#قسمت_هفتاد_و_یکم 🦋
((نوری در چهره))
قبل از #عملیات_والفجر_سه شهرک پیروزاهواز مستقر شدیم.
این ساختمان متعلق به پدافند هوایی✈️ ارتش بود که با شروع جنگ تعطیل و تبدیل به محل اسکان رزمندگان شده بود.
#جعفر_زاده از واحد تخریب آمده بودو نیرو میخواست.او شرایط کار در واحد تخریب و حساسیت موضوع را بیان کرد.
من،#آقاملایی ،#شمس_الدینی و یکی دوتا از بچه ها تصمیم گرفتیم همراهش به واحد #تخریب برویم اما بعد از او شجره صحبت کرد و از واحد #اطلاعات_عملیات گفت ،پشیمان شدیم و به واحد اطلاعات عملیات رفتیم.
به مدت دو هفته در اهواز آموزش های شناسایی و کار با قطب نما 🕧را فرا گرفتیم.
شب هجدهم یا نوزدهم ماه رمضان🌙 بود که #محمد_حسین_یوسف_الهی آمد
و تعداد هفت،هشت نفر از ما را انتخاب کرد تا به شناسایی ببرند . من از همان ابتدا که اورا دیدم و صحبتهایش راشنیدم به او علاقه مند شدم .
به گونه ای با ما رفتار کرد که انگار از قبل ما را میشناخت و آنچنان مهرش به دلم نشست که انگار مدت هاست با او دوست هستم 🙂.
واقعا رفتاری تاثیر گذار داشت امکان نداشت کسی با دیدنش مجذوبش نشود.من از شوخی خوشم نمی آمد اما وقتی محمدحسین با من شوخی میکرد نه تنها ناراحت نمیشدم ،بلکه لذت هم میبردم،چون شوخی های او از روی دوست داشتن و عشق بود،نه از باب تمسخره.
واقعا #محمد_حسین_یوسف_الهی نوری در چهره اش داشت که این نور فقط مختص خودش بود .✨
💠کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چی میکشد از روزگار هجرانش
((رفتار تاثیر گذار))
برای #عملیات والفجر چهار اماده میشدیم و باید دوتا سنگر بسازیم.محمد حسین مسئول بود اما دوش به دوش ما زحمت میکشید
و گونی ها را پر از خاک میکرد و پای کار میبرد.بچه ها وقتی میدیدند فرمانده مثل خودشان کار میکند،روحیه میگرفتند
و مانند پروانه، گرد شمع وجودش حلقه میزدنند و گوش به فرمانش بودند.
تا کار سنگر سازی تمام نشد ،او مثل دیگران دست از کار نمیکشید.من هیچ وقت ندیدم او به بهانه مسئولیت ، خودش را از بقیه جدا بداند.
((نفت شهر))
#جبهه معمولا گذشت،برادری و دوستی🤝 موج میزد .اما انچه در واحد اطلاعات عملیات و در زمان مسئولیت محمد حسین دیدم در هیچ جا ندیدم .
همه فضایل اخلاقی در اینجا معنا پیدا میکرد .رفتار و کردار او باعث شده بود بچه ها نسبت به نماز توجه بیشتری داشته باشند
و زمانی که نفت شهر مستقر شدیم،بیشتر بچه ها نماز شب خوان شده بودند. عصر ها که بیکار میشدیم ،کلاس احکام و قرآن📖 میگذاشت در کنارش، مسابقات کشتی و فوتبال برگزار میکرد .
این کار های او باعث میشد آدم به وجد بیاید.🤗
من به جرأت میتوانم بگویم به قدری از محمد حسین در واحد درس گرفتم، تمام مدت حضورم در جبهه و گردان ها و واحد های دیگر نگرفتم.
#اخلاص ،ایمان و خوبی های محمد حسین به گونه ای دیگر بود که همه را علاقه مند خودش کرده بود .❤️
💠ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده"
🔹صفحه ١۶٨_١۶٧
#قسمت_هفتاد_و_دوم 🦋
((اولین شناسایی))
پس از #عملیّات رمضان برای شناسایی مناطق عملیاتی، تیم های متعدّدی تشکیل
شد که بتواند راهکارهای جدیدی برای عملیات بعدی پیدا کنند و #شناسایی در مناطق، مرتّب در حال تغییر بود.
یکی از این روزها، رزمنده ای که قبلاً در
گردان های رزمی خدمت می کرد، به گروه
شناسایی ملحق شد.
جوانی خوش سیما و جذّاب که مظلومیت در نگاهش و نجابت در چهره اش موج می زد.☺️
این جوان کسی نبود جز #محمد_حسین_یوسف_الهی !
قرار آن شب، برای شناسایی به منطقه «جفیر» برویم.
من مسئول محور بودم.
#برزگر ، #تخریب_چی
#مشهدی به عنوان نیروی کمکی
و محمّد حسین که باید اولین بار شیوهٔ کار در واحد #اطّلاعات را از نزدیک ببیند.
از سنگر ما تا منطقهٔ رهایی حدود ده تا پانزده کیلومتر راه بود که با موتور رفتیم
و از نقطهٔ رهایی، گرای منطقهٔ شناسایی را گرفتیم.
از یک محور ما و محور سمت چپ #عطارپور، #محمّد_انجم_شعاع و #غلامحسین_رضایی به سمت دشمن راه افتادیم.
در آن منطقه، #دشمن کمین های درختی کاشته بود؛ یعنی دو کیلومتری از دژ خود جلو آمده بود و روی زمین را به شکل شاخهٔ درخت، کمین درست کرده بود؛
و برای اینکه کانال های آن مخفی شوند، روی آن ها خاک ریخته بود و فاصلهٔ بین آن ها را طوری تنظیم کرده بود که مرتّب بتواند کمین ها را رصد کند.
فاصلهٔ هر محور تا محور بعدی حدوداً دو کیلومتر بود.
حرکت در این منطقه باید با دقت خاصّی انجام می گرفت..؛ از طرفی......
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت آقای"محمدرضابحرینی"
🔹صفحه ۱۶۹_۱۶۸
#قسمت_هفتاد_و_سوم 🦋
((اولین شناسایی))
<ادامه>
حرکت در این منطقه باید با دقت خاصّی انجام می گرفت؛
از طرفی سمت راست ما منطقه ای وسیع و باتلاقی بود.
در تاریکی شب، حرکت فقط با قطب نما امکان پذیر بود.
همچنان جلو رفتیم تا به #میدان_مین رسیدیم. وقتی با دوربین دید در شب نگاه کردم و قسمتی از زمین را طوری دیدم که خاکش با بقیّه فرق داشت و این تجربۂ خاصّی بود که در #شناسایی های شبانه آن را به دست آورده بودم.
آثار تردّد در روی خاک مشخص بود.
#محمّدحسین و مشهدی را به عنوان نیروی تأمین در همین نقطه گماردیم؛
با #برزگر که باید کار تخریب را انجام
می داد به سمت جلو حرکت کردیم.
دویست متر که رفتیم، نیروهای سمتِ چپ ما به کمین #دشمن برخورد کرده بودند و درگیری پیش آمده بود.
دشمن مرتّب منوّر🎆 می زد و منطقه را روشن می کرد و طولی نکشید با تیر بار و #خمپاره شصت، و هشتاد و دو، منطقه را زیر آتش🔥گرفت.
موقعیّتی که در آن قرار داشتیم؛
دشت صاف بود هیچ جان پناهی وجود نداشت تا پشت آن مخفی شویم.
دشمن از کمین ها به سمت ما شلیک
می کرد؛
این شد که زمین گیر شدیم و چاره ای نداشتیم جز اینکه سینه خیز به سمت محمّدحسین و مشهدی برگشتیم.
با توجّه به اینکه کار اطلاعات کار سخت و پراسترسی بود؛
محمّدحسین با خونسردی کامل و با روحیۂ بالا با این #حادثه برخورد کرد و این برای من خیلی جالب بود🤔.
آن شب اگر او کوچک ترین اشتباهی انجام می داد، حتما به مشکل بر
می خوردیم.
#شجاعت محمّدحسین و # متانت رفتارش در آن شب، به یاد ماندنی است.😊
به کمک قطب نما خودمان به نقطه رهایی و از آن جا به #سنگر رساندیم.
از محور کناری #رضایی و #عطّار_پور در مسیر راه زخمی شدند که آن هم به خیر گذشت و #کار_شناسایی با موفقیّت به پایان رسید.👌
💠همّتم بدرقۂ راه کن ای طایر قدس
که دراز ست ره مقصد و من نوسفرم
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی"
🔸به روایت آقای"محمّدرضا بحرینی"
🔹صفحه ١۷۱_١۷۰
#قسمت_هفتاد_و_چهارم 🦋
((نشد دیگه! برو از خودش بپرس))
پیش از #عملیات_والفجر_هشت،
لب اروند نشسته بودم با چوبی که دستم بود روی آب میزدم و زیر لب شعری را زمزمه می کردم.
#محمّد_حسین آمد کنارم و گفت:
«نژاد !...چی می خوانی؟!😊»
گفتم: «هیچ چیز! دارم با آب درد و دل می کنم.»
گفت: «از این به بعد همان جمله ای که یزدانی می گوید و به آب می زند، تو هم بگو.»
گفتم: «او چه می گوید؟»
گفت:«نشد دیگه، برو از خودش بپرس!☺️»
یک روز یزدانی را دیدم؛ گفتم: «حسن!... تو وقتی به آب می زنی چه می خوانی؟!»
گفت: «چرا؟!»
گفتم:« حقیقت اینکه محمّدحسین ، به من سفارش کرده هرچه تو میخوانی و به آب میزنی، من هم بخوانم.»
گفت: «آیۂ "وَ جَعَلنا...." را زیاد
می خوانم.»
روز بعد وقتی به محمّدحسین رسیدم،
گفت: «پرسیدی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «چه لذّتی می بری!»
من جوابی در مقابلش نداشتم.
او واقعاً چیز هایی را درک می کرد که ما از درک آن عاجز بودیم.
((ذکاوت و درایت))
مدّتی که من در #واحد_اطلاعات کار می کردم و محمّدحسین به عنوان معاون واحد اطلاعات بود، هیچ وقت امکان نداشت گزارش شناسایی را برایش دوبار تکرار کنیم.
با ذهن خلّاق و هوش سرشار، سریع مطلب را می گرفت و به ذهنش می سپرد و گاهی اوقات اینقدر قشنگ آن ها را بیان می کرد،
که انگار خودش همراه ما بوده و یا اینکه از قبل همه چیز را می دانسته است.👌
هنگامی که در انتخاب مسیر #شناسایی
راهنمایی مان می کرد و ما به راهنمایی هایش عمل می کردیم، واقعاً راحت تر بودیم و موفّق می شدیم؛
یعنی واقعاً اگر گاهی محمّدحسین همراه ما نبود، امّا با فکر و روحش ما را همراهی می کرد
و این ناشی از هوش و ذکاوت و درایت او بود.👌
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت "مادرشهید"
🔹صفحه۱۷۶_۱۷۵
#پارت_هفتاد_و_پنجم 🦋
((مرخصی))
روزها و ماه ها میگذشت او معمولا،دوماه و سه ماهی یکبار به مرخصی می آمد.
اینقدر ملاحظه کار بود که سعی میکرد رفت و آمد هایش برای خانواده مزاحمت ایجاد نکند.🤫
وقتی شب ها دیر وقت از منطقه به کرمان می رسید ،داخل خانه🏠 میشد همان اتاق اول استراحت میکرد.
حالا دیگر تنها دل خوشی من چشم دوختن به جلو در 🚪این اتاق بود که شاید پوتین هایش راببینم .
عادت کرده بودم هر زمان و به هر دلیلی شب از خواب بیدار میشدم ،اول در اتاق را نگاهی می انداختم،بعد سراغ کار میرفتم.
یکی از این شب ها،از خواب بیدار شدم ،دیدم پوتین های #محمد_حسین پشت در اتاق است،فهمیدم از #جبهه برگشته😊، آن شب هوا مهتابی بود و ماه حیاط خانه را روشن کرده بود،از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.
رفتم ببینم محمد حسین در کدام اتاق خوابیده است و چیزی لازم دارد یا نه؟
در اتاق که رسیدم،دیدم مشغول #نماز🤲 است.
می دانستم اگر حرفی بزنم،حال و هوایش را به هم زدم.
به هوای این که صبح شده است به طرف شیر آب🚰 رفتم .
داشتم وضو میگرفتم،صدای🔊 اذان بلند شد و من تازه فهمیدم او در حال خواندن #نماز_شب بود.
دیدن این لحظه برای یک مادر لذّت بخش ترین ☺️لحظه دنیاست.
همین رفتار محمد حسین باعث شده بود من بسیار شیفته او باشم،نه تنها من،بلکه پدرش وهمه خواهر و برادرهایش نیز همین حس را داشتند.
مشغول #نماز صبح بودم که او داخل اتاق شد.
اورا در آغوش گرفتم و بوسیدم ،سفره ای انداختم و مشغول صرف صبحانه شدیم .
پدرش پرسید:«از جنگ چه خبر؟چکار میکنید؟»
گفت:«خبر سلامتی! ما سیاهی لشکریم بابا جان کاری از دست ما بر نمی آید.شکر خدا میکنیم و روزگار میگذرانیم.ان شاءالله خودتان بیایید و از نزدیک ببینیدرزمندگان چکار میکنند.»
من که دیدم او از حرف زدن طفره می رود،حرف را عوض کردم :«بگذریم !بگو ببینم مادر ،تعطیلات نوروز که همینجایی؟»
گفت:«چند روزی هستم ،بعد می روم».
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی"
🔸به روایت "مادر شهید"
🔹صفحه ۱۷۷-۱۷۶
#پارت_هفتاد_و_ششم🦋
((شب عید))
شب عید بود و بچّهها که همه مشتاق دیدار #محمد_حسین بودند،به خانه ما آمدند.
همهی خانواده دور هم جمع شدیم تا یک شب،از همنشینی با او لذّت ببریم.
محمّد حسین شروع کرد به تعریف کردن از #جبهه و نیازمندیهای جبهههای #جنگ و آخر صحبتش گفت:
«حالا برادران و خواهران،سکّه هایی را که عیدی گرفتید برای کمک به جبههها به من تحویل بدهید.»
هیچکس مخالفت نکرد .
بیشتر بچّهها هم فرهنگی بودند و آن شب کمک خوبی برای #رزمنده ها جمع شد.
محمّد حسین یک جمله گفت که اعضای خانواده را متحوّل کرد:
«وقتی سکّه ها را به من میدهید،نگویید دادم به محمّد حسین!!
بگویید برای رضای #خدا بخشیدم. بگذارید نیّت شما خالص باشد، زیرا با خدا معامله کردهاید.»
و این صحبت ها را با لحنی جذّاب میگفت.
آن شب خیلی خوش گذشت و من مثل همیشه به همسرم به خاطر تربیت فرزندانم افتخار کردم.
محمّد حسین چند روزی بیشتر پیش ما نماند؛ سری به اقوام و خویشان زد و به جبهه برگشت..
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت"مادر شهید"
🔹صفحه ١٧٩-١٧٧