🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_19
هنوز باورم نمیشد نگرانی دیشبم بی خود نبود.سریع از روی تخت بلندشدم وبه سرویس بهداشتی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم,فکرمیکردم همش خواب و خیاله ولی انگار واقعیت داشت .صورتم را خشک کردم و بعد رفتم به آشپزخانه.روبه روی پدرم روی صندلی نشستم ,مادرم مشغول چایی ریختن بود.
پدرم گفت:
-ثمین جان یک حرفهایی هست که باید بهت بگم.نیم ساعت پیش احمدزنگ زد .اجازه خواست تا فردا شب واسه خواستگاری بیان .منم بهشون گفتم باید نظر تو رو بپرسم .حالا قبل اینکه نظرتو بگی این رو هم بگم که مامانت و حنانه خانم در مورد ازدواج تو و رامین قول و قرارایی گذاشتن ,خودت خوب میدونی که از بچگی عزیزجون رامین رو مرد زندگی تو انتخاب کرد.حالا با این اوصاف حالا تو باید تصمیم بگیری پویا و یا رامین؟تصمیمتو که گرفتی بهم خبر بده
-باباجون من با همه احترامی که واسه عزیزجون و مامان و حتی خاله و رامین قائلم باید بگم من به رامین هیچ علاقه ای نداشته ندارم و نخواهم داشت .از همون اول کسی نظر منو نپرسید وگرنه همون موقع میگفتم
-پس منظورت اینه میخوای با پویا ازدواج کنی؟
از خجالت سرم را پایین انداخته و چیزی نگفتم.مادرم که به شدت از دستم عصبانی بود گفت:
-ثمین داری اشتباه میکنی . من نمیگم پویا بده ولی رامبن خیلی از پویا سرتره .درست تصمیم بگیر
-مامان جان ببخشید ولی همسر لباس نیست که هرموقع دلمو زد بتونم عوضش کنم و یا دورش بندازم .من به رامین هیچ علاقه ای ندارم و به ازدواج با اون هم اصلا فکرنمیکنم برعکس هرموقع میبینمش یا یادش می افتم حالم بد میشه .تنها حسی که بهش دارم حس تنفره همین .در مورد اقا پویا هم باید بگم نظر من همون نظر شماست ولی توروخدا مامان دیگه ور مورد ازدواج من با رامین صحبت نکنید .خواهش میکنم ازتون.
پدرم که از حرفهای من خرسند بود گفت :
درست میگی دخترم.باید عاقلانه تصمیم بگیری ,پس من به احمدشون خبر میدم فردا شب بیان ,شما که حرفی نداری خانوووم؟
-مادرم که از حرفهای من ناراحت شده بود گفت:
-نه حرفی ندارم.شما پدر و دختر عین همین یکدنده و لجباز
هنوز ناراحتی در چهره مادرم موج میزد سریع از جای خود بلندشدم .دست مادرم را بوسیدم و گفتم:
-مامان جون الهی من قربون اخم کردنت بشم.مگه همیشه شما نمیگفتید که شما و پدر باعشق ازدواج کردید ,مگه شما بهم نمی گفتید چون پدر آدم معتقد و متدین و مهربونی بود باهاش ازدواج کردم در صورتی که پدر هیچ شباهتی به خانواده شما نداشته .شما خودتون گفتید خان بابا میخواست شما رو مجبورکنه با پسر خان روستا بالایی ازدواج کنید ولی شما پاتون رو توی یک کفش کردید که فقط با پدرکه اون زمان
یک دکتر ساده تو روستابود ازدواج میکنید.حالا من هم ازتون میخوام اجازه بدید مثل شما خودم مرد مناسب زندگیم رو انتخاب کنم.
-هرکسی روکه دوست داری انتخاب کندرضمن من هنوز هم عاشق پدرت هستم.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_20
مادرم در حالی که گونه هایش گل انداخته بود سریع از سرمیز بلند شد و گفت:
-من میرم سهیل رو بیدارکنم بیاد صبحونه بخوره
پدرم قهقهه زنان گفت :کجا خانوم خوشگلم .بیا اینجا بشین .این دخترخانم میره دنبال داداشش
-واقعا که عماااد بچه شدیی؟شما با دخترت خوش باش.
مادر که از آشپزخانه خارج شد من نگاهی به پدر کردم وهردوبلند خندیدیم.
در تمام طول روز به پویا فکرمیکردم .نزدیک های 6 عصر بود که صدای گوشی ام مرا به خود آورد.پویا پشت خط بود .تماس رو برقرارکردم :
-سلام .ثمین خانم .حالتون چطوره ؟
-سلام ممنونم من خوبم شما چطورید؟
-من که انگار رو ابرا قدم میزنم از خوشحالی کم مونده بال دربیارم
-خوشحالم که خوشحالید ولی دلیل خوشحالیتون چیه؟
-معلومه دیگه بخاطر شما .بخاطر قرارفرداشب.
-کدوم قرار؟
-قرارفرداشب دیگه,خواستگاری!
-خب به سلامتی حالا اون عروس خوشبخت کیه؟
-یعنی میخواین بگید خود عروس خانم خبرنداره؟
-اگه منظورتون از عروس منم که باید بهتون بگم با عرض تاسف من جوابم منفی بود .چطوری بهتون نگفتن؟
-ثمین خانم اگه دارید شوخی میکنید اصلا جالب نیست
-اقا پویا مگه من با شما شوخی دارم؟
پویا حرفهایم را باور کرده و تماس را قطع کرد .هرچه با او تماس گرفتم ,گوشی را جواب نداد .به ناچار با پریا تماس گرفتم .پریا لحظاتی بعد گوشی را برداشت و گفت
-سلام عروس خانم
-سلام پریا .یک سوال داشتم .پریا داداشت خونه است ؟
-خونه بود ولی همین الان مثل دیوونه ها عصبانی از خونه رفت بیرون .چطور مگه؟
-چیز مهمی نیست یعنی امیدوارم نباشه.ببین عزیزم میشه باهاش تماس بگیری و بگی با من تماس بگیره منتظرما کارمهمی دارم .
-باشه عزیزم الان زنگ میزنم.
-ممنونم .فعلا
تماس رو قطع کردم .خیلی نگرانش بودم با خودم میگفتم کاش سر به سرش نمیزاشتم .
