107571_760.mp3
3.62M
🌼🌹دعای فرج
با صدای اقای فانی🌟
آقا تو را قسم به شهیدان ظهور کن🤲
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب🤲
✨یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها💖
#قصھ_دلبࢪے💜
#قسمت_پنجم💓
فهمید کارد به استخوانم رسیده. خودم را برای اصرارش آماده کرده بودم، شاید هم دعوایی جانانه و مفصل. برعکس، درحالی که پشت میزش نشسته بود، آرام و با طمانینه گونه پر ريشش را گذاشت روی مشتش و گفت :
«یه نفر رو به جای خودتون مشخص کنید و برید!»
نگذاشتم به شب بکشد. یکی از بچه ها را به خانم ابویی معرفی کردم. حس کسی را داشتم که بعد از سالها نفس تنگی یک دفعه نفسش آزاد شود، سینه ام سبک شد. چیزی روی مغزم ضرب گرفته بود :
« آزاد شدم! »
صدایی حس میکردم شبیه زنگ آخر مرشد وسط زورخانه. به خیالم بازی تمام شده بود.
زهی خیال باطل! تازه اولش بود. هر روز به هر نحوی پیغام میفرستاد و می خواست بیاید خواستگاری. جواب سربالا می دادم. داخل دانشگاه جلویم سبز شد. خیلی جدی و بی مقدمه پرسید :
«چرا هر کی رو می فرستم جلو، جوابتون منفیه؟»
بدون مکث گفتم :
«ما به درد هم نمی خوریم!»
با اعتماد به نفس صدایش را صاف کرد :
«ولی من فکر می کنم خیلی به هم میخوریم!»
جوابم را کوبیدم توی صورتش : «آدم باید کسی که می خواد همراهش بشه، به دلش بشینه!»
خندهٔ پیروز مندانه ای سر داد، انگار به خواسته اش رسیده بود :
« یعنی این مسئله حل بشه، مشکل شما هم حل میشه؟»
جوابی نداشتم. چادرم را زیر چانه محکم چسبیدم و صحنه را خالی کردم. از همان جایی که ایستاده بود، طوری گفت که بشنوم : « ببینید! حالا اینقدر دست دست می کنید، ولی میاد زمانی که حسرت این روزا رو بخورید!»
زیر لب با خودم گفتم :
«چه اعتماد به نفس کاذبی»، اما تا برسم خانه، مدام این چند کلمه در ذهنم می چرخید :
« حسرت این روزا ! »
مدتی پیدایش نبود، نه در برنامه های بسیج، نه کنار معراج شهدا. داشتم بال در می آوردم. از دستش راحت شده بودم. کنجکاوی ام گل کرده بود بدانم کجاست. خبری از اردوهای بسیج نبود، همه بودند الا او. خجالت می کشیدم از اصل قضیه سر در بیاورم تا اینکه کنار معراج شهدا اتفاقی شنیدم از او حرف می زنند. یکی داشت می گفت :
«معلوم نیست این محمدخانی این همه وقت توی مشهد چی کار می کنه!»
نمی دانم چرا؟ یک دفعه نظرم عوض شد. دیگر به چشم یک بسیجی افراطی و متحجر نگاهش نمی کردم. حس غریبی آمده بود سراغم. نمی دانستم چرا اینطور شده بودم. نمی خواستم قبول کنم که دلم برایش تنگ شده است، با وجود این هنوز نمی توانستم اجازه بدهم بیاید خواستگاری ام. راستش خنده ام می گرفت، خجالت می کشیدم به کسی بگویم دل مرا هم با خودش برده!
وقتی برگشت پیغام داد میخواهد بیاید خواستگاری. باز قبول نکردم. مثل قبل عصبانی نشدم، ولی زیر بار هم نرفتم. خانم ابویی گفت:
«دوسه ساله این بنده خدارو معطل خودت کردی! طوری نمیشه که! بزار بیاد خواستگاری و حرفاش رو بزنه!»
گفتم : «بیاد! ولی خوشبین نباشه که بله بشنوه!»
شب میلاد حضرت زینب علیهاالسلام مادرش زنگ زد برای قرار خواستگاری. نمی دانم پافشاری هایش باد کله ام را خواباند یا تقدیرم؟ شاید هم دعاهایش. به دلم نشسته بود. با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگی اش آمد. از در حیاط که وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره او را دیدیم. خاله ام خندید:
«مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست!»
با خنده گفتم :
«خب شهدا یکی مثل خودشون رو فرستادن برام!»
خانواده اش نشستند پیش مادر و پدرم. خانواده ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند که « این دو تا برن توی اتاق، حرفاشون رو بزنن!» با آدمی که تا دیروز مثل کارد و پنیر بودیم، حالا باید با هم مینشستیم برای آینده مان حرف می زدیم.
تا وارد شد، نگاهی انداخت به سرتاپای اتاقم و گفت : « چقدر آینه! از بس خودتون رو می بینین این قدر اعتماد به نفستون رفته بالا دیگه!»
#پایان_قسمت_پنجم💓
➣ツ @sardaredelha
#قصھ_دلبࢪے💜
#قسمت_ششم💓
از بس هول کرده بودم، فقط با ناخن هایم بازی می کردم. مثل گوشی در حال میبره میلرزیدم. خیلی خوشحال بود. به وسایل اتاقم نگاه می کرد. خوب شد عروسک پشمالو و عکس هایم را جمع کرده بودم. فقط مانده بود قاب عکس چهار سالگی ام. اتاق را گز می کرد، انگار روی مغزم رژه می رفت. جلوی همان قاب عکس ایستاد و خندید. چه در ذهنش می چرخید نمی دانم!
نشست روبه رویم خندید و گفت:
« دیدید آخر به دلتون نشستم!»
زبانم بند آمده بود. من که همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روی حرفش می گذاشتم و تحویلش می دادم، حالا انگار لال شده بودم. خودش جواب خودش را داد:
« رفتم مشهد یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا که بله نمیگید، امام رضا از توی دلم بیرونتون کنه، پاک پاک که دیگه به یادتون نیفتم. نشسته بودم گوشه رواق که سخنران گفت : 'اینجا جائیه که میتونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن' نظرم عوض شد. دو دهه دیگه دخیل بستم که برام خیر بشید!»
نفسم بند اومده بود، قلبم تند تند میزد و سرم داغ شده بود. توی دلم حال عجیبی داشتم. حالا فهمیدم الکی نبود که یک دفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام علیه السلام بود و دل من.
از 19 سالگیش گفت که قصد ازدواج داشته و دنبال گزینه مناسب بوده. دقیقا جمله اش این بود :
« راست کارم نبودن، گیر و گور داشتن!»
گفتم :
«از کجا معلوم من به دردتون بخورم؟»
خندید و گفت :
«توی این سالها شما رو خوب شناختم!»
یکی از چیز هایی که خیلی نظرش جلب کرده بود، کتاب هایی بود که دیده و شنیده بود که می خوانم.همان کتاب های پالتویی روایت فتح، خاطرات همسران شهدا. می گفت :
« خوشم میاد شما این کتاب ها رو نخوندین بلکه خوردین!»
فهمیدم خودش هم دستی بر آتش دارد. می گفت :
«وقتی این کتاب ها رو میخوندم، واقعا به حال اونها غبطه میخوردم که اگه پنج سال ده سال یا حتی یه لحظه با هم زندگی کردن، واقعا زندگی کردن! اینا خیلی کم دیده میشه، نایابه!»
من هم وقتی آنها رو میخواندم، به همین رسیده بودم که اگر الان سختی میکشند، ولی حلاوتی که آنها چشیده اند، خیلی هانچشیده اند. این جمله را هم ضمیمه اش کرد که
« اگر همین امشب جنگ بشه، من می رم، مثل وهب!»
می خواستم کم نیاورم، گفتم :
« خب منم میام!»
منبر کاملی رفت مثل آخوند ها، از دانشگاه و مسائل جامعه گرفته تا اهداف زندگی اش. از خواستگاری هایش گفت و اینکه کجاها رفته و هر کدام را چه کسی معرفی کرده، حتی چیز هایی که به آنها گفته بود. گفتم:
« من نیازی نمیبینم اینا رو بشنوم!»
می گفت:
« اتفاقا باید بدونین تا بتونین خوب تصمیم بگیرین!»
گفت:
«از وقتی شما به دلم نشستین، به خاطر اصرار خانواده و بقیه خواستگاریا رو سوری می رفتم. می رفتم تا بهونه ای پیدا کنم یا بهونه ای بدم دست طرف!»
می خندید که
« چون اکثر دخترا از ریش بلند خوششون نمیاد، این شکلی میرفتم. اگه کسی هم پیدا می شد که خوشش میومد و می پرسید که آیا ریشاتون رو درست و مرتب میکنین، می گفتم نه من همین ریختی میچرخم!»
یادم می آید از قبل به مادرم گفته بودم که من پذیرایی نمیکنم. مادرم در زد و چای و میوه آورد و گفت :
«حرفتون که تموم شد، کارتون دارم!»
از بس دلشوره داشتم، دست و دلم به هیچ چیز نمی رفت.
یک ریز حرف میزد و لابه لایش میوه پوست می کند و می خورد. گاهی با حنده به من تعارف می کرد :
« خونه خودتونه بفرمایین!»
زیاد سوال می پرسید. بعضیهایش سخت بود، بعضی هم خنده دار. خاطرم هست که پرسید :
«نظر شما درباره حضرت آقا چیه؟»
گفتم:
« ایشون رو قبول دارم و هر چی بگن اطاعت می کنم!»
گیر داد که « چقدر قبولش دارید؟» در آن لحظه مضطرب بودم و چیزی به ذهنم نمی رسید، گفتم :
« خیلی!»
خودم را راحت کردم که نمی توانم بگویم چقدر. زیرکی به خرج داد و گفت :
«اگه آقا بگن من را بکشید، می کشید؟»
بی معطلی گفتم :
« اگه آقا بگن، بله!»
نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.
#پایان_قسمت_ششم💓
➣ツ @sardaredelha
#شهیدحاج_قاسم_سلیمانی💕🌹✨
رفته سردار نفس تازه کند برگردد
چون #ظهور گل نرگس
به خدا نزدیک است.
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب🦋
✨یا زهرا سلام الله علیها💖
@yasabas💚🌹✨
دعایکمیل-حاجمهدیسماواتی.mp3
16.84M
#دعای_کمیل🤲
با صدای حاج مهدی سماواتی✨
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب🤲
✨یا زهرا سلام الله علیها💖
@yasabas💚🌹✨
هدایت شده از باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
29.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شب_زیارتی
#حاج_قاسم
💠در این شب رحمت الهی،
همراه با شهید سلیمانی به
زیارت ارباب بی کفن برویم...
بسم الله...
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب🦋
✨یا زهرا سلام الله علیها💖
@yasabas💚🌹✨