eitaa logo
لبخند به عشق امام زمان عج
468 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
38 فایل
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌱السَّلامُ عَلَیڪ یا فاطِمَةَ الزَّهرا(س) . 🌷بیایم به عشق امام زمانمون درحد توانمون قدمی برای کمک به بقیه برداریم🌷 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه <فصل چهارم> با صدای اذان صبح از خوب بیدارشدم .وضو گرفتم تا نمازم را بخوانم ,احساس عجیبی داشتم.وقتی نمازم تمام شد به حیاط رفتم و کنارگلهای رز نشستم .حرفهای پویا خواب را از چشمانم ربوده بود به فکرفرورفته بودم که صدای مادرم مرا به خود آورد .مادرم پشت سر ایستاده بود به او نگاهی کردم و گفتم: -سلام مامان صبح بخیر -سلام عزیزم .اگه نمازت رو خوندی برو بخواب -نمازخوندم ولی خوابم نمیبره یک احساس عجیبی دارم انگار قراره امروز اتفاق خاصی بیفته -برو بخواب عزیزم هراتفاقی که بخوادبیفته,بالاخره رخ میده .توکلت به خدا باشه ان شاءالله که خیره. حرفهای مادرم کمی قلبم را آرام کرد .به اتاقم رفتم و روی تخت دزار کشیدم .نمیدانم چقدر طول کشید تا خوابم ببرد.صبح با صدای سهیل که مرا صدامیزد بیدارشدم .صدایش به گوش میرسید که می گفت : -آبجی بیام داخل اتاقت؟آبجی خوابی؟ در حالی که چشمانم هنوز گرم خواب بود گفتم : -بیا داخل داداشی چه کارم داری سرصبحی؟ -آبجی تو عمو پویا رو دوست داری ؟ مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم و گفتم: -چیییی؟ -میگم تو عمو پویا رو دوست داری؟ با عصبانیت گفتم: -آقا سهیل این حرف ها واسه بزرگترهاست .شما هنوز بچه ای برو بیرون بزارمنم بخوابم . -چرا عصبانی میشی؟با گوشای خودم شنیدم که بابا با عمو احمد درمورد تو و پویا صحبت میکردن .حالا که نمیخوای بدونی من میرم -وایسا ببینم .سهیل جون میشه به ابجی بگی بابا چی گفت ؟ -اگه بگم ,میزاری با گوشیت بازی کنم؟ -مگه تو تبلت و رایانه نداری چرا با اونا بازی نمیکنی؟ تبلتم خرابه .بابا قرار امروز بده درستش کنند.حالا گوشیت رو میدی یا برم؟ -باشه میدم.حالا بگو چی شنیدی؟ -بابا گفت باید ببینم نظز ثمین چیه؟اگه قبول کنه من حرفی ندارم .واسه همین من اومدم تا نظرت رو بپرسم.حالا گوشیتو بده بازی کنم -سهیل فعلا برو بیرون ,بعدا گوشی رو بهت میدم قبول نیست تو قول دادی .اگه گوشیتو ندی نمیگم مامان چی گفته؟ -وای از دست تو بچه .بیا این هم گوشی .حالا حرف بزن -مامان گفت ثمین از اول قراربود با رامین ازدواج کنه مامان گفت ما به خواهرم قول دادیم. -خب بابا چی گفت؟ - گفت هرچی نظر ثمین باشه .مامان هم قبول کرد. خب حالا برو بیرون .فقط یک لحظه گوشی رو بده زنگ بزنم بعد بهت میدم؟ -قول دادیا -باشه برو وقتی سهیل از اتاق خارج شد شماره پویا رو گرفتم تا با او صحبت کنم در همان هنگام پریا به من زنگ زد و گفت : -سلام عروس خانم ,هنوز خوابی؟ِ -اره همین الان بیدار شدم اتفاقی افتاده؟ -ثمین نکنه خبر نداری؟ -از چی باید خبر داشته باشم -از اینکه ما قراره فردا شب خواستگاری بیایم . - چی؟خواستگاری؟ -پس معلومه خبر نداری ,پاشو عزیزم .طفلک داداشم از دیشب تا حالا یک لحظه پلکاشو رو هم نگذاشته ,من خودم شاهدم دیشب تا صبح توی حیاط قدم میزد . -حالا چرا نخوابیده؟ -معلومه دیگه از فکر و خیال تو .وای یادم رفت بگم واسه چی زنگ زدم ,ثمین جان زنگ زدم فقط یک کلمه ازت بشنوم .تو به پویا علاقه داری یا نه؟ -چرا این سوال رو میپرسی؟ -اخه عمو گفته هرچی نظر ثمین باشه.و اگه تو اجازه بدی قرارخواستگاری گذاشته میشه.حالا بگو ببینم اجازه هست؟ -راستش.......خب راستش .......