توی حیاط شروع کردم به قدم زدن تا شاسد کمی از نگرانیم کم بشود..پشت سرهم با او تپاس میگرفتم ولی جواب نمیداد.در همان حین زنگ در حیاط به صدا در آمد .چادرم را سرم کردم و دم در رفتم.در را که باز کردم چشمم به پویا افتاد که بسیارعصبانی و آشفته روبه رویم ایستاده .گفتم:
سلام.خیلی بهتون زنگ زدم
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده .دیشب که جوابتون مثبت بود ؟ثمین خانم قلبم داره از کار میفته
-هیچاتفاقی نیفتاده.من باهاتون شوخی کردم .ببخشید میدونم شوخی بچگانه ای بود .متاسفم
-متاسفید!!!میدونید تا اومدم اینجا چی به سرم اومد.مردم و زنده شدم .واقعا ازتون انتظارنداشتم.
حرفهایش را که زد بدون خداحافظی سوار ماشین شد و رفت.
محکم در حیاط را به هم کوبیدم .ان شب تا صبح در اتاق قدم زدم و به رفتار زشتم فکرکردم .بعد نماز صبح کمی خوابیدم ..صبح با صدای مادرم از خواب بیدارشدم که میگفت:
ثمین پاشو دیگه باید باهم بریم خرید .نکنه یادت رفته امشب چه خبره
-مامان من حوصله خرید ندارم .میشه تنها برید ؟
-معلومه که نه ,باید باهم بریم برای مهمونی امشب خرید کنیم زود آماده شو
-چشم
دست و صورتم را شستم و آماده شدم..درحیاط منتظر مادر ایستادم و به پویا فکرکردم به اینکه امشب چگونه با او روبه رو شوم .چطور میتوانستم حرفهای بد دیروزم را فراموش کنم..کاش وقتی پویا با همه احساس و ذوق و شوقش با من تماس گرفت با او صادقانه صحبت میکردم نه اینکه با او چنین شوخی سخیفی انجام دهم و کلی ای کاش های دیگر که ارزشی نداشت.
باصدای مادرم به خودم آمدم که میگفت:
-به چی فکرمیکنی؟بریم؟
-اره مامان جان شما بفرمایید تو ماشین من هم اومدم
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_21
همراه مادرم برای خرید به فروشگاه رفتم ,من که چندان دل و دماغ خریدکردن نداشتم به مادرم گفتم:
-مامان شما برید من چنددقیقه دیگه میام.
-باشه ,زودبیای منتظرتم
-چشم
مادرم که رفت دوباره سعی کردم با پویا تماس بگیرم ولی او حاضر نبود جواب تماسهای مرا بدهد.بنابراین به اجبار دوباره با پریا تماس گرفتم
-الو,سلام
-سلام پریاجان .خوبی
-مرسی.تو چطوری عروس خانوم
-عروس و کوفته.ممنون منم خوبم.پریا دستم به دامنت کمکم کن
-جون تو دامن پام نیست .
-پریااااا.جون ثمین کمکم کن .
-باشه عزیزم چون جون زنداداشم رو قسم دادی کمکت میکنم.حالا بگو چیکارکنم.
-از دست این زبون تو من اخرش خودمو میکشم.ببین دیروز صبح پویا بهم زنگ زد منم واسه اینکه باهاش شوخی کنم گفتم جواب منفیه.از اون موقع تا حالا جوابم رو نمیده .حالا ازت خواهش میکنم .اگه تو خونه است گوشیتو بده بهش تا ازش عذرخواهی کنم .میتونی این لطف رو درحقم کنی؟
-آره چراکه نه .واسه همونه که امروز انقدر بدعنق شده شادوماد.گوشی قطع نکن تا برم تو اتاقش
-باشه .ممنون جبران میکنم
صدای پریا به گوش میرسید که به پویا میگفت دوستت پشت خطه
پویا:دوست من؟
-اره بیا بگیر
چندلحظه بعد پویا گوشی را گرفت و جواب داد:
-الو بفرمایید
-سلام.ثمینم لطفا قطع نکنید باید باهاتون صحبت کنم.
-سلام .بعید میدونم حرفی مونده باشه.بفرمایید گوشم با شماست
-ببینید میدونم گفتنش کاراشتباهم رو جبران نمیکنه ولی میخوام باور کنید که واقعا متاسفم.به جون خودم قسم فقط میخواستم یه کوچولو باهاتون شوخی کنم و اصلا قصد اذیت کردنتون رو نداشتم.منو ببخشید و حلالم کنید
-کافیه.لازم نیست عذربخواین درضمن یادتون باشه بارآخریه که جون عزیزترین فرد زندگیم رو قسم میخورید ,حالا واسه اینکه کاراشتباهتون رو جبران کنید بایدنهار مهمونم کنید
-ولی من امشب یک مهمون خیلی مهم دارم و باید برای روبه رو شدن با ایشون آماده بشم
-یعنی از من هم مهمتره؟
-فکرکنم .همینطور باشه
-پس من دیگه مزاحمتون نمیشم .شب خوبی داشته باشید
-بله خیلی از شما ممنونم,شما هم همینطور
صدای خنده پویا بلند شدو لبخند را مهمان صورتم کرد .وقتی خنده اش قطع شد گفت :
ثمین خانم .منم بخاطر اینکه امروز شما رو نگران کردم متاسفم .البته ناگفته نمونه وقتی می دیدم نگرانم شدید خوشحال میشدم و حس خوبی بهم دست میداد.
-خواهش میکنم.با اجازه اتون منم باید برم.روز خوش
-شب میبینمتون .یاعلی
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_22
تماس را قطع کردم ..وجودم انگار جانی تازه گرفته بود .قلبم دوباره شروع به تپیدن کرده بود .درحالی که به حرفهای پویا میخندیدم ازماشین پیاده شدم و پیش مادرم رفتم و به او گفتم:
-ببخشید منتظرتون گذاشتم .حالا از کجا شروع کنیم.
مادرم که از رفتارمن متعجب شده بود گفت:
-چیه ثمین ؟نه به چنددقیقه پیش که بایک من عسل هم نمیشد خوردت نه به الان ؟
همه اتفاق های گذشته ,از قضیه آشنایی با پویا تا رفتار و صحبتهای نسنجیده دیروزم به پویا را برای مادرم تعریف کردم.دوست نداشتم حرفی بین من و مادرم پنهان بماند همانطور که در این چند سال از زندگیم هیچ چیزی را از او مخفی نکرده بودم و مادرم هم مثل همیشه با گفته ها و راهنمایی هایش به من آرامش می داد.و همانند یک دوست مرا درک میکرد.وقتی حرفهایم درمورد پویا تمام شد روبه من کرد و گفت :
-ثمین جان من همیشه به تو اطمینان داشتم و دارم.امیدوارم هرچه زودتر این ازدواج سربگیره تا دختر شیطون من یه خورده آرامش بگیره و پسرمردم رو انقدر اذیت نکنه .دلم به حال پویا میسوزه که عاشق دختر لجباز و یکدنده ی مثل تو شده .خدا به جوونیش رحم کنه
-واااماماااان. من واقعا لجبازم؟؟ مامان از این حرفها جلو اقا پویا نزنیا.اون وقت فکرمیکنه حالا چه آش دهن سوزی هست!!!!
