🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_10
طولی نکشید که ما جلوی در حیاط بودیم , پویا از روی در داخل حیاط پرید و در را باز کرد و بعد به من گفت :
-بفرمایید این هم از خونتون , اینجا چقدر ساکت و خلوته ,توی خونه به این بزرگی تنهایی نمیترسید ؟ خب من دیگه میرم فقط یادتون نره قرار شد تماس بگیرید و گرنه میام در خونتون چادر میزنم گفته باشم !
-بله یادم نمیره ,شما بفرمایید !
پویا با همان لبخند همیشگی خداحافظی کرد و رفت . حال من تنها مانده بودم ولی به این تنهایی عادت داشتم ,به اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم و بعد به حیاط رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم .هوا کم کم داشت تاریک میشد به داخل خانه برگشتم ,همه چراغ ها را روشن کردم و بعد رفتم به اتاقم . وقتی صدای اذان را شنیدم وضو گرفتم و مشغول نماز خواندن شدم .
بعد نماز روی تخت دراز کشیدم , نمیدانم کی از خستگی خوابم برده بود ,نیمه های شب با صدای بازشدن در ساختمان از خواب بیدارشدم ,انقدر وحشت کرده بودم که رنگ صورتم همانند روح سفید شده بود .
سریع گوشی تلفن را برداشتم و به پریا زنگ زدم .
خیلی آهسته قدم میزدم تا فردی که در خانه بود متوجه حضور من نشود ,در اتاق را قفل کردم , بعد از چنددقیقه پریا گوشی را جواب داد, خیلی آهسته گفتم :
- سلام پریا ,میشه الان با عمو بیای اینجا , فکر کنم خونمون دزد اومده ,خیلی میترسم لطفا زود خودتون رو برسونید
-ثمین جان نترس ,فقط ساکت یک جا قایم شو .الان خودمون رو میرسونیم .اگه میتونی به پلیس زنگ بزن .
-باتری گوشیم داره خالی میشه الانه که خاموش بشه ,تلفن دیگه هم تو اتاق نیست ,من تو اتاقم ,در رو هم قفل کردم تو رو خدا زود بیاین
گوشی را قطع کردم و بی صدا در کمد دیواری پنهان شدم ,نیم ساعت داخل کمد ایستادم ولی صدای کسی کسی به گوش نمیرسید . به خودم جرات داده و از کمد خارج شدم و پشت در اتاق نشستم .چند لحظه بعد صدای پریا را می شنیدم که میگفت :
- ثمین ....ثمین بیا بیرون ما اومدیم نگران نباش
آهسته در را باز کردم و قدم زنان بیرون رفتم .وقتی چشمم به پریا افتاد از خوشحالی به سمتش دویدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم :
- ممنون که اومدی داشتم از نگرانی میمردم راستی عمو کجاست ؟ اونی که اومده بود تو خونه رو دیدید یا فرار کرده ؟
-من با پویا اومدم بابا قبل اینکه تو تماس بگیری باهاش تماس گرفتند انگار عمل اورژانسی داشت به بیمارستان رفتند.پویا با آقا دزده تو آشپز خونه مونده !
به داخل اتاق برداشتم و بعد از مرتب کردن پوششم و پوشیدن چادر همراه پریا به سمت آشپز خانه رفتم .....
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_11
وقتی وارد آشپزخانه شدم ,پویا را دیدم که دزد را به صندلی می بست ,گفتم :
-سلام شرمنده این موقع شب مزاحمتون شدم .
-سلام وظیفه بود
- ببخشید آقا پویا میشه صورتش رو بچرخونید سمت من ,میخوام ببینم کیه ؟
به آن فرد نگاهی کردم و گفتم :
-آقا پویا باهاش چیکار کردی ؟ لطفا دست و پاشو باز کن ,بهش یه خورده آب بده بهوش بیاد .این آقا , رضا پسر غلامعلی باغبونمونه , ولی اینجا چیکار میکنه ؟
وقتی رضا به هوش آمد به من نگاهی کرد .به او گفتم :
- سلام آقا رضا تو اینجا چیکار میکنی ؟
- سلام خانم ,منو ببخشید خواهش میکنم من نمیخواستم دزدی کنم .فقط اومدم شب اینجا بمونم
پویا که با شنیدن این حرف عصبانی تر شده بود گفت :
- جاااانم ,اومدی اینجا چه غلطی بکنی ؟
پویا که عصبانی شده بود ,دستش را بالا برد تا او را بزند .سریع گفتم :
- لطفا آقا پویا ,خودتون رو کنترل کنید
رضا که ترسیده بود ادامه داد و گفت :
- به خدا خانم من فکر میکردم شما ایتالیا هستید . شب با بابام دعوام شده بود جایی رو نداشتم برم .یادم اومد شما رفتید مسافرت واسه همین اومدم اینجا
پویا رو به او کرد و گفت :
- این توضیح ها رو به پلیس بده الان هرکجا باشند کم کم میرسند .
طولی نکشید که پلیس رسید و رضا را با خود به کلانتری برد و از من خواست تا برای کارهای اداری به کلانتری محل بروم . من همراه با پویا و پریا به انجا رفتیم و بعد انجام کارهای اداری به خانه برگشتیم .در بین راه پویا گفت :
- ثمین خانم مگه قرار نبود بهم زنگ بزنید ,چی شد ؟ فکراتون رو کردین ؟ حتما باید بیام در خونتون بست بشینم تا جواب درخواستم رو بگیرم ؟
- لطفا از دستم ناراحت نباشید .فردا صبح جواب درخواستتون رو میدم .
- پس فقط تا فردا صبح صبر میکنم .
- باشه
روبه پریا کردم و گفتم :
- شام خوردی ؟
-نه , کار داشتم وقت نکردم شام بخورم
-منم نخوردم , پس بریم خونه ما اول چیزی بخوریم ,نظرت چیه؟
- پویا سریع گفت : من موافقم ,پریا در حالی که میخندید گفت :
- داداش شکموی من , مگه شما الان خونه شام نخوردی ؟
-نه من که چیزی یادم نمیاد ,ثمین خانم شما باور میکنید من شکمو باشم ؟
- چی بگم والا پریا جان بهتر میشناستون
با این حرف من همگی خندیدیم .وقتی به خانه رسیدیم من به آشپزخانه رفتم تا چیزی آماده کنم که بخوریم .
پویا و پریا مشغول تماشای فیلم بودند .
به پریا گفتم : پریا میشه شب اینجا پیشم بمونی ؟به عمو زنگ بزن ببین اجازه میده ؟
-باشه زنگ میزنم ,تو اول یه چیزی بیار بریزم تو این معده خالیم . بعد زنگ میزنم .
-نه .اول زنگ بعد شام
- وای که تو چقدر کله شقی درست مثل خان داداش من
پویا نگاهی به چهره متعجب من کرد و بلند خندید ,پریا که متوجه شد پویا به او و چهره متعجب من میخندد اخم کرد و گفت :
- ساکت دارم به بابا زنگ میزنم .
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_12
وقتی حرف زدن پریا با عمو تمام شد ,گفت :
- بابا گفت نمیشه دوتا دختر تو خونه تنها بمونن
-یعنی عمو موافقت نکرد؟
- بابا گفت اگه پویا هم اینجا بمونه ایرادی نداره ,داداش میشه شب اینجا بمونی ؟خواهش؟
پویا گفت :
-قیافتو شبیه گربه شرک نکن می مونم .منم بدم نمیاد اینجوری صبح زود میتونم شخصا جوابمو بگیرم.
-پس شما میتونید از اتاق سهیل استفاده کنید . پریا هم تو اتاق من میخوابه .حالا بفرمایید شام.
پریا گفت :
- هرچه باشه سخن شام خوش تر است ,من که دارم میمیرم از گشنگی
هنگامی که پریا وارد آشپزخانه شد و چشمش به میز افتاد گفت :
- ثمین جان الان صبحه یا شبه ؟
-معلومه دیگه شبه
-پس میتونم بپرسم چرا صبحانه آماده کردی؟ پنیر تخم مرغ و...
-پریا جان نکنه انتظارداشتی برات فسنجون این موقع شب بپزم ,در ضمن من بجز نیمرو غذای دیگه ای بلد نیستم .
پویا گفت :
-این از سرمون هم زیاده ,چقدر غر میزنی
-تسلیم من دیگه حرفی نمیزنم ,من زنداداش میخوام نه آشپز واسه داداشم ,مهم خانم خونه است بقیه مهم نیست .
پریا نگاهی به من و پویا کرد و گفت :
-چرا مثل آفتاب پرستا رنگ عوض میکنید و سرخ و سفید میشید ؟وااای خدا مرگ دشمنمو بده نکنه خجالت میکشید ؟بیاین عزیزانم بیاین صبحانه بخورید رنگ و روتون باز بشه
پویا در حالی که اخم کمرنگی کرده بود گفت :
-بسه دیگه .ممکنه ثمین خانم ناراحت بشن ؟
سریع گفتم :
-نه,چرا باید ناراحت بشم ,پریاجون چقدر با نمک شدی؟مگه سرشبی تو آب نمک خوابیده بودی؟
-مگه آدم مزاحمی مثل تو میزاره آدم درست و حسابی تو آب نمک بخوابه .البته ناگفته نمونه اگه میزاشتی تا الان شور شده بودم .
من که از حرفهای پریا واقعا خندم گرفته بود به زور جلوی خودم را گرفتم و گفتم :
-هه هه هه خندیدم
-بهتره غذامو بخورم تا اینکه تو مسخره ام کنی
-پریا ناراحت شدی ؟ فقط داشتم باهات شوخی میکردم .همین
-چرا باید ناراحت بشم ,بشینید شام بخوریم خیلی گشنمه
-چشم قربان
بعد شام به پویا گفتم :
-منو پریا میریم تو اتاقم ,شما هم هرموقع خواستید میتونید برید تو اتاق سهیل بخوابید.شبتون بخیر.