من به آقا پویا علاقه دارم اینو خودشون هم میدونند ولی نظرم همون نظر پدر و مادرمه. -ولی و اما نداره .ما فرداشب خدمت میرسیم عروس گلم .فعلا خداحافظ. -یاعلی نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه هنوز باورم نمیشد نگرانی دیشبم بی خود نبود.سریع از روی تخت بلندشدم وبه سرویس بهداشتی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم,فکرمیکردم همش خواب و خیاله ولی انگار واقعیت داشت .صورتم را خشک کردم و بعد رفتم به آشپزخانه.روبه روی پدرم روی صندلی نشستم ,مادرم مشغول چایی ریختن بود. پدرم گفت: -ثمین جان یک حرفهایی هست که باید بهت بگم.نیم ساعت پیش احمدزنگ زد .اجازه خواست تا فردا شب واسه خواستگاری بیان .منم بهشون گفتم باید نظر تو رو بپرسم .حالا قبل اینکه نظرتو بگی این رو هم بگم که مامانت و حنانه خانم در مورد ازدواج تو و رامین قول و قرارایی گذاشتن ,خودت خوب میدونی که از بچگی عزیزجون رامین رو مرد زندگی تو انتخاب کرد.حالا با این اوصاف حالا تو باید تصمیم بگیری پویا و یا رامین؟تصمیمتو که گرفتی بهم خبر بده -باباجون من با همه احترامی که واسه عزیزجون و مامان و حتی خاله و رامین قائلم باید بگم من به رامین هیچ علاقه ای نداشته ندارم و نخواهم داشت .از همون اول کسی نظر منو نپرسید وگرنه همون موقع میگفتم -پس منظورت اینه میخوای با پویا ازدواج کنی؟ از خجالت سرم را پایین انداخته و چیزی نگفتم.مادرم که به شدت از دستم عصبانی بود گفت: -ثمین داری اشتباه میکنی . من نمیگم پویا بده ولی رامبن خیلی از پویا سرتره .درست تصمیم بگیر -مامان جان ببخشید ولی همسر لباس نیست که هرموقع دلمو زد بتونم عوضش کنم و یا دورش بندازم .من به رامین هیچ علاقه ای ندارم و به ازدواج با اون هم اصلا فکرنمیکنم برعکس هرموقع میبینمش یا یادش می افتم حالم بد میشه .تنها حسی که بهش دارم حس تنفره همین .در مورد اقا پویا هم باید بگم نظر من همون نظر شماست ولی توروخدا مامان دیگه ور مورد ازدواج من با رامین صحبت نکنید  .خواهش میکنم ازتون. پدرم که از حرفهای من خرسند بود گفت : درست میگی دخترم.باید عاقلانه تصمیم بگیری ,پس من به احمدشون خبر میدم فردا شب بیان ,شما که حرفی نداری خانوووم؟ -مادرم که از حرفهای من ناراحت شده بود گفت: -نه حرفی ندارم.شما پدر و دختر عین همین یکدنده و لجباز هنوز ناراحتی در چهره مادرم موج میزد سریع از جای خود بلندشدم .دست مادرم را بوسیدم و گفتم: -مامان جون الهی من قربون اخم کردنت بشم.مگه همیشه شما نمیگفتید که شما و پدر باعشق ازدواج کردید ,مگه شما بهم نمی گفتید چون پدر آدم معتقد و متدین و مهربونی بود باهاش ازدواج کردم در صورتی که پدر هیچ شباهتی به خانواده شما نداشته .شما خودتون گفتید خان بابا میخواست شما رو مجبورکنه با پسر خان روستا بالایی ازدواج کنید ولی شما پاتون رو توی یک کفش کردید که فقط با پدرکه اون زمان یک دکتر ساده تو روستابود ازدواج میکنید.حالا من هم ازتون میخوام  اجازه بدید مثل شما خودم مرد مناسب زندگیم رو انتخاب کنم. -هرکسی روکه  دوست داری انتخاب کندرضمن من هنوز هم عاشق پدرت هستم. نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه مادرم در حالی که گونه هایش گل انداخته بود سریع از سرمیز بلند شد و گفت: -من میرم سهیل رو بیدارکنم بیاد صبحونه بخوره پدرم قهقهه زنان گفت :کجا خانوم خوشگلم .بیا اینجا بشین .این دخترخانم میره دنبال داداشش -واقعا که عماااد بچه شدیی؟شما با دخترت خوش باش. مادر که از آشپزخانه خارج شد من نگاهی به پدر کردم وهردوبلند خندیدیم. در تمام طول روز به پویا فکرمیکردم .نزدیک های 6 عصر بود که صدای گوشی ام مرا به خود آورد.پویا پشت خط بود .تماس رو برقرارکردم : -سلام .ثمین خانم .حالتون چطوره ؟ -سلام ممنونم من خوبم شما چطورید؟ -من که انگار رو ابرا قدم میزنم از خوشحالی کم مونده بال دربیارم -خوشحالم که خوشحالید ولی دلیل خوشحالیتون چیه؟ -معلومه دیگه بخاطر شما .بخاطر قرارفرداشب. -کدوم قرار؟ -قرارفرداشب دیگه,خواستگاری! -خب  به سلامتی حالا اون عروس خوشبخت کیه؟ -یعنی میخواین بگید خود عروس خانم خبرنداره؟ -اگه منظورتون از عروس منم که باید بهتون بگم با عرض تاسف من جوابم منفی بود .چطوری بهتون نگفتن؟ -ثمین خانم اگه دارید شوخی میکنید اصلا جالب نیست -اقا پویا مگه من با شما شوخی دارم؟ پویا حرفهایم را باور کرده و تماس را قطع کرد .هرچه با او تماس گرفتم ,گوشی را جواب نداد .به ناچار با پریا تماس گرفتم .پریا لحظاتی بعد گوشی را برداشت و گفت -سلام عروس خانم -سلام پریا .یک سوال داشتم .پریا داداشت خونه است ؟ -خونه بود ولی همین الان مثل دیوونه ها عصبانی از خونه رفت بیرون .چطور مگه؟ -چیز مهمی نیست یعنی امیدوارم نباشه.ببین عزیزم میشه باهاش تماس بگیری و بگی با من تماس بگیره منتظرما کارمهمی دارم . -باشه عزیزم الان زنگ میزنم. -ممنونم .فعلا تماس رو قطع کردم .خیلی نگرانش بودم با خودم میگفتم کاش سر به سرش نمیزاشتم . توی حیاط شروع کردم به قدم زدن تا شاسد کمی از نگرانیم کم بشود..پشت سرهم با او تپاس میگرفتم ولی جواب نمیداد.در همان حین زنگ در حیاط به صدا در آمد .چادرم را سرم کردم و دم در رفتم.در را که باز کردم چشمم به پویا افتاد که بسیارعصبانی و آشفته روبه رویم ایستاده .گفتم: سلام.خیلی بهتون زنگ زدم -میشه بگید چه اتفاقی افتاده .دیشب که جوابتون مثبت بود ؟ثمین خانم قلبم داره از کار میفته -هیچاتفاقی نیفتاده.من باهاتون شوخی کردم .ببخشید میدونم شوخی بچگانه ای بود .متاسفم -متاسفید!!!میدونید تا اومدم اینجا چی به سرم اومد.مردم و زنده شدم .واقعا ازتون انتظارنداشتم. حرفهایش را که زد بدون خداحافظی سوار ماشین شد و رفت. محکم در حیاط را به هم کوبیدم .ان شب تا صبح در اتاق قدم زدم و به رفتار زشتم فکرکردم .بعد نماز صبح کمی خوابیدم ..صبح با صدای مادرم از خواب بیدارشدم که میگفت: ثمین پاشو دیگه باید باهم بریم خرید .نکنه یادت رفته امشب چه خبره -مامان من حوصله خرید ندارم .میشه تنها برید ؟ -معلومه که نه ,باید باهم بریم برای مهمونی امشب خرید کنیم زود آماده شو -چشم دست و صورتم را شستم و آماده شدم..درحیاط منتظر مادر ایستادم و به پویا فکرکردم به اینکه امشب چگونه با او روبه رو شوم .چطور میتوانستم حرفهای بد دیروزم را فراموش کنم..کاش وقتی پویا با همه احساس و ذوق و شوقش با من تماس گرفت با او صادقانه صحبت میکردم نه اینکه با او چنین شوخی سخیفی انجام دهم  و کلی ای کاش های دیگر که ارزشی نداشت. باصدای مادرم به خودم آمدم که میگفت: -به چی فکرمیکنی؟بریم؟ -اره مامان جان شما بفرمایید تو ماشین من هم اومدم نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
دوستان ازاین به بعد 5 پارت گذاشته خواهد شد به امید خدا التماس دعای فرج خداقوت
‌ از تــو نوشتن را بلد نیستم؛ آخر میدانی هروقت چیزی نوشتم از تو چیزی خواسته‌ام گله داشتم، بهانه برای گناهانم آوردم اما بهــانهٔ اینبارم؛ تــویی بهانهٔ هر لحظه‌ی من؛ تــویی نمیدانم اوج دلتنگی‌ات کجاست اما اوج علاقه‌ی‌ من؛ تـــویی تا‌به‌حال خنده‌هایت را ندیده ام اما، یقین دارم اوج خنده؛ تـــویی :) اصلا إی زیباترین خنده‌ی خدا؛ شرمنده که همیشه شرمنده‌ی توییـم! شرمنده‌ایم که هنوز برای امدنت مُهیا نشدیم تو به دل ِخونِ‌دل خورده‌ها رحم کن و بیا  .  .
سلام دوستان روزتون مهدوی
میخوام یکم دردو دل کنیم دردی که همه مون داریم این روزا😞 درد جاموندگیمون درد نرفتن کربلا😭 درد نبودن تو کربلا درد نرفتن به اربعین😭
این متن رو شنیدین که میگن: اربعین قسمت خوبات شد و من جاموندم رفیقام یکی یکی رفتن و من تنها موندم این دو کلوم حرف کلی معنی و مفهوم داره خیلی هم حرف داره خیلی😭
تو این روزا تا اخرین ثانیه هم که شده ناامید نشین دست به دامن مادرمون حضرت فاطمه الزهرا بشیم از این خانم بزرگوار بخواهیم که کربلای ما رو امضا کنه
التماس دعای فرج روزیتون کربلا انشاءلله
بریم برای پارت گذاری رمان
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه همراه مادرم برای خرید به فروشگاه رفتم ,من که چندان دل و دماغ خریدکردن نداشتم به مادرم گفتم: -مامان شما برید من چنددقیقه دیگه میام. -باشه ,زودبیای منتظرتم -چشم مادرم که رفت دوباره سعی کردم با پویا تماس بگیرم ولی او حاضر نبود جواب تماسهای مرا بدهد.بنابراین به اجبار دوباره با پریا تماس گرفتم -الو,سلام -سلام پریاجان .خوبی -مرسی.تو چطوری عروس خانوم -عروس و کوفته.ممنون منم خوبم.پریا دستم به دامنت کمکم کن -جون تو دامن پام نیست . -پریااااا.جون ثمین کمکم کن . -باشه عزیزم چون جون زنداداشم رو قسم دادی کمکت میکنم.حالا بگو چیکارکنم. -از دست این زبون تو من اخرش خودمو میکشم.ببین دیروز صبح پویا بهم زنگ زد منم واسه اینکه باهاش شوخی کنم گفتم جواب منفیه.از اون موقع تا حالا جوابم رو نمیده .حالا ازت خواهش میکنم .اگه تو خونه است گوشیتو بده بهش تا ازش عذرخواهی کنم .میتونی این لطف رو درحقم کنی؟ -آره چراکه نه .واسه همونه که امروز انقدر بدعنق شده شادوماد.گوشی قطع نکن تا برم تو اتاقش -باشه .ممنون جبران میکنم صدای پریا به گوش میرسید که به پویا میگفت دوستت پشت خطه پویا:دوست من؟ -اره بیا بگیر چندلحظه بعد پویا گوشی را گرفت و جواب داد: -الو بفرمایید -سلام.ثمینم لطفا قطع نکنید باید باهاتون صحبت کنم. -سلام .بعید میدونم حرفی مونده باشه.بفرمایید گوشم با شماست -ببینید میدونم گفتنش کاراشتباهم رو جبران نمیکنه ولی میخوام باور کنید که واقعا متاسفم.به جون خودم قسم فقط میخواستم یه کوچولو باهاتون شوخی کنم و اصلا قصد اذیت کردنتون رو نداشتم.منو ببخشید و حلالم کنید -کافیه.لازم نیست عذربخواین درضمن یادتون باشه بارآخریه که جون عزیزترین فرد زندگیم رو قسم میخورید ,حالا واسه اینکه کاراشتباهتون رو جبران کنید بایدنهار مهمونم کنید -ولی من امشب یک مهمون خیلی مهم دارم و باید برای روبه رو شدن با ایشون آماده بشم -یعنی از من هم مهمتره؟ -فکرکنم .همینطور باشه -پس من دیگه مزاحمتون نمیشم .شب خوبی داشته باشید -بله خیلی از شما ممنونم,شما هم همینطور صدای خنده پویا بلند شدو لبخند را مهمان صورتم کرد  .وقتی خنده اش قطع شد گفت : ثمین خانم .منم بخاطر اینکه امروز شما رو نگران کردم متاسفم .البته ناگفته نمونه وقتی می دیدم نگرانم شدید خوشحال میشدم و حس خوبی بهم دست میداد. -خواهش میکنم.با اجازه اتون منم باید برم.روز خوش -شب میبینمتون .یاعلی نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha