eitaa logo
لبخند به عشق امام زمان عج
468 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
38 فایل
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌱السَّلامُ عَلَیڪ یا فاطِمَةَ الزَّهرا(س) . 🌷بیایم به عشق امام زمانمون درحد توانمون قدمی برای کمک به بقیه برداریم🌷 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ با هر سختے کہ بود صداش کردم😲 علے؟؟ بہ سرعت برگشت جان علے؟؟😍 ملتمسانہ با چشمهاے پر بهش نگاه کردم و گفتم : خواهش میکنم اجازه بده تا فرودگاه🛬 بیام. چند دیقہ سکوت کرد و گفت: باشہ عزیزم 😊 کاسہ رو دادم دستش، بہ سرعت چادر مشکیم و سر کردم و سوار ماشیـݧ🚙 شدم. زهرا هم با ما اومد. بہ اصرار علے ما پشت نشستیم و زهرا و اردلاݧ هم جلو احساس خوبے داشتم کہ یکم بیشتر میتونستم پیشش باشم.😌 از همہ خداحافظے کردیم و راه افتادیم نگاهے بهش انداختم و با خنده😁 گفتم: علے با ایـݧ لباسا شبیہ برادرا شدیا اخمے نمایشے کرد😣 و گفت: مگہ نبودم ابروهام و دادم بالا و در گوشش گفتم: نه شبیہ علے مـݧ بودے😍 بہ کاسہ‌ے آب نگاه کرد و گفت : ایـݧ دیگہ چرا آوردے⁉️ خوب چوݧ میخواستم خودم پشت سرت آب بریزم کہ زود برگردے😊 سرمو گذاشتم رو شونشو گفتم: علے دلم برات تنگ شد چیکار کنم⁉️😔 یکمے فکر کرد🤔 و گفت: بہ ماه نگاه کـݧ🌙 سر ساعت ۱۰ دوتاموݧ بہ ماه نگاه میکنیم لبخندے زدم و حرفشو تایید کردم. علے تند تند زنگ بزنیا 📱 چشم چشمت بے بلا☺️ بقیہ راه بہ سکوت گذشت بالاخره وقت خداحافظے بود ما نمیتونستیم وارد فرودگاه بشیم تا همینجاش هم بہ خاطر اردلاݧ تونستیم بیایم اردلاݧ زهرا خداحافظے کردݧ و رفتـݧ داخل ماشیـݧ🚙 تو چشماش نگاه کردم و گفتم: علے برگردیا مـݧ منتظرم😳 پلکهاش و باز و بستہ کرد و سرش و انداخت پاییـݧ😔 دلم ریخت دستشو گرفتم: علے، جوݧ اسماء مواظب خودت باش همونطور کہ سرش پاییـݧ بود گفت :چشم خانم تو هم مواظب خودت باش😊 بہ ساعتش نگاه کرد دیر شده بود😱 سرشو آورد بالا اشک تو چشماش جمع شده بود اسماء جاݧ مـݧ برم⁉️ قطره‌اے اشک😢 از چشمام سر خورد سریع پاکش کردم و گفتم: برو اومدنے گل یاس یادت نره چند قدم، عقب عقب رفت دستشو گذاشتم رو قلبش و زیر لب زمزمہ کرد: عاشقتم 😍 مـݧ هم زیر لب گفتم: مـݧ بیشتر ... برگشت و بہ سرعت ازم دور شد با چشمام مسیرے کہ رفت و دنبال کردم.😶 🍃"در رفتن جان از بدن، گویند هرنوعی سخن من با دو چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود"🍃 وارد فرودگاه شد در پشت سرش بستہ شد، احساس کردم سرم داره گیج میره جلوے چشمام سیاه شد😨 سعے کردم خودم و کنترل کنم کاسہ‌ے آب و برداشتم و آب رو ریختم هم زماݧ سرم گیج رفت افتادم رو زمیـݧ ، کاسہ هم از دستم افتاد و شکست بغضم ترکید و اشکهام جارے شد😭😭زهرا و اردلاݧ بہ سرعت از ماشیـݧ🚙 پیاده شدݧ و اومدݧ سمتم. اردلاݧ دستم و گرفت و با نگرانے داد میزد خوبے⁉️ نگاهش میکردم اما جواب نمیدادم با زهرا دستم رو گرفتــݧ و سوار ماشیـنم کردݧ. سرمو بہ صندلے ماشیـݧ تکیہ دادم و بے صدا اشک میریختم😭😭 اومدنے با علے اومده بودم. حالا تنها داشتم بر میگشتم هرچے اردلاݧ و زهرا باهام حرف میزدݧ جواب نمیدادم.😐 تا اسم کهف اومد سرجام صاف نشستم و گفتم چے اردلاݧ؟؟؟ هیچے میگم میخواے بریم کهف❓ سرمو بہ نشونہ‌ے تایید نشوݧ دادم قبول کردم کہ برم شاید آرامش کهف آرومم میکرد.🍃 ممکـݧ هم بود کہ داغون‌ترم کنہ چوݧ دفعہ‌ے قبل با علے رفتہ بودم ....😔 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ وارد کهف شدم هیچ کسے نبود رفتم و همونجایے کہ دفعہ‌ے قبل با علے نشستہ بودیم ، نشستم.😔 قلبم کمے آروم شد اصلا مگہ میشہ بہ شهدا🌷 پناه ببرے و کمکت نکنـݧ؟؟ دیگہ اشک نمیریختم، احساس خوبے داشتم☺️ چشمامو بستم و زیرلب گفتم: خدایا هر چے صلاحہ هموݧ بشہ بہ مـݧ کمک کـݧ و صبر بده🍃 حرفهایے کہ میزدم دست خودم نبود مـݧ، اسماءے کہ انقد علے و دوست داشت😍 خودش با دستهاے خودش راهیش کرد و الاݧ از خدا صبر و صلاحشو میخواد‼️ روزها همینطورے پشت سر هم میگذشت حوصلہ‌ے هیچ کارے و نداشتم اکثرا خونہ بودم حتے پنج شنبہ‌ها هم نمیرفتم بهشت زهرا 🌷 هرچند روز یکبار علے زنگ میزد بهم☎️ اما خیلے کوتاه حرف میزد و قطع میکرد روزهایے کہ باهاش حرف میزدم حالم خوب بود اما بعدش دوباره بے حوصلہ بودم.😞 هر شب راس ساعت ۱۰ روبروے پنجره میشنستم و بہ ماه🌙 نگاه میکردم. مطمعـݧ بودم کہ علے هم داره نگاه میکنہ و دلش برام تنگ شده💔 با صداے گوشیم📱 از خواب بیدار شدم دستم رو از پتو آوردم بیروݧ و دنبال گوشیم میگشتم زنگ گوشے قطع شد❌ از ترس اینکہ نکنہ علے بوده از جام بلند شدم و گوشیمو پیدا کردم با چشماے نیمہ بازم قفل گوشے و باز کردم،مریم بود پوووفے کردم و دوباره روے تخت🛌 ولو شدم و پتو رو کشیدم رو سرم گوشیم دوباره زنگ خورد📱 با بے حوصلگے برش داشتم و جواب دادم. الو؟؟؟ الو سلام دختر کجایے تو⁉️چرا دانشگاه نمیاے⁉️ علیک سلام حال و حوصلہ ندارم مریم وا ینے چے مثل ایـݧ افسرده‌ها نشستے تو خونہ😞 خوب حالا ..کارم داشتے ؟؟ آره اسماء میخوام ببینمت ، باهات حرف بزنم راجب چے❓ راجب محسنے، ازم خواستگارے کرده خندیدم😁 و گفتم: محسنے؟؟؟ خوب تو چے گفتے❓ هیچے ،چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم واقعا کہ بعدشم سریع ازش دور شدم.😬 علے قبلا یہ چیزهایے بهم گفتہ بود ولے فکر نمیکردم جدے باشہ. خاک تو سرت مریم بعد از ۱۰۰ سال یہ خواستگار برات اومده اونم پروندیش😠 خندید و گفت: واقعا کہ ...حالا کے ببینمت⁉️ دیگہ واسہ چے میخواے ببینیم؟؟ تو کہ پروندیش نه یہ کار دیگہ‌اے دارم حالا اگہ مزاحمم بگو🙈 مـن کہ دارم میگم تو بہ خودت نمیگیرے! إ اسماء شوخے کردم بابا بعد از ظهر بیا خونموݧ دیگہ هم زنگ نزݧ میخوام بخوابم😴 پروووو باشہ پس فعلا ✋ فعلا✋ گوشے رو پرت کردم اونور و دوباره خوابیدم. چشمام داشت گرم میشد کہ گوشیم دوباره زنگ خورد📱 فکر کردم مریمه، کلے فوشش دادم بدوݧ اینکہ بہ صفحہ‌ے گوشے نگاه کنم جواب دادم بلہ؟؟؟؟ مگہ نگفتم دیگہ زنگ نزݧ؟؟😠 صداے یہ مرد بود رو صفحہ‌ے گوشے نگاه کردم محسنے بود سریع گوشے قطع کردم.😱 خدا بگم چیکارت نکنہ مریم. دوباره زنگ زد📱صدامو صاف کردم و جواب دادم بلہ بفرمایید⁉️ سلام خوب هستید آبجے بعد از ازدواجم با علے بهم میگفت آبجے ، از لحـݧ آبجے گفتنش خندم گرفت😁 ممنوݧ شما خوب هستید ؟؟ الحمدوللہ ببخشید میخواستم راجب یہ موضوعے باهاتوݧ حرف بزنم. خواهش میکنم بفرمایید؟؟ نه اینطورے کہ نمیشہ شما کے وقت دارید ببینمتوݧ😐 آخہ... حرفمو قطع کرد و گفت :علے بهم گفت بیام و ازتوݧ کمک بگیرم😳 اسم علے رو کہ آورد لبخند رو لبم نشست بهتوݧ اطلاع میدم .فعلا خدافظ✋ خدافظ 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ روے یہ نیمکت نشستیم بہ شمع ۲۲ سالگیم نگاه کردم🕯 از نبودݧ علے کنارم و مسخره بازیاش ناراحت بودم حتے نمیدونستم اگہ الان پیشم بود چیکار میکرد؟؟ کیک و میمالید رو صورتم؟ در گوشم👂 بهم میگفت خانمم آرزو یادت نره، فقط لطفا منم توش باشم.😬 اذیتم میکرد و نمیزاشت شمع و فوت کنم؟؟؟ آهے کشیدم و بغضمو قورت داد😑 زیر لب آرزوکردم"خدایا خودت مواظب علے مــݧ باش مـݧ منتظرشم"🍃 شمع و فوت کردم و کیک و بریدم. مریم مثل ایـݧ بچہ‌هاے دو سالہ دست میزد و بالا پاییـݧ میپرید. محسنے بنده خدا هم زیر زیرکے نگاه میکرد و میخندید 😁 لبخندے نمایشے رو لبم داشتم کہ ناراحتشوݧ نکنم. مریم اومد کنارم نشست: خوووووب حالا دیگہ نوبت کادوهاست🎁🛍 إ وا مریم جاݧ همیـنم کافے بود کادو دیگہ چرا وا اسماء اصل تولد کادوشہ‌ها چشماتو ببند 😑 حالا باز کـݧ یہ ادکلـݧ تو جعبہ کہ با پاپیوݧ قرمز تزئیـݧ شده بود🎁 گونشو بوسیدم 😘 گفتم واااااے مرسے مریم جاݧ محسنے اومد جلو با خجالت کادوشو داد و گفت: ببخشید دیگہ آبجے مـݧ بلد نیستم کادو بگیرم ، سلیقہ‌ے مریم خانومہ، امیدوارم خوشتوݧ بیاد😍 کادو رو باز کردم یہ روسرے حریر بنفش با گلهاے یاسے واقعا قشنگ بود. از محسنے تشکر کردم🙏 کیک و خوردیم و آماده‌ے رفتـݧ شدیم از جام بلند شدم کہ محسنے با یہ جعبہ بزرگ اومد📦 سمتم: بفرمایید آبجے اینم هدیہ‌ے همسرتوݧ قبل از رفتنش سپرد کہ بدم بهتوݧ 😍 از خوشحالے نمیدونستم چیکار باید بکنم جعبہ رو گرفتم و تشکر کردم اصلا دلم نمیخواست بازش کنم😍 تو راه مریم زد بہ بازوم و گفت: نمیخواے بازش کنے ندید پدید⁉️ ابروهام و بہ نشونہ‌ے نه دادم بالا و گفتم: ببینم قضیہ‌ے خواستگارے محسنے الکے بود 😳 دستشو گذاشت رو دهنشو آروم خندید: نه بابا اسماء جدیہ خوب بگو ببینم قضیہ چیہ؟؟؟ هر چے صب گفتم: واقعیت بود خوب❓❓ میشہ بشینیم یہ جا صحبت کنیم؟؟ محسنے و چیکار کنیم؟؟ نمیدونم وایسا🤔 رو کردم بہ محسنے و گفتم: آقاے محسنے خیلے ممنوݧ بابت امروز واقعا خوشحالم کردید. شما دیگہ تشریف ببرید ما خودموݧ میریم😊 پسر چشم و دل پاکے بود ولے اونقدرام حزب اللهے نبود خیلے هم شلوغ و شر بود اما الان مظلوم شده بود😁 سرش و آورد بالا و گفت: نه خواهش میکنم وظیفم بود، ماشیـݧ🚗 هست میرسونمتوݧ نه دیگہ مزاحمتوݧ نمیشیم نه چہ مزاحمتے مسیرمہ، خودم هم باهاتوݧ کار دارم آخہ مـݧ با مریم کار دارم . آهاݧ خوب ایرادے نداره مـݧ اینجا ها کار دارم شما کارتوݧ تموم شد بہ مـݧ زنگ📱 بزنید بیام بعد هم ازموݧ دور شد.. 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ بہ نیمکتے کہ نزدیکموݧ بود اشاره کردم، مریم بیا بریم اونجا بشینیم.😊 خوب بگو ببینم قضیہ چیہ؟؟؟ إم ...إم چطورے بگم؟؟ میدونے اسماء نمیخوام بهت دروغ بگم کہ مـݧ وحید و دوست دارم😍 خندیدم و گفتم: منظورت محسنے دیگہ⁉️ خب پس مبارکہ آره. اما یہ مشکلے هست ایـݧ وسط چہ مشکلے؟؟؟ خوانوادم چطور ؟؟؟ اونا مخالفـݧ؟؟؟ نه نه اونا بہ نظر مـݧ احترام میزارݧ اما... اما چے⁉️ اسماء پسر عموم هم خواستگارمہ از، بچگے دائم عموم داره میگہ کہ مریم و ساماݧ مال همـݧ. اما نه مـݧ ساماݧ و میخوام نه اوݧ منو، روحرف عموم هم نمیشہ حرف زد😔 اینطورے کہ نمیشہ مریم یہ روز با پسر عموت دوتایے برید پیش عموت ایـݧ حرفایے کہ زدے و بهش بگید😐 نمیشہ میشہ تو بہ خدا توکل کـݧ🍃 اوووم اسماء یہ چیز دیگہ‌ام هست دیگہ چے؟؟ بہ نظرت منو وحید بہ هم میخوریم؟؟ نه ظاهرموݧ شبیہ همہ نه اعتقاداتموݧ، اوݧ خیلے اعتقاداتش قویہ🍃 مریم اوݧ تو رو همینطورے کہ هستے انتخاب کرده، بعدشم تو مگہ اعتقاداتت چشہ؟؟؟ خیلیم خوبے😊 مریم آهے کشید و سرش و انداخت پاییـݧ ،چے بگم😔 هیچے نمیخواد بگے اگہ حرفات تموم شده بہ اوݧ بنده خدا زنگ بزنم بیاد زنگ بزݧ!!!📱 حالا امروز چطورے با هم رفتید خرید؟؟؟ واے بسختے😱 اسماء از خوشحالے نمیدونست چیکار باید بکنہ از طرفے هم خجالت میکشید و سرش همش پاییـݧ بود، همہ چیم خودش حساب کرد اخے الهے😊 گوشے و برداشتم و بهش زنگ زدم📱 ۵دقیقہ بعد در حالے کہ سہ تا بستنے تو دستش بود اومد🍦🍦🍦 اے بابا چرا باز زحمت کشیدید قابل شما رو نداره آبجے😊 مریم بلند شد و گفت : خوب مـݧ دیگہ برم ، دیرم شده محسنے در حالے کہ بستنے و میداد بهش گفت: ما هم داریم میریم اجازه بدید برسونیمتوݧ. نه اخہ زحمت میشہ نه چه زحمتے آبجے شما هم پاشید برسونمتوݧ خندم گرفتہ بود😁 سرمو تکوݧ دادم رفتیم سوار ماشیـݧ شدیم..🚗 مریم و اول رسوندیم بعد از پیاده شدݧ مریم شروع کرد بہ حرف زدݧ... اولش یکم تتہ پتہ کرد إم چطوری بگم... راستش... یکم سختہ..😥 حرفشو قطع کردم، خوب بزارید مـݧ کمکتوݧ کنم راجب مریم میخواید حرف بزنید❓❓ إ بلہ از کجا فهمیدید؟؟ خوب دیگہ... راحت باشید آقاے محسنے علے سپرده هواتون و داشتہ باشم😊 دم علے آقا هم گرم راستش آبجے، خانم سعادتے یا هموݧ مریم خانوم بہ پیشنهاد ازدواج مـݧ جواب منفے دادݧ دلیلش و نمیدونم میشہ شما ازشوݧ بپرسید⁉️ بلہ حتما دیگہ چے؟؟ دیگہ ایـݧ کہ مـݧ کہ خواهر ندارم شما لطف کنید در حقم خواهرے کنید، مـݧ...مـݧ... واقعا بہ ایشوݧ علاقہ دارم😍 اگر هم تا حالا نرفتم جلو بخاطر کارهام بود خندیدم و گفتم: باشہ چشم، هرکارے از دستم بر بیاد انجام میدم ایشالا کہ همہ چے درست میشہ...😊 واقعا نمیدونم چطورے ازتوݧ تشکر کنم عروسیتوݧ👰 حتما جبراݧ میکنم ممنوݧ شما لطف دارید ،بابت امروز هم باز ممنوݧ🙏 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ هوا تقریبا تاریک شده بود، احساس خستگے میکردم بعد از مدتها رفتہ بودم بیروݧ😔 جعبہ‌ے کادو‌ها مخصوصا جعبہ‌ے بزرگ🎁📦 علے تو دستم سنگینے میکرد. با زحمت کلید و از تو کیفم پیدا کردم و در و باز کردم راهرو تاریک بود پله‌هارو رفتم بالا و در خونہ رو باز کردم، چراغهاے خونہ هم خاموش بود اولش نگراݧ شدم اما بعدش گفتم حتما رفتـݧ خونہ‌ے اردلاݧ.😐 کلید چراغو زدم💡 با صداے اردلاݧ از ترس جیغے زدم😵 و جعبہ‌ها از دستم افتاد واااااے نه یہ تولد دیگہ🎉🎊 همہ بودݧ حتے خوانواده‌ے علے جمع شده بودݧ تا براے مـݧ تولد بگیرݧ تولد، تولد تولدت مبارک ...😍 باتعجب بہ جمعشوݧ نگاه میکردم کہ اردلاݧ هولم داد سمت مبل و نشوند همہ اومدݧ بغلم کردݧ و تولدم و تبریک گفتـݧ.🎊 لبخندے نمایشے رو لبم داشتم و ازشوݧ تشکر کردم.🙏 راستش اصلا خوشحال نبودم، اونا میخواستـݧ در نبود علے خوشحالم کـنـݧ اما نمیدونستـݧ با ایـݧ کارشوݧ نبود علے و رو بیشتر احساس میکنم😔 واے چقدر بد بود کہ علے تو اولیـݧ سال تولدم بعد از ازدواجموݧ پیشم نبود. اون شب نبودش و خیلے بیشتر احساس کردم دوست داشتم زودتر تولد تموم بشہ تا برم تو اتاقم و جعبہ‌ے کادوے📦 علے و باز کنم. زماݧ خیلے دیر میگذشت بالاخره بعد از بریدݧ کیک و باز کردݧ کادو‌ها🎁🎁، خستگی رو بهونہ کردم و رفتم تو اتاقم نفس راحتے کشیدم و لباسامو عوض کردم پرده‌ے اتاقو کشیدم و روبروے نور ماه🌙 نشستم، چیزے تا ساعت ۱۰ نمونده بود. جعبہ رو با دقت و احتیاط گذاشتم جلوم انگار داشتم جعبہ‌ے مهمات و جابہ‌جا میکردم😁 آروم درشو باز کردم بوے گل‌هاے یاس داخل جعبہ خورد تو صورتم.💐 آرامش خاصے بهم دست داد ناخداگاه لبخندے رو صورتم نشست😊 گلها رو کنار زدم یہ جعبہ‌ے کوچیکتر هم داخل جعبہ بود درشو باز کردم یہ زنجیر و پلاک طلا کہ پلاکش اسم خودم بود و روش با نگیـݧ‌هاے ریز زیادے تزئیـݧ شده بود خیلے خوشگل بود گردبند و انداختم تو گردنم خیلے احساس خوبے داشتم😍 چند تا گل یاس از داخل جعبہ برداشتم کہ چشمم خورد بہ یہ کاغذ📄 برش داشتم و بازش کردم یه نامہ بود "به نام خدا" سلام اسماء عزیزم ، منو ببخش کہ اولیـݧ سال تولدت پیشت نبودم قسمت ایـݧ بود کہ نباشم ، ولے بہ علے قول بده کہ ناراحت نباشے ، خیلے دوست دارم خانمم 😍❤️.مطمعـݧ باش هر لحظہ بیادتم . مواظب خودت باش "قربانت علے" بغضم گرفت و اشکام جارے شد😭 ساعت ۱۰ بود طبق معمول هرشب، بہ ماه🌙 خیره شده بودم چهره‌ے و علے و واسہ خودم تجسم میکردم ، اینکہ داره چیکار میکنہ و به چے فکر میکنہ🤔 ولے مطمعـݧ بودم اونم داره بہ ماه نگاه میکنہ. انقدر خستہ بودم کہ تو هموݧ حالت خوابم برد😴😴 چند وقت گذشت ، مشکل محسنے و مریم هم حل شد و خیلے زود باهم ازدواج کردند.💞 یک ماه از رفتـݧ علے میگذشت اردلاݧ هم دو هفتہ‌اے بود کہ رفتہ بود قرار بود بلافاصلہ بعد از برگشتـݧ علے تدارکات عروسے رو بچینیم☺️ دوره ے علے ۴۵ روزه بود ۱۵روز تا اومدنش مونده بود خیلے خوشحال بودم😍 براے همیـݧ افتادم دنبال کارهام و خریدݧ جهزیہ دوست داشتم علے هم باشہ و تو انتخاب وسایل خونموݧ نظر بده و "خونموݧ"با گفتـݧ ایـݧ کلمہ یہ حس خوبے بهم دست میداد حس مستقل شدݧ حس تشکیل یہ زندگے واقعے باعلے😍 اصلا هرچیزے کہ اسم علے همراهش بود و با تمام وجودم دوست داشتم❤️ با ذوق سلیقہ‌ے خاصے یسرے از وسایل و خریدم از جلوے مزونهاے لباس عروس👰 رد میشدم چند دیقہ جلوش وایمیسادم نگاه میکردم اما لباس عروس و دیگہ باید باعلے میگرفتم اوݧ ۱۵‌روز خیلے دیر میگذشت واسہ دیدنش روز شمارے میکردم ...🗓 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ واسہ دیدنش روز شمارے میکردم📆 هر روز کہ میگذشت ذوق و شوقم بیشتر میشد هم براے دیدݧ علے عزیزم هم براے عروسیموݧ😍 احساس میکردم هیچ کسے تو دنیا عاشقتر از من و علے نیست اصلا عشق ما زمینے نبود💞 بہ قول علے خدا عشق مارو از قبل تو آسمونا نوشتہ بود همیشہ میگفت: اسماء ما اوݧ دنیا هم باهمیم مـݧ بهت قول میدم همیشہ وقتے باهاش شوخے میکردم و میگفتم: آهاݧ یعنے تو از حورے‌هاے بهشتے میگذرے بخاطر مـݧ؟؟😊 از دستم ناراحت میشد و اخم😠 میکرد اخم کردناشم دوست داشتم واے کہ چقدر دلتنگش بودم💔 با خودم میگفتم : ایندفعہ کہ بیاد دیگہ نمیزارم بره مـݧ دیگہ طاقت دوریشو ندارم چند وقتے کہ نبود ، خیلے کسل و بے حوصلہ شده بودم دست و دلم بہ غذا نمیرفت کلے هم از درسام عقب افتاده بودم😔 حالا کہ داشت میومد سرحال تر شده بودم میدونستم کہ اگہ بیاد و بفهمہ از درسام عقب افتادم ناراحت میشہ شروع کردم بہ درس خوندݧ📚 و بہ خورد و خوراکم هم خیلے اهمیت میدادم. تو ایـݧ مدت چند بار زنگ زد یک هفتہ بہ اومدنش مونده بود قسمم داده بود کہ بہ هیچ وجہ اخبار نگاه نکنم و شایعاتے رو کہ میگـݧ هم باور نکنم از دانشگاه برگشتم خونہ. بدوݧ اینکہ لباسهام و عوض کنم نشستم رو مبل کنار بابا چادرمو در آوردم و بہ لبہ‌‌ے مبل آویزوݧ کردم بابا داشت اخبار نگاه میکرد📺 بے توجہ بہ اخبار سرم رو بہ مبل تکیہ دادم و چشمام و بستم خستگے رو تو تمام تنم احساس میکردم😞 با شنیدݧ صداے مجرے اخبار چشمام و باز کردم: تکفیرے‌هاے داعش در مرز حلب..😱 یاد حرف علے افتادم و سعے کردم خودمو با چیز دیگہ‌اے سرگرم کنم اما نمیشد کہ نمیشد قلبم بہ تپش💓 افتاده بود ایـݧ اخبار لعنتے هم قصد تموم شدݧ نداشت یہ سرے کلمات مثل محاصره و نیروهاے تکفیرے شنیدم اما درست متوجہ نشدم . چادرمو برداشتم رفتم تو اتاق بہ علے قول داده بودم تا قبل از ایـݧ کہ بیاد تصویر هموݧ روزے کہ داشت میرفت، با هموݧ لباسهاے نظامیش و بکشم👩‍🎨 ایـݧ یہ هفتہ رو میتونستم با ایـݧ کار خودمو مشغول کنم هر روز علاوه بر بقیہ کارهام با ذوق شوق تصویر علے رو هم میکشیدم😍 یک روز بہ اومدنش مونده بود اخریـݧ بارے کہ زنگ زد ۶ روز پیش بود .تاحالا سابقہ نداشت ایـݧ همہ مدت ازش بے خبر بمونم😔 نگراݧ شده بودم اما سعے میکردم بهش فکر نکنم. اتاقم تمیز و مرتب کردم و با مریم رفتم خرید .دوست داشتم حالا کہ داره میاد با یہ لباس جدید بہ استقبالش برم.👚👖 خریدام رو کردم و یہ دستہ ے بزرگ گل یاس خریدم. وقتے رسیدم خونہ هوا تقریبا تاریک شده بود گلهارو گذاشتم داخل گلدوݧ روے میزم🌻 فضاے اتاق و بوے گل یاس برداشتہ بود پنجره‌ے اتاقو باز کردم نسیم خنکے وارد اتاق شد و عطر گلها رو بیشتر تو فضا پخش کرد یاد حرف علے موقع رفتـݧ افتادم. گل یاس داخل کاسہ‌ے آب و بو کرد و گفت: اسماء بوے تورو میده.😍 لبخند عمیقے روے لبام نشست 😊 ساعت ۱۰ بود و دیدار آخر مـݧ ماه🌙 و آخریـݧ شب نبودݧ علے روبروے پنجره نشستم. هوا ابرے بود هرچقدر تلاش کردم نتونستم ماه رو ببینم. با خودم گفتم: عیبے نداره فردا کہ اومد بهش میگم. باروݧ نم نم شروع کرد بہ باریدݧ🌧نفس عمیقے کشیدم بوے خاکهایے کہ باروݧ خیسشوݧ کرده بود استشمام کردم پنجره رو بستم و رو تختم دراز کشیدم🛌 تو ایـݧ یک هفتہ هر شب خوابهاے آشفتہ میدیدم. نفس راحتے کشیدم و با خودم گفتم امشب دیگہ راحت میخوابم😴 تو فکر فردا و اومدݧ علے، و اینکہ وقتے دیدمش میخوام چیکار کنم، چے بگم. بودم کہ چشمام گرم شد و خوابم برد😴😴 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ نزدیک اذاݧ صبح با صداے جیغ بلندے😵 از خواب بیدار شدم. تمام تنم عرق کرده بود و صورتم خیس خیس بود معلوم بود تو خواب گریہ کردم😭😭 نمیدونستم چہ خوابے💤 دیدم ولے دائم اسم علے و صدا میکردم ماماݧ و بابا با سرعت اومدݧ تو اتاق ماماݧ تکونم میداد و صدام میکرد نمیتونستم جواب بدم😑 فقط اسم علے رو میبردم . بابا یہ لیواݧ آب آورد و میپاشید رو صورتم یه دفعہ بہ خودم اومدم ماماݧ از نگرانے رو صورتش قطرات اشک😢 بود و بابا هم کلے عرق کرده بود😥 ماماݧ دستم رو گرفت: اسماء مادر باز هم خواب دیدی⁉️ سرم و بہ نشونہ‌ے تایید تکوݧ دادم و نفس عمیقے کشیدم. صداے اذاݧ🍃 تو خونہ پخش شد. بلند شدم آبے بہ دست و صورتم زدم و وضو گرفتم. باروݧ نم نم دیشب شدید شده بود ورعد و برق هم همراهش بود⛈⛈ چادر نمازم رو سر کردم و نمازم و خوندم🍃 بعد از نماز مثل علے تسبیحات حضرت زهرا رو با دست گفتم باروݧ همینطور شدیدتر میشد و صداے رعد و برقم بیشتر ⛈⛈ دستم و بردم سمت گردنم و گردنبندے کہ علے برام گرفتہ بود گرفتم دستم و نگاهش کردم یکدفعہ بغضم گرفت و شروع کردم بہ گریہ کردݧ😭 گوشیم زنگ خورد📱 اشکهام و پاک کردم و گوشیمو برداشتم یعنے کے میتونست باشہ ایـݧ موقع صبح⁉️ حتما علے گوشے و سریع جواب دادم!!!📲 الو؟؟ الو سلام بفرمایید سلام خوبے اسماء ؟؟ اردلانم إ سلام داداش ممنونم شما خوبید❓ چرا صداتوݧ گرفتہ❓❓ هیچے یکم سرماخوردم زنگ زدم بگم مـݧ با علے یکے دو ساعت دیگہ پرواز داریم بہ سمت تهراݧ🛫 إ شما هم میاید؟؟ الاݧ کجایید⁉️ آره ایندفعہ زودتر برمیگردم. الاݧ دمشقیم علے خودش کجاست چرا زنگ نزد؟؟ علے نمیتونہ حرف بزنہ فعلا مــݧ باید برم خدافظ✋ مواظب خودتوݧ باشید خدافظ پوووفے کردم و گوشے و انداختم رو تخت🛏 بہ انگشتر عقیقے💍 کہ اردلاݧ براموݧ از سوریہ آورده بود نگاه کردم خیلے دوسش داشتم چوݧ علے خیلے دوسش داشت😍 ساعت ۶ بود یک ساعتے خوابیدم😴 وقتے بیدار شدم صبحونم و خوردم و لباسهاے جدیدے رو کہ دیشب آماده کرده بودم و پوشیدم یکم بہ خودم رسیدم و روسریمو بہ سبک لبنانے بستم🙂 یکمے از عطر علے و زدم و حلقم و تو دستم چرخوندم و از انگشتم در آوردم. پشتش و رو کہ اسم خودم و علے وتاریخ عقدموݧ تو حرم و نوشتہ بودیم نگاه کردم، لبخندے زدم و بوسیدمش☺️😘 و دوباره دستم کردم تصویرے رو کہ کشیده بودم و لولہ کرده بودم و با پاپیوݧ بستمش🎀 اردلاݧ دوباره زنگ زد و گفت کہ بریم خونہ‌ے علی اینا میاݧ اونجا. گلهاے یاسو از تو گلدون برداشتم. چادرم رو سر کردم و تو آینہ نگاه کردم الاݧ علے منو میدید دستش و میذاشت رو قلبش و میگفت: اسماء واے قلبم خندیدم و از اتاق خارج شدم💓 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ ماماݧ و بابا یک گوشہ نشستہ بودݧ و با اخم بہ تلویزیوݧ📺 نگاه میکردݧ. إ ماماݧ شما آماده نیستیـݧ؟ الاݧ اونا میرسـݧ. ماماݧ کہ حرفے نزد بابا برگشت سمتم لبخند تلخے زد😏 و گفت: تو برو دخترم ما هم میایم تعجب کردم: چیزے شده بابا😳 نه دخترم یکم با مادرت بحثموݧ شده. باشہ مـݧ رفتم پس شما هم زود بیاید. ماماݧ جاݧ حالا دامادت هیچے پسرتم هستاااا.😁 باسرعت پلہ‌هارو رفتم پاییــݧ سوار ماشیـݧ شدم🚙 و حرکت کردم . با سرعت خیلے زیاد رانندگے میکردم کہ سریع برسم خونہ‌ے علینا بعد از یک ربع رسیدم😊 ماشیـݧ و پارک کردم و دوییدم در خونہ باز بود😳 پس اومده بودݧ .یہ عالمہ کفش جلوے در بود . زیر لب غر میزدم و وارد خونہ شدم: اینا دیگہ کیـݧ؟؟؟ حتما دوستاشـݧ دیگہ ؟؟اه دیر رسیدم‌. الاݧ علے ناراحت میشه وارد خونہ شدم همہ‌ے دوستاے علے بودݧ با دیدݧ مـݧ همہ سکوت کردݧ اردلاݧ اومد جلو . ریشهاش بلند شده بود چهرش خیلے خستہ بود😞 دویدم سمتش و بغلش کردم. سرم و دور خونہ چرخوندم ݧه علے بود ݧه ماماݧ باباش.😳 داداش پس بقیہ کوشـݧ؟؟ علے کو؟؟ چیزے نگفت و با دست بہ سمت بالا اشاره کرد اتاقشہ‌؟؟؟ آره بدو بدو پلہ‌هارو رفتم بالا بہ ایـݧ فکر میکردم کہ چقدر تغییر کرده ؟ حتما ریشهاش بلند شده و صورتش مثل اردلاݧ سوختہ😳 رسیدم بہ دم اتاقش گل و زیر چادرم قایم کردم و در زدم🚪 جواب نداد یہ صداهایے شنیدم در و باز کردم پدر مادر علے و فاطمہ خودشوݧ انداختہ بودݧ رو یہ جعبہ و گریہ😭 میکردݧ فاطمہ با دیدݧ مـݧ اومد جلو بغلم کرد حالم دست خودم نبود معنے ایـݧ رفتاراشوݧ نمیفهمیدم سرمو دور اتاق چرخوندم اما علے و ندیدم. فاطمہ رو از خودم جدا کردم و پرسیدم علے کو⁉️علی⁉️ گریہ‌ے همہ شدت گرفت رفتم جلوتر بابا رضا از رو جعبہ بلند شد و نگاهم کرد یک قسمت از جعبہ معلوم بود یہ نفر خوابیده بود توش⚰️ کم کم داشتم میفهمیدم چے شده خندیدم😁 و چند قدم رفتم جلو گل از دستم افتاد بابا رضا فاطمہ و ماماݧ معصومہ رو با زور برد بیروݧ، ماماݧ معصومہ کہ بلند شد علیم و دیدم آروم خوابیده بود و اطرافشو پر از گل یاس بود😳 کنارش نشستم و تکونش دادم: علے⁉️ پاشو الاݧ وقت خوابہ مگہ؟؟ میدونم خستہ‌اے عزیزم. اما پاشو یہ بار نگاهم کـݧ دوباره بخواب قول میدم تا خودت بیدار نشدے بیدارت نکنم .قول میدم إ علے پاشو دیگہ، قهر میکنما چرا تو دهنت پنبہ گذاشتے⁉️ لبات چرا کبوده؟؟؟ مواظب خودت نبودے؟؟ تو مگہ بہ مـݧ قول ندادے مواظب خودت باشي؟؟ دستے بہ ریشهاش کشیدم. نگاه کـݧ چقد لاغر شدے؟؟ ریشاتم بلند شده تو کہ هیچ وقت دوست نداشتے ریشات انقد بلند بشہ. عیبے نداره خودم برات کوتاهشوݧ میکنم .تو فقط پاشو😳 بیا مـݧ دستاتو میگرم کمکت میکنم .علے دستهات کو⁉️ جاشوݧ گذاشتے⁉️ عیبے نداره پاشو . پیشونیشو بوسیدم😘 و گفتم: نگاه کـݧ همیشہ تو پیشونے منو میبوسیدے حالا مـݧ بوسیدمش . علے چرا جوابمو نمیدے؟؟؟ قهرے باهام. بخدا وقتے نبودے کم گریہ کردم. پاشو بریم خونہ‌ے ما ببیـݧ عکستو کشیدما . وسایل خونمونو هم خریدم.باید لباس عروسو باهم بگیریم پاشو همسر جاݧ إ الاݧ اشکام جارے میشہ‌ها تو کہ دوست ندارے اشکام و ببینے😳😔 علے دارے نگرانم میکنیا پاشو دیگہ تو کہ انقد خوابت سنگیـݧ نبود، کم کم بہ خودم اومد چشمهام میسوخت و اشکام یواش یواش داشت جارے میشد😭 😭 علے نکنہ ... نکنہ زدے زیر قولت رفتے پیش مصطفے؟؟😳 📝 ... ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ حالا دیگہ داد میزدم و اشک میریختم😭😭 علے؟؟؟؟ پاشو قرارموݧ ایـݧ نبود بے معرفت؟؟؟ تو بہ مـݧ قول دادے. محکم چند بار زدم تو صورتم نه دارم خواب میبینم، هنوز از خواب بیدار نشدم...😳😭 سرم و گذاشتم رو پاهاش: بے معرفت یادتہ قبل از اینکہ برے سرمو گذاشتم رو پاهات؟؟ یادتہ قول دادے برگردے؟؟ یادتہ گفتے تنهام... تنهام نمیرارے ؟؟ من بدوݧ تو چیکار کنم؟؟؟چطورے طاقت بیارم؟؟علے مگہ قول نداده بودے بعد عروسے بریم پابوس آقا؟؟ علے پاشو😭😭 مـݧ طاقت ندارم پاشو مـݧ نمیتونم بدوݧ تو کے بدنت و اینطورے زخمے کرده الهے مـݧ فدات بشم چرا سرت شکستہ⁉️ پهلوت چرا خونیہ؟؟؟ دستاتو کے ازم گرفت؟؟ علے پاشو فقط یہ بار نگاهم کـݧ بہ قولت عمل کردے برام گل یاس آوردے.😭 علے رفتے ؟؟رفتے پیش خانوم زینب⁉️نگفت چرا عروستو نیاوردے؟؟؟؟ عزیزم بہ آرزوت رسیدے رفتے پیش مصطفے🕊🌹 منو یادت نره سلام منو بهشوݧ برسوݧ. شفاعت عروستو پیش خدا بکـݧ .🍃 بگو منو هم زود بیاره پیشت بگو کہ چقد همو دوست داریم.😍 بگو ما طاقت دورے از همو نداریم. بگو همسرم خودش با دستهاے خودش راهیم کرد تا از حرم بے بے زینب دفاع کنم بگو خودش ساکم و بست و پشت سرم آب ریخت کہ زود برگردم. بگو کہ زود برگشتے اما اینطورے جوݧ تو بدنت نیست. تو بدݧ مـݧ هم نیست تو جوݧ مـݧ بودے و رفتے😔😭 اردلاݧ با چند نفر دیگہ وارد اتاق شدݧ کہ علے و ببرݧ. میبینے علے اومدݧ ببرنت. الانم میخواݧ ازم بگیرنت نمیزارݧ پیشت باشم. علے وقت خداحافظیہ😭😭 با زور منو از رو تابوت جدا کردݧ با چشمام رفتـݧ علے از اتاق دنبال میکردم. صداے نفس هامو کہ بہ سختے میکشیدم میشنیدم . از جام بلند شدم و دوییدم سمت تابوت⚰️ کہ همراهشوݧ برم. دومیـݧ قدمو کہ برداشتم افتادم و از حال رفتم دیگہ چیزے نفهمیدم... "قرارمان به برگشتنت بود... به دوباره دیدنت... اما تو اکنون اینجا ارام گرفته ای...🌹🍃 بی آنکه بدانی من هنوز چشم به راهم برای آمدنت..." یک سال از رفتـݧ علے مـݧ میگذره حالا تموم زندگے مـݧ شده .دوتا انگشتر💍💍 یہ قرآن کوچیک ، سربند و بازو بند خونے همسرم .😔 هموݧ چیزے کہ ازش میترسیدم. ولے مـݧ باهاشوݧ زندگے میکنم و سہ روز در هفتہ میرم پیش همسرم و کلے باهاش حرف میزنم.🌹🍃 حضورش و همیشہ احساس میکنم.... خودش بهم داد خودشم ازم گرفت... من عاشق لبخندهایت بودم😊😍 وحالا با خنده‌های زخمی‌ات دل میبری از من عاشق ترینم! من کجاوحضرت زینب کجا ⁉️ حق داشتی اینقدر راحت بگذری ازمن..😔😭😭 📝 ⇩↯⇩ ✍️ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾
" حسین پسر غلامحسین " عنوانے ڪه طے ماه هاے اخیر، آن را بسیار شنیده ایم.. اما به راستے او چه ڪسیست؟! او ڪیست ڪه سردار و ، "حاج قاسم سلیمانے" وصیت میڪند در ڪنار او خوابے ابدے داشته باشد ؟!! او ڪیست ڪه روز شهادتش، سیل اشڪ هاے بے امان و بغض آشڪارِ گلوے فرمانده اش، قاسم سلیمانی، چشمها را به شگفتے وامیدارد ؟؟ او ڪیست ڪه پس از سے و اندے سال تدفین در ، بوے گلابِ مزارش و ڪفنِ سالمش، همگان را به این ڪلام خداوند مؤمن و معتقد میڪند : "وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ"؟! به راســــــتے او ڪــیســت ؟؟ دو ڪتاب «نخل سوخته» و «حسین پسر غلامحسین» ڪوشیده اند بخشے از زندگینامه و خاطرات این را به رشته تحریر درآورند.. حال با ڪسب اجازه از محضر امام زمان(ارواحنا له الفدا) و سربازان رادمردِ ایشان، و ، همراه میشویم با شرح زندگےِ عزتمندانه و مجاهدانه شهید یوسف الهے به روایت ڪتاب "حسین پسر غلامحسین".. باشد ڪه با عنایت شهدا بتوانیم اندڪے از شرمسارےمان در برابر جانفشانے این بزرگواران را جبران نماییم! «انشاءالله» https://eitaa.com/joinchat/4239786016C621219a6e0
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸تولــد (به روایت مادر) صفحات ۱۹_۱۷ 🦋 خانه ما در یکی از کوچه های قدیمی شهر بود که به آن "کوچه جیهون" میگفتند. همسرم معلّم بود و خدا را شکر وضع مالی خوبی داشتیم. خانه مان بزرگ و با صفا بود...با ورودی هایی مزیّن شده با داربست های انگور و باغچه ای بزرگ🌿 که در آن دو درخت کاج و انواع میوه های سیب، انار، به، گلابی و انجیر خودنمایی میکردند. بوی گل های پیچ، رز، یاس و محمّدی، فضای این خانه را عطرآگین میکرد.💐 آنچه بر زیبایی این خانه می افزود،صوت زیبای قرآن و اذان صبحگاهی غلامحسین بود. یادم می آید نذر شله زرد هر ساله ای که او به مناسبت رحلت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) در ماه صفر در این خانه برگزار می کرد، حال و هوای خاصّی به همه می بخشید. دقت غلامحسین در به دست آوردن برای فرزندان، آن هم از راه گچی که پای تخته سیاه می خورد، زبانزد خاص و عام بود!! او همسری مهربان و پدری دلسوز بود؛ همچنین مشاوری با تدبیر و مدیری توانا برای دانش آموزان.👌 علیرغم اینکه ما در دوران طاغوت زندگی می کردیم،امّا عشق به اهل بیت(ع)، توجه به قرآن و سخنان ائمه، به ویژه حضرت علی(ع) مهم ترین سرمایه زندگی ما بود..؛ به همین دلایل ، روز به روز عنایت حق را به وضوح درک میکردیم و درهای رحمت خداوند به سوی ما باز می شد.✨ همسرم به شغل معلّمی عشق می ورزید و چون به کشاورزی علاقه داشت، زمینی بایر در حوالی خانه خرید و اوقات فراغت به همراه بچّه ها در آن کار میکرد. چیزی نگذشت که این زمین خشک به باغی بزرگ، مملوّ از یونجه و درختان پسته تبدیل شد.🌳 فاصله سنّی بچه ها کم بود و تعدادشان زیاد...! امّا من سعی می کردم هیچ وقت از زندگی نَنالم که مبادا آرامش همسرم را بر هم بزنم. برای اینکه بار زندگی بر دوشم سنگینی نکند،بچه های بزرگ تر را در مسئولیت های خانواده شریک میکردم..؛ این شد که توانستم با سعه صدر و احترام به همسرم، به او در اداره امور بیرون و داخل منزل کمک کنم. رفتار و گفتار غلامحسین برای من الگو بود تا بتوانم فرزندانم را مطابق با که دوست داست، تربیت کنم. با اینکه پسرانم در مدارسی درس می خواندند که پدر،مدیر مدرسه آن ها بود (پرورشگاه صنعتی،یغماو ارباب زاده) امّا این از حسّاسیت من در تربیت شان ذرّه ای کم نمی کرد تا در ارتباط با خدا بیشتر دقّت کنم. در یکی از روز های تابستان۱۳۳۹ متوجّه شدم.... ❌کپی با ذکر منبع❌ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸تولــد (به روایت مادر) صفحات 21_19 🦋 در یکی از روز های تابستان۱۳۳۹ متوجّه شدم که نهمین فرزندم را باردار هستم خواب و بیداری های شبانه و دوران سخت بارداری خسته ام کرده بود، تصمیم گرفته بودم به همین هشت فرزند قناعت کنم،امّا یادآوری جمله همسرم که: ((برگی از درخت نمی افتد مگر به خواست خدا)) خستگی را از تنم ربود.به راضی شدم و از سویی آموخته بودم در برابر نعمت های خدا، باشم. در همین حال و هوا بودم که در خانه🏡 به صدا در آمد. سعی کردم از این بارداری فعلاً با کسی حرف نزنم و خیلی تلاش کردم طبیعی جلوه بدهم...همسرم بود.من تا کنون هیچ چیزی را از او پنهان نکرده بودم و از طرفی مطمئن بودم اگر بفهمد باردار هستم،خوشحال😊میشود، زیرا اون معتقد بود اولاد صالح هر چه باشد،کم است و همیشه در دعاهایش🤲 این را از خداوند می خواست و به خاطر همین در به دست آوردن نان تلاش می کرد. بعد از نماز مغرب قرار بود جلسه دوره ای قرآن در منزل ما برگزار شود.با اینکه من همیشه با رویی گشاده و آغوشی باز از این جلسات استقبال میکردم،امّا نمیدانم چطور شد،غلامحسین صدا زد:((حاج خانم! مشکلی پیش آمده؟ می بینم خیلی تو فکری.)) گفتم:((مشکلی که نه،امّا...)) هنوز حرفم تمام نشده بود،پرسید:((بچّه ها اذیّت کردند یا از جلسات دوره ای خسته شدی؟)) گفتم:((نه تا به حال دیدی من از این بابت اعتراضی داشته باشم؟)) گفت:((نه...امّا مطمئنم اتفاقی افتاده که از من پنهان می کنی.)) برای اینکه نگران نشود، گفتم:((اتفاق که نه امّا خبری برایت دارم.)) و بعد اوگفتم که باردارم☺️ ایمان قوی و روح بلند او چیزی جز بر زبانش جاری نکرد.به شوخی گفت:((هنوز تا دوازده فرزند راه داری.)) بعد مشغول آماده کردن فضا برای جلسه شد. روزهای بارداری در بهشت کوچکی که همسرم برایم مهیّا کرده بود،به تلاوت سوره های قرآن می پرداختم. در ماه های آخر که سنگین بودم،بیشتر کاراهارا دختر های بزرگ تر(نرجس،اقدس،انیس و ناهید)انجام می دادند.من سعی می کردم در خلوت با خدای خود نجوا کنم و به ذکر و دعا🤲 بپردازم. ماه اسفند فرا رسید،آخرین روز های بارداری ام سپری می شد. این ماه مصادف بود با ماه پربرکت و رحمت خدا🍃🌾 یعنی 📿📖 یادم می آید یکی از شب های احیا بود مردم برای مناجات با خدا به مساجد و تکیه ها می رفتند،با اینکه دلم به همراه آن ها می رفت،می بایست در خانه بمانم و منتظر تولد نوزادم باشم،چون بچّه ها کوچک بودند،همسرم من را تنها نمی گذاشت و در خانه به احیّا و شب زنده داری می پرداخت. شب بیست و شش اسفند بود و آسمان پوشیده از ابر🌥 همه جا تاریک و ظلمانی بود و هوا هم از همان سر شب بارانی. غلامحسین سجّاده اش را کنار پنجره اتاق پهن کرد و مشغول راز و نیاز با خدا شد. باران🌧کم کم شروع به باریدن کرد و من ساعتی نماز و دعا خواندم و رفتم که بخوابم. مدّتی در رختخواب،فراز های دعای جوشن کبیر همسرم را که بلند بلند می خواند گوش می کردم. ناگهان تمام خانه با نور سفید خیره کننده ای روشن شد😳 مو بر تنم راست شد. بسیار ترسیدم.با همان حالت همسرم را صدا زدم.او بالای سرم حاضر شد و گفت:((اتّفاقی افتاده؟)) گفتم:((ببین بیرون چه خبر است!آیا کسی وارد خانه ما شد؟)) گفت:((چطور مگه؟!....نه این وقت شب کی می آید؟!)) گفتم:((چند لحظه پیش تمام خانه روشن شد....خودم دیدم. روشنایی اش مثل روز بود.)) او به اطراف نگاهی انداخت:((همه جا تاریک است و هیچ خبری نیست🤔 شاید صاعقه زده و من متوجّه نشدم.)) سپس به بیرون اتاق رفت و برگشت:((باران می بارد💦 امّا آسمان آرام است و خبری از صاعقه نیست.لابد شما خیالاتی شدی.)) از حرفش قانع نشدم معلوم بود او برای آرامش من تلاش می کند. سپس ادامه داد:((تا سحر بیدارم...شما با خیال راحت بخواب.)) بعد با همان صدای بلند شروع کرد به خواندن قرآن. دقایقی نگذشت که..... ❌کپی بدون‌ ذکر منبع❌ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb