تعیین کنن. بازندهها دیگه نباید قلدر و پررو بار بیان! یا در خدمتِ برندههان، یا جگر داشته باشن برنده شن!
سربهراه
نه شهیدم، نه صالح، نه عالِم. پس صلاحیت ندارم گزینگفتههام و سرلوحهی زندگی کنید. اما میخوام یه حرف
داشتم کولرم رو آب میکردم که صدای فریاد و گریهٔ یک مرد، از پنجرهٔ اتاقم به گوشم رسید.
رفتم پشتِ پنجره و شنیدم صدای گریهٔ یک زن هم بهش اضافه شد.
کمی بعد صدای جدیدی با ناله و گریه تکرار میکرد: احمد! احمدجان! احمدآقا!
وَ صدای گریه و ضجه و ناله کوچه رو برداشت.
کسی مُرده. خانوادهش عزادار شدن. مردی که هنوز داره بلند و جانسوز گریه میکنه، پسرِ متوفیست. زنی که سوزناک ناله میکنه هم دخترشه.
صدای درِ خونهٔ همسایهها یکییکی میاد. دارن به صدای گریه و ناله بیرون میان ببینن چی شده. بعد از مطلع شدن و تسلیت گفتن، یکییکی بیرون میرن که عزادارها رو تسلی بدن.
من بطریِ آب بهدست میشینم روی پله. به نهمِ اسفند برمیگردم. به روزهایی که از سر گذروندم. به اینکه اومدم توی اتاقم و در رو بستم و نشستم کنج دیوار، زیرِ پنجرهای که ازش صدای هلهله میومد و گریه کردم. به اینکه هیچکس بهم تسلیت نگفت. هیچکس برای عزادار شدنم دل نسوزوند. هیچکس بغلم نکرد. هیچکس نگرانم نشد. هیچکس به دلداریم نیومد. من نتونستم داد بزنم و هی تکرار کنم آقا! آقاجان! آقای من! من نتونستم توی سرم بزنم. نتونستم وسطِ کوچه زانو بزنم روی زمین و مثلِ دخترِ متوفی داد بزنم یتیم شدم و بعد همسایهها بریزن دورم و یکی بهم آب بده و یکی شونههام و بماله و یکی بگه بذارین گریه کنه، بذارین داد بزنه، بذارین تخلیه شه. دهم اسفند یادمه. یازدهم. دوازدهم. سیزدهم. چهاردهم. اونچه بر سرم آوردن و از سر گذروندم. کابوسهای اون شبها رو یادمه. به دخترِ متوفی حسودیم شده. مادرش با گریه اومده بالای سرش که دخترم الآن سکته میکنه. دخترش شوهر داره. دخترش تنها نیست. من تنها بودم. شبی که صدای پدافند مشهد رو برداشته بود من تنها بودم. در رو روی خردهشکستههای انفجار بستم و گریان رفتم تجمع. به دختری که توی تجمع میاد پیشم خندیدم. ورمِ صورتم از گریه رو گفتم خواب بودم. هیچکس نفهمید من چی از سر گذروندم.
پسرِ متوفی افتاده روی پیکرِ پدرش. من سرِ وظیفهم بودم. پیکری ندیدم. وداعی نداشتم. بعد از نمازِ صحن پیامبر هی قدبلندی کردم و چشم کشیدم ببینمش. نذاشتن. ندیدم. اونایی که تابوت دیدن پذیرفتن. من هنوز با تعجب به صدا و تصویرش توی تلویزیون نگاه میکنم. من هنوز نپذیرفتم.
همه دارن به دختر همسایه تسلیت میگن. هیچکس به من تسلیت نگفت! هیچکس بهم زنگ نزد بپرسه حالت خوبه یا نه؟! هیچکس نترسید از غصه سکته کنم! هیچکس نگفت مراعاتش رو بکنیم این دختر عزاداره! من عزادارِ کسی بودم که برای هیچکس مهم نبود... ولی من چی؟! من هم براشون مهم نبودم؟!
دخترِ همسایه بره تشییع، سرِ قبر، کلی داد خواهد زد. گریه خواهد کرد. و کلی آدم تسکینش خواهند داد. من تشییع نبودم. بر سرِ تعهدم بودم. با تمامِ قوا و دقت. دادی نزدم. گریهای نکردم. و آدمی برای تسکینم نبود.
من سختگیرانه کسی رو آدم حساب میکنم، چه برسه به حسادت کردن(!) حالا بطریِ آببهدست نشستم روی پله و دارم به صداهایی که حوالیِ دخترِ متوفی میشنوم، حسادت میکنم! چون فقط خدا میدونه من چی از سر گذروندم...
خوب از پسش براومدی دختر... خوب دوام آوردی... خوب مقاومت کردی...
مابقیش بمونه برای سیزده مرداد.
سربهراه
چقدر فرسته تو ذهنم دارم برای اینجا، اما جلیلیِ وجودم چند روزه شکست خورده و پزشکیانِ پیروزِ وجودم، بر
گِرده دنیا؛
هرچی میدَویم نمیرسیم!
کل دنیا رو تو هفتهٔ گذشته پرچما و بَرنِماها و تابلوهای «باید برخاست» برداشت،
باز مذهبیا مینویسن «باید برخواست»(!)
شماها قبل از برخاستن، بشینین ده خط بنویسین «برخاستن یعنی بلند شدن وَ برخواستن غلط است وَ خواستن یعنی درخواست کردن» تا اوّل زبانِ مادریتون رو مسلط شید، بعد بتونید خاکِ مادری رو حفظ کنید(!)
هدایت شده از آیت الله علم الهدی
🇮🇷امشب به نیت حفظ سلامتی حافظان دلاور تنگهی هرمز و نقش بر آب شدن شرارت تروریستهای آمریکایی یک آیتالکرسی بخوانیم
💠 اَللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ﴿٢٥٥﴾ لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿٢٥٦﴾ اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَـٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿٢٥٧﴾
🌐Alamolhoda.com
🆔 @Alamolhoda_com
اون چهل روزِ سربلند که جنگیدیم و چند نفس تا ظهور فاصله داشتیم، شبا هر وقت خوابم میگرفت میخوابیدم. حتی روی این هم حساسیت نداشتم که کجای کشور درگیره. از نظر اینکه کدوم شهر یا روستاست مینویسم؛ چون بالا و پایینِ کشورم، کشورمه! هرجا درگیر باشه، کشورمه! شما بگو یه توالتِ متروکه وسطِ بیابونای بلوچستان؛ ولی اون توالتِ متروکه هم بخشی از کشورمه و از هر تجاوزی باااااااااید در امان باشه!
اون چهل شب میخوابیدیم چون تلویزیون داشت مناطقی که در خطرن رو میگفت و تلفاتی هم که از دشمن میگیریم بیان میکرد. درواقع من و خیلیهامون میخوابیدیم چون «خیالمون راحت بود که همه حواسشون هست». اونا که میزنن، ما هم میزنیم. شبا که ما میخوابیم، مسؤولامون بیدارن! ولی حالا چی؟! اون پایین واقعاً جنگه! و این و حتی تلویزیون پوشش نداده(!) نوشتم شاید اتفاقی چشمِ مسؤولی به اینجا خورد و رفت بقیه رو بیدار کرد(!)
بهعنوانِ یه معلم یه سؤال هم دارم؛
جنوبِ ایران دانشآموزِ یازدهم و دوازدهم نداره؟! از این باب پرسیدم که این شبا، شبای امتحان نهاییه......................................
سربهراه
من اگر رئیسجمهور بودم و آمریکا یا هر خرِ دیگهای موقعِ عزاداریِ مردمم یا تشییعِ امامشون باعثِ زح
من اگر رئیسجمهور بودم؛
یا همین حالا خاکِ آمریکا رو به توبره میکشیدم
یا همین حالا خودم رو با خانوادهم میرسوندم کنارک!
یه پیام دارم دربارهٔ آرایش کردن! گفتم بیام بنویسم آیا تصور کردید نوشته بودم با آرایشکرده از اساس کارِ فرهنگی نمیکنم و نه بهعنوانِ مسؤول، نه بهعنوانِ نیرو قبولش ندارم، دوستانِ درجه یک هم حتی بدون آرایش انتخاب کردم،
وَ باز حتی از بین دانشآموزان
اونهایی که پرتلاشِ خفنِ بدون آرایش هستن، من رو جذب میکنن
(خوبترین و بلاخانوم هر دو بدحجابن، اما بدون آرایش❣)
بهخاطرِ حرام بودنِ آرایش برای غیرِ مَحارمه؟!
خیر! به هیچ وجه!
من بهجای حلال و حرام، همیشه درگیر ضرر و مفسده و خلأ هستم!
البته بنیانِ حلال و حرام همینه، ولی این بحثِ الآنم نیست.
در کارِ فرهنگی و حتی معلمی کسی بر سرِ بچه و نوجوان قرار میگیره که کمترین تلاشش قراره منجر به سعادتِ اون بچه یا نوجوان شه.
پس خودش باید حداقلهایی رو داشته باشه.
مربی یا معلمی که «اعتماد بهنفس» نداره،
«خودباوری» نداره،
«جز تن» چیزی برای عَرضه نداره(!)،
«گدای تأیید وَ پسندِ دیگرانه»،
در زیستِ اجتماعی «درگیرِ حواشی» شده،
«تحملِ انتخابِ خالق و عبورِ زمان رو نداره»،
وَ در یک کلام
«کمبود» داره!
چطور میتونه به سنینِ حساسِ کودکی و نوجوانی کمک کنه؟!
همه باید دست به دستِ هم بدیم کمبودهای شخصیتیِ اون رو رفع کنیم(!)
اینکه آرایش میکنم مرتب باشم، از حالتِ مُردگی دربیام، یه رنگی بگیرم،
اینا بهانه است! نمیگم کلاه شرعی(!) چون به بحثِ شرعیش که کلاه شرعیه حقیقتاً کاری ندارم.
میگم بهانه برای کمبودهایی که نوشتم!
آدمِ کمبودِ این حداقلها، برای معلمی و مربی بودن صلاحیت نداره.
سربهراه
یه پیام دارم دربارهٔ آرایش کردن! گفتم بیام بنویسم آیا تصور کردید نوشته بودم با آرایشکرده از اساس کا
آه ای دخترکان؛
مذکری را که به زیباییِ شما جذب وَ از زشتیِ شما دفع میشود بِهِلید!
ابد در پیش داریم وَ این راه، «مرد» میطلبد...