از خوشحالی سر از پا نمیشناختم .و البته سراسیمه و دل نگران هم بودم .دل نگران اتفاقاتی که امشب قراربود بیفتد.بعد از خرید به خانه برگشتیم .
به اتاقم رفتم تا برای مراسم شب آماده شوم .هیجان زده بودم و سردرگم.نمیدانستم باید چه کارهایی انجام دهم ,برای همین بعد مدتها به مهسا زنگ زدم
-سلام.مهسا جونم خوبی؟
-سلام .ثمین خانم پارسال دوست امسال هیچی.چه عجب یادی از من کردی بیمعرفت .میدونی چندوقته به من زنگ نزدی ؟
-واقعا شرمنده ام هرچی بگی حق داری خواهری.راستش تو این چندوقته اتفاق های زیادی واسم افتاده که یک روز باید مفصلا برات تعریف کنم.ولی از همه مهمترش اینه که امشب واسم خواستگارمیاد خیلی نگرانم.دوست دارم امشب کنارم باشی و کمکم کنی .هرچی باشه تو همچین شبی رو تجربه کردی
-ثمین یه جوری حرف میزنی انگار تا حالا واست خواستگارنیومده؟چرا انقدر نگرانی ؟
-بله مهسا جون چیزی که زیاد اومده خواستگاربوده ولی این یکی باهمه اونا فرق داره
-بگو ببینم این یارو کیه که خدا زده پس سرش و میخواد تو رو بگیره؟
-اگه بگم باورت نمیشه
-حالا بگو, شایدم شد؟
-آقای پویا مولایی,نویسنده مورد علاقه تو .اگه امضا میخوای زود بیا
-برو خودتو مسخره کن ,بگو این داماد بدبخت کیه؟
-مهساااااا .من تا به حال چندباربهت دروغ گفتم و تو رو سرکارگذاشتم؟
-هزاربار
-مهسااا!!!!واقعا که.منو بگو به کی زنگ زدم .بامن کارنداری.فعلا
-باشه بابا چرا ناراحت میشی .ای کلک بالاخره تورتو پهن کردی؟جون ثمین راست میگی دیگه ؟
-اره به جون مهسا.حالا کی میای؟
-هووووی از جون عمه ات مایه بزار نه من .جون من واسه خیلیا عزیزه .یکیش خودت.الان راه میفتم
-واسه من خیلی عزیزی جون خودم .بجنب بیا.دوست دارم
-وظیفته میام. بای
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_23
استرسی تمام وجودم را فراگرفته بود ,برای آرامش یافتنم به بهترین کتاب دنیا,قران,پناه بردم .لحظاتی بعد در اتاقم بازشد.مهسا خودش را سریع رسانده بود .به سمتش رفتم و او را در آغوش کشیدم
-سلام.مساجونم.,کم کم از استرس میمیرم .حالا باید چیکارکنم؟
-سلام عروس خانم.اول بزار چادرمو دربیارم ,خستگیمو رفع کنم .بعد واست توضیح میدم از کجا شروع کنی .
-مهسا لوس نشو دیگه بگو چیکارکنم؟
-جاولبجونم برات بگه که اول باید بری دست و صورتتو بشوری و یکم به این قیافه چپرچلاغت برس چرا رنگت انقدر پریده .قرارخواستگار بیاد نه گرگ بیابون که اینقدر رنگت پریده .دوم باید یک لباس ,مناسب امشب بپوشی.حالا برو اینکارا رو انجام بده تا بعد
-از دست تو .باشه الان اماده میشم.
لحظاتی بعد همه لباسهای توی کمدم روی زمین پخش و پلا شده بود .همیشه انتخاب لباس برایم سخترین کاردنیا بود .یک به یک لباسها را پوشیدم ولی هیچ کدام به نظرم جالب نبود. دست به دامن مهسا شدم ,مهسا همیشه خوش سلیقه بود .به او گفتم:
-مهسا تو همیشه خوش سلیقه ای ,میشه واسم انتخاب کنی .خیلی سردرگم شدم.
-چراکه نه .ببین ثمین جان تو باید یک لباس سفید و پوشیده و البته زیبا بپوشی
-مهسا من لباس سفید زیاددارم ولی هیچ کدوم پوشیده و مناسب خواستگاری نیست حالا چیکارکنم؟
-بزاریه خورده فکرکنم
در همان حین مادرم در حالی که سینی چایی در دست داشت وارد اتاقم شد و گفت :
-سلام بچه ها ,اینجا چقدر بهم ریخته شده.دنبال چی میگشتید حالا؟
مهسا در جواب مادرم گفت:
-سلام خاله.این عروس خانم که اون قدر هول و هراس داره که حتی نمیتونه لباس انتخاب کنه .البته لباس مناسب هم نداره
-اوی واای .ثمین چرا صبح رفتیم خرید یه لباس نخریدی؟
-نمیدونم مامان اصلا یادم نبود
-حالا چه مدل لباسی میخوایید ؟این همه لباس یکیو انتخاب کمید دیگه .اینکه ناراحتی نداره ؟
-مامان مهسا میگه سفید و پوشیده باشه .من لباس سفید پوشیده ندارم.
مادرم درحالی که اتاق را ترک میکرد گفت:بزارید یه خورده فکرکنم.
دقایقی بعد مادرم با یک لباس سفید داخل شد نگاهی به ما کرد و گفت :
-بچه ها این لباس چطوره؟شاید یه خورده قدیمی باشه ولی به نظر من زیباست .
مهسا که از تعجب دهانش بازمانده بود ,گفت:
-وای خاله این لباس خیلی قشنگه .صاحب این لباس خدشگل کیه؟
-راستش مال خودمه.شب اولی که عماد اومده بود خواستگاریم پوشیدم.این لباس رو حنانه از ایتالیا واسم خریده بود.من و عماد با این لباس کلی خاطره های قشنگ داریم .به نظر من که هنوز هم زیباست.حالا ثمین جان اگه دوسش داری بپوش وگرنه حالا حتما لازم نیست سفید باشه یک رنگ دیگه امتحان کن.
مادرم لباس را روی تخت گذاشت و از اتاق خارج شد.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_24
از لباس بسیار خوشم آمده بود کمی از اینکه ازدید بقیه قدیمی باشه میترسیدم ولی با این حال دل را به دریا زدم و لباس را پوشیدم .بیش از حدتصورم در تن زیبا بود .,یک لباس پوشیده سفید که پوشیده شده از سنگ و مروارید بودو دامنش پر بود از گلهای سفید که با مروارید طراحی شده بود .با مهسا پیش مادرم رفتم برق تحسین در چشمانش دیده میشد با هیجان گفت :
-چه قدر بهت میاد عزیزم .خیلی خوشگل شدی .
درحالی که لبخند میزدم گفتم:چقدر تو دلم دعا کردم سایزم بشه.خیلی ممنون مامان خیلی لباس قشنگیه
مهسا روکرد به من و گفت:
-اگه گفتید دیگه چی کم داره؟
-نمیدونم تو بگو
-خوب فکرکن
-مهسا وقت گیر آوردیا .چه میدونم.تو بگو زود ؟
-اقا پویا رو کم داره عزیزم .مگه نه خاله؟
مادرم که میخندید گفت:
-حق باتوئه مهسا جان .جای اقای داماد خالیه
من که از حرفهای مادرم خجالت کشیده بودم .با عجله به اتاقم برگشتم .جلوی آینه ایستادم .حق با مادرم و مهسابود جای پویا واقعا خالیه.ناگهان دلم برایش تنگ شد .دلم میخواست بااو تماس بگیرم ولی شرم دخترانه ای مانعم میشد.در افکارم غرق بودم که گوشی ام لرزید .به تصویر نگاهی انداختم.پویا پشت خط بود .لبخند روی لبم نشست.
-سلام.
-سلام .ثمین خانم حالتون خوبه؟
-خوبم ممنونم شما خوبید؟
-راستش زنگ زدم یه سوال بپرسم ازتون
-بفرمایید .اتفاقی افتاده؟
-نه نگران نباشید.واقعیتش میخواستم واستون هدیه بخرم .میخواستم بدونم اگه من واستون با انتخاب خودم حلقه بخرم ناراحت میشید؟پریا معتقده باید خودتون انتخاب کنید.
-اولا لازم به خرید هدیه نیست دوما چرا باید بخاطر محبتتون ناراحت بشم
-به قول پریا همیشه رسم بوده که حلقه ازدواج رو عروس خانم به سلیقه خودش انتخاب کنه.واسه همین گفتیم شاید ناراحت بشید.
در همان حین که به حرفهای پویا گوش میدادم مهسا وارد اتاق شد وگفت:
-کیه؟
من که هم به حرفهای پویا گوش میدادم و هم مهسا, گفتم:
- آقا پویا میخوام یه چیزی بگم ولی امیدوارم ناراحت نشید
-نه خواهش میکنم بفرمایید
-راستش خرید حلقه واسه بعد خواستگاری یعنی وقتی که جواب عروس مثبت باشه نه خواستگاری
-یعنی منظورتون اینه که ممکنه جوابتون منفی باشه
-معلومه که نه ما قبلا دراین مورد حرف زدیم اصلا ولشکنید هرحلقه ای که به نظرتون زیباست بخرید .من به انتخابتون احترام میزارم
-حالا که فکرمیکنم میبینم حق باشماست بهتره صبرکنم تا حلقه رو همراه شما بیام و بخرم ,پس اگه ایرادی نداره واستون انگشتر میخرم.
-هرطور راحتید ولی بازم میگم لازم به خرید هدیه نیست ,نمیخوام خودتون رو به زحمت بندازید.
-چه زحمتی ,تا نیم ساعت دیگه میبینمتون بانو .خدانگهدار
-خدانگهدار
تماس را قطع کردم .مهسا گفت :
-حالا این پویا خان چیکارداشت ؟
-طفلکی میخواست بره واسم حلقه بخره
-اَخییییی.طفلک چه عجله ای هم دارهههه.
صدای خنده مهسا بلند شد
-کوفته به چی میخندی .عاقامون باراولشه هل شده
-بعله بقیه دوبار ازدواج میکنن واسه همون تجربه دارن.
-مهسااااا جان ببند عزیزم
-بی ادب خودت دهنتو ببند .حالا از شوخی گذشته چقدر دوسش داری؟
-خیلی .هیچ وقت فکرنمیکردم کسی رو انقدر دوست داشته باشم.
-پس شازده بدجوری دل شما رو برده؟
-بلیا.یه جورایی
هردو بلند زدیم زیر خنده!!!
سهیل وارد اتاق شد و گفت :
-آبجی مامان میگه بیا پایین کم کم مهمونا میرسند
-باشه داداشی شما برو ماهم الان میایم
روبه مهسا کردم و گفتم:
-میشه شب رو هم بمونی؟
-شرمنده خواهری ,من دیگه باید برم.الان دیگه امیرعلی میادخونمون.خودت که میدونی چقدر حساسه باید قبل اون خونه باشم .یادت نره آخر شب بهم خبر بدی؟
-باشه بهت زنگ میزنم به اقاتون سلام برسون
-خب دیگه من برم خوش بگذره فعلا
-ممنون از کمکت به تو هم خوش بگذره.خداحافظ
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_25
وقتی صدای بازشدن درخانه به گوشم رسید انگار ته دلم خالی شد پاهایم حسی برای ایستادن نداشت .مادرم وارد آشپزخانه شد و گفت :
-ثمین جان چرا نمیای با مهمونا احوالپرسی کنی ؟غریبه که نیستن بیا زشته
-باشه مامان جان میام شگا برو
از روی صندلی بلند شدم چادرم را سرم کردم و پشت سر مادرم از آشپزخانه خارج شدم .زیر لب صلوات میفرستم تا آرامش پیدا کنم.
وقتی به جمع نزدیک شدم گفتم
-سلام خوش اومدید
به سمت خاله رفتم و با او و پریا روبوسی کردم .خاله گفت
-سلام به روی ماهت عروس خوشگلم .هزارالله اکبر چقدر نازشدی ثمین جان
-ممنون خاله جون .شما لطف دارید
عمو لبخند زد و گفت :
-سلام دخترم.ماشاءالله پسرم مثل خودم خوش سلیقه است.
صدای خنده همه بلند شد چشمم به پویا افتاد که لبخند بر لب داشت و سر به زیر به گلهای قالی نگاه میکرد.
روی مبل کنار مادرم نشستم
خاله در حالی که لبخند میزد رو به مادرم گفت :سلاله جان میبینی پسرم چه خوش سلیقه است .چه عروس زیبایی برام انتخاب کرده .عروسم مثل پنجه آفتاب می مونه .
-شما لطف داری محیا جان .آقا پویا هم ماشاءالله باوقار و آقاست خداحفظش کنه واستون
-از قدیم گفتن خدا در و تخته رو خوب جورمیکنه .
پریا که متوجه نگاه های پویا به من شده بود گفت :
-باباجون فکرکنم بهتره بریم سر اصل مطلب .داداشم طفلک آتیش عشق وجودش رو گرفته .میترسم کم کم بسوزه ها درست نمیگم عروس خانم؟
من که خنده ام گرفته بود سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم .کمی بعد همه خندیدند.و پویا که رنگش از خجالت سرخ شده بود ,گفت :
-ببخشید من چندلحظه میرم بیرون ,یادم اومد یه تلفن مهم دارم .
پویا از سرجاش بلندشد تا به حیاط برودکه عمو گفت :
-پویا جان یک لحظه صبرکن میخوام چیزی بگم بعد برو
-چشم بابا
-عماد فکرکنم قرارنیست این خواستگاری مثل خواستگاری های دیگه روال خودش رو بره ,با اجازه شما ثمین جان هم بره با پویا تو حیاط و حرفهای آخرشون رو بزنند ,قول و قرارها بمونه بعد اومدنشون.نظرتون چیه؟
-به نظر من که ایرادی نداره .ثمین جان شماهم با پویاجان برو
-چشم باباجان
من جلو رفتم و پویا پشت سرم به داخل حیاط آمد.
کناراستخر روی صندلی نشستیم پویا سر صحبت را بازکرد و گفت :
-نمیدونید چقدر نفس کشیدن تو فضای اونجا واسم سخت بود.
-برای منم سخت بود.بگم خدا پریا رو چیکل کنه با اون حرفاش
-واسه پریا بعدا دارم حسابی.تلافی نکنم پویا نیستم.
بگذریم از این حرفا .شما بگید دوست دارید همسر آینده اتون چه طور باشه ؟یعنی مرد ایده آل شما چه جور آدمیه؟
-مرد ایده آل من !!خب باید بگم دوست دارم همسر آینده ام اخلاق خوبی داشته باشه .اعتقاداتش با اعتقادات من همخوانی داشته باشه .منو درک کنه.این حرفها چه سودی داره وقتی من مرد ایده آل خودمو پیداکردم بهتره شما بگید همسر ایده ال تون باید چه جور آدمی باشه ؟
-خب به قول شما این حرف ها چه سودی داره وقتی منم همسر آینده ام رو انتخاب کردم .فکرکنم بهتره بریم داخل و شما جوابتون رو بدید تا این قضیه به خیر و خوشی تموم بشه
-به نظرتون زشت نیست بعد پنج دقیقه حرف زدن بگیم به تفاهم رسیدیم
-نه اصلا زشت نیست.من که باهمون نگاه اول عاشق شما شدم و فهمیدم که نیمه گمشده ام رو پیداکردم.
-امیدوارم پشیمون نشی
-نمیشم خیالتون راحت
پویا درحالی که لبخند میزد ,گفت :
-پس بهتره بریم داخل ,بفرمایید حق تقدم با خانمهاست
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_26
هردو باهم به داخل برگشتیم .همه از زود آمدن ما تعجب کردند و به ما نگاه می کردند.
عمواحمدگفت :پویا جان همه ی حرفاتون رو زدید .فکرکنم بهتربود یه خورده بیشتر باهم صحبت می کردید هرچی باشه حرف یک عمر زندگیه الکی که نیست.
پویا که از خجالت سرش را پایین انداخته بود فقط لبخندی زد و رفت روی مبل کنار عمو احمد نشست .خاله محیا هم نگاهی به من کرد و گفت :
-عروس خانم نظر شما چیه؟
نگاهی به والدینم کردم و گفتم :
-هرچی پدر و مادرم بگن .من حرفی ندارم
-پدر و مادر عروس خانم نظر شما چیه؟پسرم رو به غلامی قبول میکنید؟
-پدرم نگاهی به من انداخت و گفت :
-آقا پویا سرورماست.مبارکه ان شاءالله
همگی دست زدند .من هنوز باورم نمیشد که سرنوشت زندگی را به این زیبایی برایم رقم بزند .
نگاهی به پویا انداختم خوشحالی در چهره اش موج زد با خود آرزو میکردم که بتوانم پویا را در تمام طول زندگیمان همان طور شاد و باطراوت نگه دارم .با صدای پریا به خودم آمدم که میگفت:
-عروس خانم بفرمایید شیرینی
-ممنون عزیزم .نمیخورم
-یک دونه بردار بخاطر دل داداش مهربونم
-باشه مرسی پریاجان.ان شاءالله عروسیت عزیزم
پدرم و عمو تاریخ عقد و عروسی را مشخص کردند.طبق نظر بزرگترها قرارشد نیمه شعبان مراسم عقد و عروسی برگزاربشه
بعد از اینکه تاریخ مشخص شد خاله محیا گفت :
سلاله جان ,آقا عماد اگه اجازه بدید میخوام با این انگشتر که پویا جان به عنوان هدیه برای عروس خانم خریده عروس گلمو نشون کنم
پدرم گفت :اجازه ماهم دست شماست
سپس رو به پویا گفت:
-پویا جان از این به بعد مثل پسرم می مونی و میتونی هروقت دلت خواست اینجا بیای تا هم ثمین رو ببینی و هم باهم صحبت کنیدولی تا روزی که عقد نکردید نمیخوام پشت سر دخترم حرف و حدیثی پیش بیاد.منظورمو فهمیدی؟
-بله عموجان,حق با شماست.من هم نمیخوام پشت سر ثمین خانم حرفی پیش بیاد که باعث ناراحتی ایشون بشه و بهتون قول میدم که نگذارم چنین اتفاقی بیفته.
عمواحمد که از حرفهای پدرم متعجب شده بود گفت:
-عماد خیلی داری سخت میگیری هرچی باشه این بچه ها دیگه باهم نامزد شدن .
باتوجه به عرف جامعه بیرون رفتن بچه ها باهم البته با اجازه بزرگترها فکرنکنم ایرادی داشته باشه,درضمن بچه ها باید از فردا به فکرخرید و آماده کردن وسایل خونه اشون باشند,نمیشه که؟
-احمدجان طوری که من فهمیدم پویا جان طرفدارهای زیادی داره که ممکنه وقتی بچه ها باهم تو خیابون هستند ازشون عکس بگیرن و کلی شایعه بی سر و ته درست کنند.به نظر من بهتره که بین بچه ها صیغه محرمیت یک ماهه خونده بشه تا اونا راحت تر بتونن باهم برن خرید.نظرتون چیه؟
همگی به نشانه موافقت شروع کردند به دست زدن و من همه ی حواسم به پویا بود که چشم ازمن برنمیداشت.خاله محیا صدایم زد و گفت :
-ثمین جان بیا پیش پویا بشین تا صیغه محرمیت خونده بشه
درحالی که ضربان قلبم به شماره افتاده بود از روی مبل بلندشدم و رفتم کنارپویا نشستم .پدرم شروع کرد به خواندن صیغه محرمیت و پویا چشم دوخته بود به من و لبخند میزد و من هم که وجودم سرشاراز عشق به پویا بود .چشمانم رابستم و به آینده فکرکردم ,با صدای تبریک گفتن مادرم به خودم آمدم و گفتم:
-ممنون مامان جان
بعد از اینکه همه خانواده به من و پویا تبریک گفتند ,خاله محیا انگشتر را به پویا دادو گفت :
-پویا جان حالا که محرم شدید دیگه لازم نیست من عروست رو نشون کنم .بگیر خودت دستش کن.
-چشم مامان البته با اجازه عمو و خاله
پدرم که میخندید گفت:
-ایرادی نداره پسرم
پویا دستم را گرفت و انگشتر را به انگشتم کرد .در آن لحظه حس آرامش تمام وجودم را فراگرفت .خیلی آهسته به پویا گفتم:
-ممنونم پویا جان انگشتری که خریدی واقعا زیباست
-خواهش میکنم عزیزم قابل شما رو نداره
خاله محیا به من گفت :
-عروس خانم!نمیخوای واسه مادرشوهرت چایی بیاری.هرچی باشه چایی شب خواستگاری یک چیز دیگه است,مخصوصا واسه آقای داماد و مادرشوهر
با حرف خاله همه بلند خندیدند
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_27
من از روی میل بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و چایی بریزم .پویا هم پشت سر من ایستاد تا او هم همراهم بیاید که عمو احمد گفت :
-کجا پویا خان!نترس ثمین فرارنمیکنه میخواد بره چایی بیاره.بهتره شما منتظر بمونی
پویا که از خجالت گونه هایش سرخ شده بود سرجایش نشست و گفت :
-میخواستم بهشون کمک کنم اخه
پریا در جواب برادرش گفت
-باباجون چرا داداشمو اذیت میکنید .راست میگه دیگه فقط هدفش کمک کردن و کنار ثمین موندن و جدانشدن بود همین.طفلک داداشم چطور انتظاردارید این غم هجران رو تاب بیاره .درست نمیگم ثمین جان؟؟
نگاهی به پویا کردم که عرق شرم بر پیشانی اش نشسته بود رو به پریا کردم و گفتم:
-چی بگم بهت اخه خواهرشوهر!مظلوم تر از اقا پویا کسی رو پیدانکردی اذیت کنی.
همگی باهم خندیدند.آن شب به خوبی و خوشی به پایان رسید.
روزها از محرم شدن و نامزدی من و پویا میگذشت .پویا هرروز به دیدنم می آمد و ما آن روز را باهم سپری میکردیم .من با تمام وجوداحساس خوشبختی میکردم و هرگاه که سرشار از خوشبختی می شدم ,احساس میکردم که بعد از این همه خوشبختی غم به سراغم خواهد آمدولی هربار با دیدن پویا همه ی غم ها از وجودم تهی میشد.
پویا شده بود نیمی از وجود من که اگر لحظه ای او را نمی دیدم پریشان خاطر میشدم.
من عاشق پویا بودم و هیچگاه فکر نمیکردم که روزی نتوانم بدون وجودکسی که عاشقشم زنده بمانم.
یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس عجیلی وجودم را فراگرفته بود .انگار قراربود اتفاق بدی برایم بیفتد دلشوره به جانم افتاده بود.
از اناقم خارج شدم به صورتم آبی زدم و از پله ها پایین رفتم در همان لحظه متوجه حضور پویا شدم که روی اولین پله در حالی که گل رز سفیدی در دست دارد,ایستاده و به من لبخند میزند.
از خوشحالی دیدار او دلم میخواست به سویش پروازکنم.روبه رویش ایستادم و گفتم :
-سلام! این موقع صبح اینجا چیکارمیکنی؟چرا بهم زنگ نزدی؟
-سلام خانم خانما.ناراحتی میتونم برما؟
-نه اصلا خیلی هم خوشحالم
-بفرمایید یک شاخه گل رز زیبا برای خانمی زیباتر
-چقدر خوشگله .خیلی ازت ممنونم پویا جان .این گل زیبا به چه مناسبت خریده شده؟
-این گل با دوتا هدف خریده شده ,بیا بریم تو حیاط تا واست توضیح بدم
-باشه بریم شدیدا مشتاق شنیدنم
واردحیاط شدیم .پویا روبه رویم ایستاد و گفت :ثمین جان اولین هدف این گل ,نشون دادن علاقه بیش از حد من به شماست
و دومین هدفش ,نشون دادن تاسفم از اتفاقی که افتاده و من هنوز دلشو پیدانکردم بهت بگم
-چه اتفاقی افتاده پویا؟جون به لب شدم بگو دیگه
-ببین عزیزم اتفاق بدی نیست فقط گفتنش واسم سخته
-پویا حرف بزن تا سکته نکردم
-خدانکنه گلم .راستش من باید واسه یه ماموریت کاری یک هفته برم شیراز .از این اتفاق خیلی ناراحتم ولی باید حتما به این سفر برم.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_28
با شنیدن خبر رفتن پویا ,اشکهایم جاری شد .پاهایم توانی برای ایستادن نداشت روی لبه استخر نشستم .پویا با دیدن حال من گفت:
-ثمین جان چرا مثل بچه ها گریه میکنی ؟ثمین جانم؟اگه بگی به این سفر نرو ,نمیرم .به جون خودم قول میدم که نرم .وقتی تو ناراحتی قلبم نمیتپه عزیزدلم.ثمین جان میخوای که سفرم رو کنسل کنم فقط لازمه لب ترکنی .هوم؟
-نه برو قول میدم دیگه گریه نکنم ولی تو هم باید قول بدی هرروز صبح ,ظهر و شب بهم زنگ بزنی باشه ؟
-باشه عزیزم قول میدم.حالا دیگه بخند دخترلوسم.
-خودت لوسم کردی پس اعتراض وارد نیست .حالا کی میخوای بری ؟
-امشب ساعت 8 پروازدارم ,اومدم تا اون ساعت رو باهم باشیم.موافقی بریم بیرون؟
-اوهوم.بزار به مامان خبر بدم و آماده بشم.زودمیام
-باشه عزیزم.منتظرم.
مادرم در آشپزخانه مشعول آماده کردن میز صبحانه بود به سمتش رفتم و گفتم:
-مامان جان اگه با من کاری ندارید میخوام با پویا برم بیرون؟شب ساعت 8 پرواز داره .وقتی پویا رو رسوندم فرودگاه برمیگردم.
-برو .خوش بگذره .مواظب خودتون باش شب زود برگردی
-چشم .فعلا
سوار ماشین پویا شدم و او به راه افتاد.من در طول مسیر سکوت کرده بودم و هرگاه به پویا نگاه میکردم اشکهایم میریخت
پویا که متوجه شده بود گفت :
-ثمین جان اگه گفتی میخوام کجا ببرمت
-در حالی که بغض راه گلویم رابسته بود گفتم:
-نمیدونم.کجا؟
-میخوام ببرمت کوه تا هرچقدر دلت میخواد فریاد بزنی تا آروم بشی ,من هروقت دلم میگیره میرم کوه. خیلی بهم آرامش میده .امیدوارم به تو هم چنین حسی رو انتقال بده.
-چقدر خوب .من خیلی وقته کوه نرفتم .منم کوه رو دوست دارم قبلنا وقتایی که ناامید میشدم میرفتم کوه .وقتی استقامت کوه رو میدیدم سعی میکردم مثل کوه موقع مشکلات استقامت کنم
-دقت کردی من و تو چقدر هم عقیده ایم ؟
-اره خییییلی.
با این حرف هردو بلند خندیدیم و غم و غصه هایمان را به فراموشی سپردیم
لحظاتی بعد ما پایین کوه ایستاده بودیم .از ماشین پیاده شدیم.کوه مثل همیشه پربود از آدمهایی که برای فرار از هیاهوی شهر به انجا پناه آورده بودند
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_29
پویا در حالی که کوله پشتی اش را از ماشین برمیداشت گفت:
-ببین هوا امروز چقدر عالیه.حاضری بریم باهم قله رو فتح کنیم .
-اره خیلی خیلی مشتاقم
هردوباهم به راه افتادیم .در بین راه از آرزوهایی که برای آینده داشتیم صحبت کردیم .
بعد از کلی پیاده روی به نزدیکی های قله رسیدیم.
در آنجا یک سفره خانه سنتی بسیارزیبا بود,من که دیگرتوانی برایقدم برداشتن ,نداشتم به پویا گفتم:
-پویا جان میشه بریم تو این سفره خونه کمی استراحت کنیم .دارم از خستگی میمیرم
-ای تنبل!به همین زودی جازدی و خسته شدی ؟الان تو نبودی میگفتی به کوه نگاه میکنم استقامتم بیشترمیشه؟
-بله همینطوره من بودم حالا که اینطوریه بیا ادامه بدیم تا ببینیم کی کم میاره؟
به سمت قله به راه افتادم و کم کم از پویا فاصله گرفتم.
پویا به سمتم دوید و دستم را گرفت و گفت:
-عزیزم کجا؟بودی حالا!چرا حرفامو جدی گرفتی .بیابریم کمی استراحت کنیم .مااومدیم تفریح نه مسابقه کوه نوردی عزیزم.اصلا من تنبلم خوبه؟
در حالی که دستم را از دستش بیرون میکشیدم گفتم:حالا باورکردی تو تنبلی نه من !!!باشه بهت رحم میکنم و میزارم کمی استراحت کنی
-وای ازدست این زبون تو ثمین؟اگه این زبون رو نداشتی چیکارمیکردی؟
-هیچی,دیگه بادستام صحبت میکردم.
پویا که از حاصر جوابی من خنده اش گرفته بود شروع کرد به قهقهه زدن ,صدای خنده اش در کوه می پیچید و دوباره انعکاس پیدامیکرد.
وقتی به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم .بیشترکسانی که اطراف ما بودند به ما زل زده اند.
آهسته به پویا گفتم:
-پویااا بسه چقدر میخندی؟همه دارن به ما نگاه میکنن انگار که ما دیوونه ایم
-خب دیوونه ایم دیگه .من دیوونه تو ,تو دیوونه من .درست نمیگم؟
-حرفت درسته ولی من دارم از خجالت آب میشم .دلم میخواد چادرمو بکشم رو صورتم تا منو نبینن.بیا بریم تو سفره خونه تا بیشتر لز این آبرومون نرفته
-شما امر بفرمایید خانم جان
کمی در سفره خانه استراحت کردیم و دوباره به راه افتادیم تا اینکه بالاخره به قله رسیدیم.
پویا در حالی که به چشمان من زل زده بود فریاد زد:
-ای کوووووه من اومدم تا عشقمو بهت نشون بدم .ببین چقدر زیباست مثل توووووو
صدایش در کوه انعکاس پیداکرد چندنفری که مثل ما بالای کوه بودند با تعجب به پویا زل زده بودند .من که از رفتار پویا خجالت میکشیدم با دستم به دختری که نگاه میکرد علامت دادم که او دیوانه است .دخترک شروع کرد به خندیدن .پویا که متوجه حرکت دست من شده بود دوباره بلند گفت :
-این خانم راست میگه من دیوونم اما دیوونه اووووو.میفهمی ای کووووه
از حرفهای پویا خنده ام گرفته بود ولی بیشتر از همه ,از لبخند تمسخرآمیز چنددختربه من بیزاربودم پس بدون اینکه به پو یا حرفی بزنم آهسته از کوه پایین آمدم.صدای پویا را میشنیدم که میگفت :
-کجا میری بانو.مثلا داشتم به عشقم اقرارمیکردما.
با خودم گفتم:
-خدایا گیرچه دیوونه ای افتادما .از ناراحتی سفر عقلشو ازدست داده بچم
سرجایم ایستادم تا پویا به من رسید به او گفتم:
-پویا حالت خوبه؟نرمال نیستیا.بهتره زودتر برگردیم .کم مونده از خجالت بمیرم.
-ای بابا.ثمین خجالت کیلو چنده .عزیزم من این همه لودگی کردم تا تو این سفرکوفتی رو فراموش کنی .ببخشید اگه باعث خجالتت شدم
-باشه پارک فرشته رو بهت بخشیدم .خوبه؟
-اون که عالیه .بهترین روز زندگیم توی اون پارک رقم خورده البته بایکی از عزیزترین افراد زندگیم
-واقعا؟؟؟کی؟؟؟با کدوم فرد مهم زندگیت؟؟؟چشمم روشن.
-چندماه پیش توی این پارک با زیباترین و مهربونترین فرد زندگیم آشنا شدم .اون لحظه که دیدمش دلم میخواست دستش رو بگیرم و نزارم هیچ وقت ازم دور بشه.خ شبختانه سرنوشت کاری کرد که اون فرد هرگز ازم دور نشد بلکه نزدیکترهم شد.اونقدر نزدیک که الان روبه روم ایستاده و دستاش تو دستمه .خانم ثمین رادمنش ,کسی که حاضرم جونمو بخاطرش بدم.حالا فهمیدی اونی که شده همه قلب و زندگیم کیه؟
-حالا که اعتراف کردی منم باید عرض کنم خدمتتون که من هم با زیباترین و جذاب ترین فرد زندگیم توی اون پارک آشنا شدم .کسی که بادیدنش ضربان قلبم میره رو هزار .کسی که سرنوشت باعث شد تا الان روبه روم بایسته ,آقای پویا مولایی.مرد ریشوی آرزوهای من
پویا دستی به صورتش کشید و گفت
-ریش که ندارم ولی ته ریش دارم بانو .من حرفتو اصلاح میکنم .مرد ته ریش دار آرزوهات
با تمام شدن حرفش هردو بی دغدغه خندیدیم .
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_30
در مسیر برگشت هردوشادمان بودیم و می خندیدیم .پویا نگاهی به من کرد و گفت:
-ثمین موافقی بریم نهاربخوریم؟
-اره گشنمه جنابعالی حتی نذاشتی من صبحانه بخورم
-شرمنده ثمین جان .الان میریم یک جای خاص تا یک نهار خاص بهت بدم
-کجا؟
-بیا بریم تا بهت بگم
بخاطر خستگی زیادنمی دانم کی خوابم برده بود با صدای پویا بیدار شدم که میگفت:
-عزیزم بیدارشو رسیدیم
-اینجاکجاست؟
-اینجا یک رستوران هندیه با غذاهای تندهندی
هردوباهم واردرستوران هندی شدیم .گارسونی که لباس هندی به تن داشت مارا به سمت میز راهنمایی کرد,من تا به حال غذای هندی نخورده بودم .انتخاب غذا را به پویا سپردم و به او گفتم:
-پویا جان شما غذا رو سفارش بده ,هرچی واسه خودت سفارش دادی واسه من هم سفارش بده
-بعداپشیمون میشیا.من غذاهای تند میخورم.میخوای واست غذایی که زیادتند نباشه سفارش بدم؟
-نه,منم میتونم غذاهای تند بخورم.نکنه فکرکردی من آدم ضعیفی ام؟
پویا درحالی که میخندید گفت:
-بعد نهار بهت سلام میکنم ثمین خااانم
گارسون غذا را روی میز گذاشت و رفت.من در حالی که که به تندی حساسیت شدید داشتم بدون اینکه به پویا حرفی بزنم با دلهره و ترس شروع به غذا خوردن کردم .کمی از غذا را خورده بودم که علائم حساسیتم خودش را نمایان کرد .ضربان قلبم تندشد نفسهایم به شماره افتاد ,نفس کشیدن برایم سخت شده بود ولی نمیخواستم پویا را نگران کنم.
خیلی آهسته به پویا گفتم:
-من میرم سرویس بهداشتی ,الان برمیگردم
-عزیزم حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟
-چیزی نیست الان برمیگردم.
از روی صندلی بلندشدم.هنوز چندقدمی از پویا فاصله نگرفته بودم که ناگهان دنیا دربرابر چشمانم تیره و تار شد.پاهایم بی رمق شد و روی زمین افتادم.در آن لحظه فقط صدای پویا را میشنیدم که صدایم میزدو حالم را میپرسید و دیگر چیزی نفهمیدم .
وقتی که به هوش آمدم روی تخت بیمارستان درازکشیده بودم .به پویا نگاه کردم که چقدر نگران و هراسان دراتاق قدم میزند .
آهسته گفتم:
-پوویا من حالم خوبه
-ثمینم! میدونی چقدر برام سخت بود که تو این وضع ببینمت .وقتی تو بیمارستان افتادی روی زمین مردم و زنده شدم .توی این نیم ساعت که بیهوش بودی برام مثل هزارسال گذشت
درحالی که دستش را میفشردم گفتم:
:پویا جان ببخش که نگرانت کردم
-ثمین چرا نگفتی به تندی حساسیت داری؟میدونی اگه بلایی سرت میومد من تا اخر عمر خودم رو نمیبخشیدم.
-ببخشید پویا .نمیخواستم ناراحتت کنم و دلم میخواست تو رو وقتی غذای مورد علاقه ات رو میخوری ببینم .میدونم دیوونم ام .منو ببخش؟
پزشک برای معاینه ام آمد بعد از معاینه روبه پویا کرد و گفت:
-آقا بیمارشما مرخصه .میتونید ببریدشون
پویا که خوشحال شده بود گفت:
-ممنونم آقای دکتر
با کمک پویا از بیمارستان مرخص شدم ,در چهره پویا غمی نمایان بود .روبه رویش ایستادم و گفتم:
-پویاجان لطفا اینقدر ناراحت نباش .ببین من حالم خوبه .
-از این ناراحتم که چرا ازت نپرسیدم که به غذاهای تندعلاقه داری یانه ؟همش تقصیر منه اگه اتفاقی واست میافتاد
این حرف را زد و اشکش جاری شد مرد احساساتی من ,دلش ازدست بی عقلی های من گرفته بود با دستمال اشکهایش را پاک کردم و گفتم:
-پویا تو رو جون من خودتو ناراحت نکن به خدا تقصیر تو نیست .منو ببخش بی عقلی کردم پویا.
-لطفا دیگه به جون خودت قسم نخور ,این بار اخرت باشه
-چشم قربان .وای پویا سوارشو بریم یکی دوساعت دیگه پروازداری .نمیخوای بری خونه؟
-کلا یادم رفته بود .میگم اگه حالت خوب نیست میخوای نرم ؟
-نه عزیزم من خوبم .بریم دیرشد.
با پویا به سمت منزلشان به راه افتادیم.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha