از کنارِ روستاها که عبور میکنیم، یادِ اردوهای جهادیمونیم...
مزارشهید که میبینیم یاد راهیان نورها هستیم...
و وقتی رانندهٔ شصت ساله گفت تا حالا کربلا نرفته...........
هزار استغفراللّه از هر ناشکری و ناسپاسی...
من جوانیم رو خیلی خوب گذروندم... خیلی پربرکت... خیلی پرتلاش... خیلی پرهدف... به درس و کار و فعالیت...
جوانیِ من با گروهِ جهادیِ چمران گذشت که دیگه مثلش رو ندیدم... در دانشگاهِ فردوسی... با استادهایی هرچند ضدانقلاب، اما باسواد و سطح بالا... در مسؤولیتها و تجربههای چشیدنی... به راهِ کربلا...
هزار استغفراللّه از هر ناسپاسی و ناشکری...
هزار استغفراللّه از غفلت...
خدایا تو در حقم خدایی رو تموم کردی...
این منم که برات عبد نشدم...............
دو طرفِ جادهٔ ایلام تا مهران، پُره از بیدِ مجنون...
آقام حسین جان؛
واسه لیلاییِ شماست❣
۲۶ ساعته تو راهم.
وَ هنوز نرسیدم...
همینقدر دور.
خیلی دور.
من از خیلی دور دارم میام دورت بگردم یا بوسجّاد...
من پابرهنهٔ آفتابسوختهٔ بیابونگردِ خراسانیِ شمام یا بوسجّاد...
بفداک یا بوسجّاد❣
بفداک یا بوسجّاد❣
برای رسیدن به شما
باید از بیستونِ فرهاد گذشت...
باید از بیدهای مجنون گذشت...
شما معشوقِ شیرینِ همه لیلاهایی یا بوسجّاد...
شما بیاعتبارکنندهٔ همهٔ منظومههای عاشقانهای یا بوسجّاد...
من و فرهاد و مجنون و شیرین و لیلی بفداک یا بوسجّاد❣