_شب شماهم بخیر
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_13
صبح وقتی خورشید با انوار لطیفش گونه هایم را نوازش می کرداز خواب بیدارشدم صبح زیبا و دل انگیزی بود .پریا غرق خواب بود ,من آهسته و پاورچین از اتاق بیرون آمدم تا مبادا او از خواب بیدار شود .دست و صورتم را شستم و سپس وارد حیاط شدم .کنار گلهای رز ایستادم و از هوای پاک و خوب صبح استشمام کردم .احساس کودکی را داشتم که سبک بال در حال دویدن است.احساس شادی تمام وجودم را فرا گرفته بود ,دلم هوای پریدن داشت .بر روی لبه های استخر شروع کردم به قدم زدن ,در همان حین که قدم میزدم چشمم به پویا افتاد که کنار درخت سرو ایستاده بود و مرا تماشا میکرد .چادرم را مرتب کردم و گفتم :
-سلام .صبحتون بخیر .نکنه من باعث شدم از خواب بیدار بشید
-سلام ,نه,من همیشه صبح زود برای قدم زدن بیدار میشم .,الان هم قصد پیاده روی داشتم که متوجه شما شدم.ثمین خانم حالا دیگه صبح شده ,نمیخوایین جواب درخواستم رو بدید.من تمام شب به شما فکرمیکردم و نتونستم لحظه ای از فکرشما غافل بشم به امید شنیدن جواب شما شب رو به صبح رسوندم .حالا لطفا بگید نظرتون چیه ؟
-آقا پویا راستش من فکرامو کردم و دیدم که ..... ببینید امیدوارم از دست من ناراحت نشید اما جواب من م....
پویا پرید وسط حرفم و گفت :
-دیگه نمیخوام بشنوم .
حتی لحظه ای به من نگاه نکرد و فقط از کنارم گذشت ,بلند گفتم:
-من هنوز جواب درخواستتون رو ندادم
-من تحمل شنیدن جواب منفی رو ندارم
-اما جواب من مثبته
پویا سرجایش ایستاد و سپس دو زانو روی زمین نشست به سمتش رفتم و گفتم :
-آقا پویا حالتون خوبه ؟
-ثمین خانم میخوام چیزی بهتون بگم .قول بدید نخندید ؟
-باشه قول میدم
-چندلحظه پیش که فکر کردم جوابتون منفیه ,احساس کردم قلبم داره از کار میفته .احساس کردم روحم داره از جسمم خارج میشه .تمام غمهای عالم ریخت تو دلم اما وقتی گفتید جوابتون مثبته قلبم شروع کرد به تپیدن از اینکه جوابتون مثبته خیلی ممنونم
-من فقط یک شرط دارم
-بگید هرچی باشه قبوله؟
-اول از همه باید خانواده هامون در جریان قراربگیرند.
-بله حتما .
پریا وارد حیاط شد و گفت :
به به مرغ و خروسای عاشق ,میبینم سحر خیز شدید .ثمین جون بالاخره جواب مثبت رو دادی به داداش من .
پویا :به کوری چشم دشمنان بعله.
پریا :کور شه همه دشمناتون داداش گلم .راستی ثمین .مامانت الان رو گوشی پیغام گذاشت که تا اخر هفته بر میگردند.
-ممنونم پریا واقعا از شنیدن این خبر خوشحالم .
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_14
<فصل سوم.>
عصر شده بود و من از تنهایی خسته شده بودم و بی حوصله بودم .تصمیم گرفتم به دنبال پریا بروم تا باهم به خرید برویم که ناگهان صدای بازشدن در حیاط مرا به سمت در ورودی کشاند .پدرم در را باز کرد ,خانواده ام از سفر برگشته بودند از خوشحالی دیدار انها به سمتشان دویدم و پدرم را در آغوش گرفتم و به آنها گفتم :
-سلااااام خوش اومدید .خیلی منتظرتون بودم خوش گذشت ؟
-دخترم یه فرصتی هم به خودت بده تا فکت آروم بگیره ,ماشاءالله یک ریز حرف میزنی
-وای ببخشید باباجون از خوشحالیه
نگاهی به مادرم کردم و گفتم :
-مامان جون از وقتی رفتی خونه خواهرجونتون خوب جوون شدینا!!!
-بسه بسه انقدر مزه نپرون .سلامت کو خانم خانما؟چه خبره از وقتی مارفتیم زیادی بانمک و خوش خنده شدی ؟
-ببخشید سلام .مامان خوشگلم .
بابا گفت :حرف ها رو بزارید واسه داخل خونه ,دارم از خستگی بی هوش میشم
همگی باهم به داخل خانه رفتیم .
به آشپزخانه رفتم و برای همه چایی ریختم تا خستگیشان را با نوشیدن یک فنجان چای رفع کنند.مادرم که با دیدن رفتارمن متعجب شده بود گفت :
-ثمین جان تو این مدت که ما نبودیم واست اتفاقی افتاده ؟قبلا هیچ علاقه ای به چای دم کردن و چای آوردن نداشتی ,حالا چه اتفاقی افتاده؟
-مامان خانم ببین چقدر شما واسم عزیزید که براتون چایی آوردم
پدرم که به حرفهای ما میخندید گفت :
-بگو ببینم خونه عمو احمد خوش گذشت .احساس تنهایی که نمیکردی؟
-خانواده خیلی مهربون و دوستداشتنی هستندمخصوصا پریا و خاله محیا البته ناگفته نمونه عمو احمد و اقا پویا هم خیلی محترم بودند.
-خب خداروشکر که بهت اونجا سخت نگذشته .قضیه دزد چی بود پای تلفن خوب متوجه نشدم ؟
-اون شب تو خونه تنها بودم .متوجه شدم یکی اومد تو خونه .منم به پریا زنگ زدم .اون هم با داداشش اومد و دزد رو گرفتن.حالا اگه گفتید کی بود ؟
-از کجباید ببدونیم.کی بود؟؟
-رضا پسر آقا غلامعلی باغبونمون .راست یا دروغ میگفت با پدرش دعواش شده و چون جایی نداشته که بره و فکرمیکرده هیچ کس خونمون نیست اومده اینجا.الانم زندان تشریف دارند.رضایت ندادم تا شما بیاید و تصمیم بگیرید.
همش که من حرف زدم شما بگید خاله اینا خوب بودن .مامان فکرکنم خاله حنانه حسابی بهتون رسیده و تحویلتون گرفته ها
-اره عزیزم خیلی خوش گذشت فقط جای تو خالی بود .رامین همش سراغت میگرفت و میگفت چرا تو رو باخودمون نبردیم خلاصه اینکه همه فامیل دلشون برات تنگ شده و سراغت رو میگرفتن .من برم یکم استراحت کنم تا سهیل خوابه از فرصت استفاده کنم .بیدار بشه خونه رو میزاره رو سرش وروجک .
-الهی من فداش بشم دلم براش یک ذره شده بود .مامان جون اگه با من کاری ندارید من میرم بیرون با پریا قراردارم .
-برو عزیزم .سلام منو هم به پریا برسون
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_15
سریع از خانه خارج شدم و به سمت منزل عمو به راه افتادم هرچه نزدیکتر میشدم قلبم تندتر میتپید .بالاخره بعد از دقایقی مقابل درخانه رسیدم ,زیر لب دعا میکردم پویا در را باز کند .
دستم را روی زنگ گذاشتم و با دلهره زنگ را به صدا درآوردم .برخلاف خواسته قلبیم پریا در را باز کرد .وارد حیاط شدم .پریا که از دیدن من متعجب شده بود گفت :
-سلام ,چه عجب ما تونستیم شما رو زیارت کنیم
-سلام خوبی؟امروز بیکاربودم اومدم دنبالت بریم بیرون .کار که نداری؟
-قربونت.حالا بیا بریم داخل .تا تو یه چیزی بخوری منم آماده میشم .
-باشه بریم .عمو و خاله خوبن؟
همراه هم به داخل خانه رفتیم .پریا در حالی که برایم شربت می آورد گفت :
-اونا هم خوبن ,مامان و بابا رفتن بیمارستان ,پویا هم رفته دنبال کارای چاپ رمانش.ثمین جان تا تو شربت بخوری منم آماده شدم
به خودم که نمیتوانستم دروغ بگویم به امید دیدار پویا آمده بودم و حالا با نبودن او انگار غمی بزرگ تمام وجودم را فراگرفته بود.خوب میدانستم غمی که در دلم رخنه کرده بخاطر ندیدن محبوب است.زیر لب با شرمنگی و خجالت از خدامیخواستم تا پویا زودتر برگردد و من بتوانم لحظه ای او را ببینم .
با پریا از خانه خارج شدیم .هنوز چندقدمی نرفته بودیم که پویا را در مقابل چشمانم دیدم
باورم نمیشد انقدر زود دعایم مستجاب شود حس خوبی وجودم را در بر گرفت.با خجالت گفتم:سلام .حالتون خوبه؟
-سلام ثمین خانم ممنونم .از این طرفا؟خانواده خوب هستند؟
_ممنونم همه خوبن .امروز از سفر برگشتند.
-چه خوب ,به سلامتی .چشمتون روشن .جایی میرید برسونمتون؟
پریا سریع گفت :
-داداش نیکی و پرسش؟میرفتیم خرید ,ثمین تو که مشکلی نداری پویا برسونتمون؟
-نه مشکلی نیست فقط ممکنه ایشون خسته باشند
-ثمین جان,شما خان داداش منو نمیشناسی .اونم مثل من عاشق خرید کردن و قدم زدن هستش پس نگران نباش
سوار ماشین پویا شدیم .من که روی صندلی عقب نشسته بودم متوجه نگاههای پویا به خودم میشدم .او آینه را طوری تنظیم کرده بود که بتواند راحت مرا ببیند .متوجه میشدم که هرگاه پویا زیرچشمی به من نگاه میکند پریا لبخند میزند ولی به روی خودش نمی آورد .دقایقی بعد ما به مرکز خرید رسیدیم .من و پریا در کنارهم راه میرفتیم و پویا نیز پشت سر ما حرکت میکرد.مدتی نگذشته بود که پریا ما را به بهانه خسته شدن تنها گذاشت .حال من مانده بودم و پویا .از اضطراب و خجالت درمانده شده بودم با خود میگفتم مگر دستم به پریا نرسد و دل او را با عناوین مختلف مستفیض میکردم .در حال درگیری با پریای ذهنم بودم که پویا گفت :
-ببخشید ثمین خانم با اجازه اتون تصمیم دارم با خانواده صحبت کنم و واسه امرخیر مزاحمتون بشیم .البته اگه از نظر شما مشکلی وجود نداشته باشه؟
در حالی که از خجالت گونه هایم سرخ شده بود بی آنکه حرفی بزنم از پویا دور شدم و به سمت ماشین رفتم وقتی که به پریا رسیدم به او گفتم :
-پریا لطفا دفعه بعد منو تو چنین موقعیتی قرارنده .الکی به بهانه خستگی منو تنها گذاشتی یادم می مونه .بعدا حتما جبران میکنم
-حالا انگار چی شده ؟باشه عزیزم تو بعدا جبران کن .نالا چرا انقدر عصبانی هستی,پویا چیزی گفته؟
نه ,فقط....
پویا که تازه به ما رسیده بود و سط حرفم پرید و گفت :فقط اینکه من از ایشون خواستم با اجازه اشون با خانواده ها در مورد ازدواجمون صحبت کنم ولی ایشون بدون گفتن حتی یک کلمه حرف,اومدن اینجا.پریا تو بگو من حرف بدی زدم که ناراحت شدن؟
پریا در حالی که چشمانش از خوشحالی برق میزد رو به من کرد و گفت
-آره ثمین ؟بخاطر حرف پویا ناراحت شدی؟
-پریا تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ,معلومه که ناراحت نشدم مخصوصا وقتی شرط خودم همین بوده .
-خب پس مبارکه دیگه
من که دوباره از خجالت گونه هایم سرخ شده بود لبخندی زدم و سوار ماشین شدم ,سپس پویا در حالی که میخندید سوار شد و به پریا گفت :
-اگه گفتی بعد شنیدن این خبر خوش چی میچسبه؟
-چسب نواری؟
-نخیییر
-پس چسب رازی
-نه ,خودتو لوس نکن یک بار دیگه بیشتر فرصت نداری واسه حدس زدن.
-باشه باشه.جواب میشه چسب چوب
-پریا جان به مغز فندقیت فشار نیار عزیزم .بزار آک بمونه.الان یه بستنی میچسبه.نظرتون چیه بریم کافی شاپ ؟
اگه ثمین موافق باشه من حرفی ندارم .ثمین جان نظرت چیه؟
-من حرفی ندارم.
هرسه باهم به کافی شاپ دوست پویا رفتیم و لحظاتی را باهم خوشگذراندیم.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_16
در راه بازگشت همگی باهم به منزل ما رفتیم پدرم وقتی انها را دید با خوشحالی به سمتمان آمد و پویا را در آغوش گرفت و گفت :
- پسرم چقدر شبیه دوران جوانی پدرت شده ای مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند.چقدر باوقار و خوش قیافه هستی البته امیدوارم مثل پدرت اهل دل هم باشی ؟
پویا نگاهی به من انداخت و گفت :
-اهل دل که بله شدیدا.عموجان از شما بخاطر تعریفهاتون ممنونم شما به من لطف دارید
چنددقیقه بعد مادرم نیز به سمت ما آمد .پدرم که متوجه مادرم شد گفت :
-سلاله جان بیا ببین این دخترخانم مهربون ',دختر احمد دوست قدیمیه منه .قیافه اش که باباش رفته امیدوارم اخلاقش به محیا خانوم رفته باشه
پادرم در حالی که لبخند میزد به پریا گفت :
-سلام عزیزدلم .حالت خوبه؟
-سلام خاله جان .ممنونم من خوبم شما خوب هستید ؟
-مرسی عزیزم من هم خوبم .اقا پویا شما چطوری خوب هستید ؟
پویا -ممنونم شما خوب هستید ؟
-متشکرم ,به بزرگی خودتون ببخشید که ثمین جان و آقا عماد شما رو به داخل خونه دعوت نکردن .
نگاهی به پدرم کرد و گفت :پریاجون هم با کمالات و زیباست و البته خوش اخلاق مثل پدر و مادرشه.بچه ها بفرمایید داخل .
همگی باهم به داخل خانه رفتیم .دقایقی بعد پدرم که از پویا خوشش آمده بود به او پیشنهاد داد که باهم شطرنج بازی کنند و پویا هم با اشتیاق از ان استقبال کرد .
انها به بازی کردن مشغول شدند و من و پریا انها را تشویق کردیم .من طرفدار پدر و پریا طرفدار پویا بود.
پدر و پویا 4 مرتبه باهم مسابقه دادند ک هرکدام 2 بار برنده شدند و من خوش حال بودم از اینکه هردونفری که برایم مهم و عزیز بودند برنده بازی بودند.
بعد از بازی پویا گفت :
-عموجان اگه اجازه بدید ما دیگه مرخص بشیم و بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم .
-کجا عموجان بمونید ,زنگ میزنم احمدشون هم بیان دور هم باشیم
-ممنونم ان شاءالله در یک فرصت مناسب خدمت میرسیم .شما تازه از مسافرت برگشتید بهتره استراحت کنید
-هرطور مایلید,خوشحال میشدیم شام رو با ما میخوردید,خانووووم بیا مهمونامون قصد رفتن کردن
مادرم که در آشپزخانه مشغول بود بیرون آمد و گفت :
-کجا پویا جان هنوز تازه از راه رسیدید مگه میزارم به این زودی برید من تدارک شام دیدم الان میخواستم به آقا عماد بگم با احمداقا تماس بگیره
ممنون خاله جان ولی شما تازه از سفر رسیدید ,خسته اید .یک شب دیگه حتما مزاحمتون میشیم .
-نه ,ما به اندازه کافی استراحت کردیم .اگه اینطور بود تدارک شام نمیدیدم .
پدر گوشی تلفن را برداشت و با عمو احمد تماس گرفت و انها را برای شام دعوت کرد و عمو با کمال میل قبول کرد .
پدر و پویا به حیاط رفتند پدر مشغول رسیدگی به درخت ها شد و پویا کنار باغچه روی نیمکت نشست .
من و پریا هم به مادر در تهیه غذا کمک می کردیم .خورشید در حال غروب کردن بود هوا تاریک شده بود رو به مادرم کردم ک گفتم:
- مامان جان اگه بامن کاری نداری برم به قرارم برسم ؟
-برو عزیزم فعلا کاری ندارم
پریا گفت : ثمین کجا قرارداری منم بیام ؟
-اره چراکه نه بیا بریم
-بگم پویا بیاد مارو برسونه؟
-نه لازم نیست بیا بریم میگم بهت
-پریا جون اول باید وضو بگیریم
-وا ثمین وضو واسه چی مگه تو مسجد قرارداری؟با حاج اقا قرارمیزاری کلک
-نه بابا از اون مهمتره,حالا بیا وضو بگیر تا بگم
پریا که متعجب شده بود وارد سرویس بهداشتی شد و وضو گرفت .
باهم به اتاقم رفتیم وقتی لباسهایم را عوض کردم جانمازم را پهن کردم و چادر سر گذاشتم .پریا که تازه فهمیده بود منظور من چیست قهقهه کنان خندید و گفت :
- بگم خدا چیکارت کنه ثمین ,از اول مثل یه دختر خوب بگو میخوام نماز بخونم دیگه .کلی باخودم فکرکردم با کی قرارداری که نیاز به وضو گرفتن هم داره
.راستی تو خونه مابودی هم نماز میخوندی؟
-عزیزم هیچ قراری مهمتر از قراربا خدا نیست .من از 9 سالگی هیچ وقت قرارم با خدا رو فراموش نکردم و بیشتر وقت ها نمازم رو سر وقت میخونم .حتی وقتی خونه شما بودم .حالا حاضری نماز بخونیم؟
- من بر عکس تو خیلی وقتا خدا رو فراموش کردم .الان باعث یادم بیاد خدایی هم هست که همیشه هوامو داشته ولی من فراموشش کردم .,ثمین شاید باورت نشه ولی پویا برعکس من هیچ وقت نمازش قضا نمیشد و من همیشه به حالش غبطه میخوردم .خب دیگه نمازمون رو بخونیم.
هردو به نماز ایستادیم .در برابر خالق قرارگرفتن بهترین حس دنیاست آرامش به تمام وجودم سرازیر شد و من آرام بودم با وجود داشتن خدایی چون او...
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_17
بعد از نماز هردو پیش مادر برگشتیم .من که خیلی کنجکاو شده بودم ببینم پویا در چه حالی است به حیاط رفتم .با دیدن صحنه رو به رویم متعجب ایستادم پویا را دیدم که پشت سر پدر ایستاده و نماز جماعت میخوانند پدرم عادت داشت همیشه تابستان ها نماز مغرب و صبح را در حیاط میخواند.معتقد بود زیر سقف آسمان به خدا نزدیک تر است .
روی نیمکت کنار باغچه نشستم و منتظر شدم تا نمازشان تمام شود .در همان حین تلفن پدرم به صدا در آمد .پدرم که تازه نمازش به اتمام رسیده بود .برای پاسخ دادن به گوشی از ما دور شد.
به پویا گفتم :قبول باشه.نمیدونستم شما هم نماز میخونید .اخه تو اون چندروز که مهمونتون بودم ندیدم نماز بخونید.البته همین چنددقیقه قبل پریا گفت که همیشه نماز میخونید.
-شما که همیشه پیش من نبودید تا ببینید نماز میخونم یا نه؟من تا الان که 26 سال سن دارم حتی یک رکعت نماز قضا ندارم .ثمین خانم باید یک اعترافی بکنم ,توی خونه ما همیشه نماز خونده نمیشه .الان که پشت سر عمو نماز خوندم احساس خیلی خوبی بهم دست داد واقعا خوش به حالتون که توی خونتون همیشه یادی از خدا هست ,اگه میبینید من نماز خوندنم هیچ وقت ترک نمیشه بخاطر اینه که توی دبیرستان یک دبیر یا بهتره بگم یک مشوق عالی داشتم .دبیر فیزیکم بود که بر خلاف رشته اش آدم متدین و مذهبی بود .من عاشقش بودم ,اوایل بخاطر تحسین معلمم نماز میخوندم ولی بعد از یک مدتی برام شد یک قرار یک عشق دوطرفه ,یک کار خیلی مهم که تا الان حتی یکبار هم نشده فراموشش کنم.
-پس من تو انتخابم اشتباه نکردم شما متدین وخداشناس هستید صفتی که بسیار برای من مهمه و تو اولویت هام هستش.
-منم خیلی ازتون ممنونم که منو لایق دونستید ناگفته نمونه عاشق همین هندونه زیر بغل گذاشتناتون شدم
لبخندی زدم و گفتم :
-نفرمایید قصد چنین جسارتی نداشتم.
پدر به سمت ما آمد و گفت :خب بچه ها بفرمایید بریم داخل .تا بیست دقیقه دیگه مهمونای عزیزم میرسند.
سریع به آشپزخانه رفتم و گفتم:
-مامان مهمونا تا 20 دقیقه دیگه میرسند .کاری هست که انجام بدم
-تا شما چایی رو دم کنی منم نمازم رو بخونم و بیام
مدتی نگذشته بود که صدای زنگ خانه به صدا در آمد ,پدرم آیفون را زد و به استقبال عمو احمدشان رفت .من از اینکه خانواده هایمان باهم دوستی قدیمی داشتند بسیار شادمان بودم .
عمو و خاله وارد شدند به سمتشان رفتم و با انها احوال پرسی کردم .مادر مهمان ها را به پذیرایی دعوت کرد .
آن شب به خنده و شادی گذشت و من در طول شب متوجه نگاههای همیشگی پویا و لبخندهایش به خودم بودم و حتی بعد از رفتن انها هنوز نگاههایش از جلو چشمانم کنار نمیرفت .مدتی از رفتن پویا نگذشته بود که احساس دلتنگی به سراغم آمد .احساسی که باعث میشد از معبودم شرم کنم که این گونه دل و ایمانم را جوانی نامحرم ربوده است..دلتنگی پویا خواب را از چشمانم ربوده بود همانند دلم.گوشیم را برداشتم تا با او تماس بگیرم ولی عقلم مانعم میشد و قلبم مرا وادار به این کار میکرد .در جدال بین عقل و عشق عقل برنده شد .گوشی را روی میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم .چشمانم را بستم تا بتوانم فکردلتنگی را از خود دور کنم .در همان حین برایم پیامکی آمد .با شتاب گوشی را برداشتم .پویا نوشته بود:
-نمیدونم امشب چه اتفاقی افتاده که دلتنگتون شدم .باهاتون تماس میگیرم لطفا جواب بدید.
در همان حین کهذپیامکش را میخواندم تماس گرفت .با استرس تماس رو برقرارکردم و گفتم
-سلام
-سلام.ببخشید این موقع تماس میگیرم
-نه خواهش میکنم بفرمایید
-واقعیتش علاوه بر رفع دلتنگی میخواستم ازتون اجازه بگیرم پدرم با عمو در مورد ازدواجمون صحبت کنه
-من با در جریان گذاشتن خانواده هامون مشکلی ندارم .ولی فکرنمیکنید واسه ازدواج خیلی زوده که تصمیم بگیریم ؟فکرکنم بهتره یه خورده دیگه هم فکرکنید ؟
-من خوب فکرکنم یا شما؟ من تصمیم خودم رو خیلی وقته گرفتم .لطفا شماهم بامن رو راست باشید اگه هنوز نیاز به فکرکردن داریدو یا پشیمون شدید فقط بگید؟
-نه من فکرام رو کردم و مطمئن باشید من به جز شما با کسی دیگه ازدواج نمیکنم.و اگه شما میخواین ته دلتون از طرف قرص باشه به عمو بگید با پدرم صحبت کنن.من با هرنظری که پدرم داشته باشن .موافقمِ
-واقعا ازتون ممنونم که حال منو درک میکنید ,پس فعلا خوابهای خوب ببینید .شبخوش
-شماهم همینطور .خدانگهدار
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_18
<فصل چهارم>
با صدای اذان صبح از خوب بیدارشدم .وضو گرفتم تا نمازم را بخوانم ,احساس عجیبی داشتم.وقتی نمازم تمام شد به حیاط رفتم و کنارگلهای رز نشستم .حرفهای پویا خواب را از چشمانم ربوده بود به فکرفرورفته بودم که صدای مادرم مرا به خود آورد .مادرم پشت سر ایستاده بود به او نگاهی کردم و گفتم:
-سلام مامان صبح بخیر
-سلام عزیزم .اگه نمازت رو خوندی برو بخواب
-نمازخوندم ولی خوابم نمیبره یک احساس عجیبی دارم انگار قراره امروز اتفاق خاصی بیفته
-برو بخواب عزیزم هراتفاقی که بخوادبیفته,بالاخره رخ میده .توکلت به خدا باشه ان شاءالله که خیره.
حرفهای مادرم کمی قلبم را آرام کرد .به اتاقم رفتم و روی تخت دزار کشیدم .نمیدانم چقدر طول کشید تا خوابم ببرد.صبح با صدای سهیل که مرا صدامیزد بیدارشدم .صدایش به گوش میرسید که می گفت :
-آبجی بیام داخل اتاقت؟آبجی خوابی؟
در حالی که چشمانم هنوز گرم خواب بود گفتم :
-بیا داخل داداشی چه کارم داری سرصبحی؟
-آبجی تو عمو پویا رو دوست داری ؟
مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم و گفتم:
-چیییی؟
-میگم تو عمو پویا رو دوست داری؟
با عصبانیت گفتم:
-آقا سهیل این حرف ها واسه بزرگترهاست .شما هنوز بچه ای برو بیرون بزارمنم بخوابم .
-چرا عصبانی میشی؟با گوشای خودم شنیدم که بابا با عمو احمد درمورد تو و پویا صحبت میکردن .حالا که نمیخوای بدونی من میرم
-وایسا ببینم .سهیل جون میشه به ابجی بگی بابا چی گفت ؟
-اگه بگم ,میزاری با گوشیت بازی کنم؟
-مگه تو تبلت و رایانه نداری چرا با اونا بازی نمیکنی؟
تبلتم خرابه .بابا قرار امروز بده درستش کنند.حالا گوشیت رو میدی یا برم؟
-باشه میدم.حالا بگو چی شنیدی؟
-بابا گفت باید ببینم نظز ثمین چیه؟اگه قبول کنه من حرفی ندارم .واسه همین من اومدم تا نظرت رو بپرسم.حالا گوشیتو بده بازی کنم
-سهیل فعلا برو بیرون ,بعدا گوشی رو بهت میدم
قبول نیست تو قول دادی .اگه گوشیتو ندی نمیگم مامان چی گفته؟
-وای از دست تو بچه .بیا این هم گوشی .حالا حرف بزن
-مامان گفت ثمین از اول قراربود با رامین ازدواج کنه مامان گفت ما به خواهرم قول دادیم.
-خب بابا چی گفت؟
- گفت هرچی نظر ثمین باشه .مامان هم قبول کرد.
خب حالا برو بیرون .فقط یک لحظه گوشی رو بده زنگ بزنم بعد بهت میدم؟
-قول دادیا
-باشه برو
وقتی سهیل از اتاق خارج شد شماره پویا رو گرفتم تا با او صحبت کنم در همان هنگام پریا به من زنگ زد و گفت :
-سلام عروس خانم ,هنوز خوابی؟ِ
-اره همین الان بیدار شدم اتفاقی افتاده؟
-ثمین نکنه خبر نداری؟
-از چی باید خبر داشته باشم
-از اینکه ما قراره فردا شب خواستگاری بیایم .
-
چی؟خواستگاری؟
-پس معلومه خبر نداری ,پاشو عزیزم .طفلک داداشم از دیشب تا حالا یک لحظه پلکاشو رو هم نگذاشته ,من خودم شاهدم دیشب تا صبح توی حیاط قدم میزد .
-حالا چرا نخوابیده؟
-معلومه دیگه از فکر و خیال تو .وای یادم رفت بگم واسه چی زنگ زدم ,ثمین جان زنگ زدم فقط یک کلمه ازت بشنوم .تو به پویا علاقه داری یا نه؟
-چرا این سوال رو میپرسی؟
-اخه عمو گفته هرچی نظر ثمین باشه.و اگه تو اجازه بدی قرارخواستگاری گذاشته میشه.حالا بگو ببینم اجازه هست؟
-راستش.......خب راستش .......من به آقا پویا علاقه دارم اینو خودشون هم میدونند ولی نظرم همون نظر پدر و مادرمه.
-ولی و اما نداره .ما فرداشب خدمت میرسیم عروس گلم .فعلا خداحافظ.
-یاعلی
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha