دوستان ازاین به بعد 5 پارت گذاشته خواهد شد به امید خدا
التماس دعای فرج
خداقوت
از تــو نوشتن را بلد نیستم؛
آخر میدانی
هروقت چیزی نوشتم از تو چیزی خواستهام
گله داشتم، بهانه برای گناهانم آوردم
اما بهــانهٔ اینبارم؛ تــویی
بهانهٔ هر لحظهی من؛ تــویی
نمیدانم اوج دلتنگیات کجاست
اما اوج علاقهی من؛ تـــویی
تابهحال خندههایت را ندیده ام اما،
یقین دارم اوج خنده؛ تـــویی :)
اصلا إی زیباترین خندهی خدا؛
شرمنده که همیشه شرمندهی توییـم!
شرمندهایم که هنوز برای امدنت مُهیا نشدیم
تو به دل ِخونِدل خوردهها رحم کن و بیا . .
#مهدی
میخوام یکم دردو دل کنیم
دردی که همه مون داریم این روزا😞
درد جاموندگیمون درد نرفتن کربلا😭
درد نبودن تو کربلا درد نرفتن به اربعین😭
این متن رو شنیدین که میگن:
اربعین قسمت خوبات شد و من جاموندم
رفیقام یکی یکی رفتن و من تنها موندم
این دو کلوم حرف کلی معنی و مفهوم داره خیلی هم حرف داره خیلی😭
تو این روزا تا اخرین ثانیه هم که شده ناامید نشین
دست به دامن مادرمون حضرت فاطمه الزهرا بشیم
از این خانم بزرگوار بخواهیم که کربلای ما رو امضا کنه
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_21
همراه مادرم برای خرید به فروشگاه رفتم ,من که چندان دل و دماغ خریدکردن نداشتم به مادرم گفتم:
-مامان شما برید من چنددقیقه دیگه میام.
-باشه ,زودبیای منتظرتم
-چشم
مادرم که رفت دوباره سعی کردم با پویا تماس بگیرم ولی او حاضر نبود جواب تماسهای مرا بدهد.بنابراین به اجبار دوباره با پریا تماس گرفتم
-الو,سلام
-سلام پریاجان .خوبی
-مرسی.تو چطوری عروس خانوم
-عروس و کوفته.ممنون منم خوبم.پریا دستم به دامنت کمکم کن
-جون تو دامن پام نیست .
-پریااااا.جون ثمین کمکم کن .
-باشه عزیزم چون جون زنداداشم رو قسم دادی کمکت میکنم.حالا بگو چیکارکنم.
-از دست این زبون تو من اخرش خودمو میکشم.ببین دیروز صبح پویا بهم زنگ زد منم واسه اینکه باهاش شوخی کنم گفتم جواب منفیه.از اون موقع تا حالا جوابم رو نمیده .حالا ازت خواهش میکنم .اگه تو خونه است گوشیتو بده بهش تا ازش عذرخواهی کنم .میتونی این لطف رو درحقم کنی؟
-آره چراکه نه .واسه همونه که امروز انقدر بدعنق شده شادوماد.گوشی قطع نکن تا برم تو اتاقش
-باشه .ممنون جبران میکنم
صدای پریا به گوش میرسید که به پویا میگفت دوستت پشت خطه
پویا:دوست من؟
-اره بیا بگیر
چندلحظه بعد پویا گوشی را گرفت و جواب داد:
-الو بفرمایید
-سلام.ثمینم لطفا قطع نکنید باید باهاتون صحبت کنم.
-سلام .بعید میدونم حرفی مونده باشه.بفرمایید گوشم با شماست
-ببینید میدونم گفتنش کاراشتباهم رو جبران نمیکنه ولی میخوام باور کنید که واقعا متاسفم.به جون خودم قسم فقط میخواستم یه کوچولو باهاتون شوخی کنم و اصلا قصد اذیت کردنتون رو نداشتم.منو ببخشید و حلالم کنید
-کافیه.لازم نیست عذربخواین درضمن یادتون باشه بارآخریه که جون عزیزترین فرد زندگیم رو قسم میخورید ,حالا واسه اینکه کاراشتباهتون رو جبران کنید بایدنهار مهمونم کنید
-ولی من امشب یک مهمون خیلی مهم دارم و باید برای روبه رو شدن با ایشون آماده بشم
-یعنی از من هم مهمتره؟
-فکرکنم .همینطور باشه
-پس من دیگه مزاحمتون نمیشم .شب خوبی داشته باشید
-بله خیلی از شما ممنونم,شما هم همینطور
صدای خنده پویا بلند شدو لبخند را مهمان صورتم کرد .وقتی خنده اش قطع شد گفت :
ثمین خانم .منم بخاطر اینکه امروز شما رو نگران کردم متاسفم .البته ناگفته نمونه وقتی می دیدم نگرانم شدید خوشحال میشدم و حس خوبی بهم دست میداد.
-خواهش میکنم.با اجازه اتون منم باید برم.روز خوش
-شب میبینمتون .یاعلی
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_22
تماس را قطع کردم ..وجودم انگار جانی تازه گرفته بود .قلبم دوباره شروع به تپیدن کرده بود .درحالی که به حرفهای پویا میخندیدم ازماشین پیاده شدم و پیش مادرم رفتم و به او گفتم:
-ببخشید منتظرتون گذاشتم .حالا از کجا شروع کنیم.
مادرم که از رفتارمن متعجب شده بود گفت:
-چیه ثمین ؟نه به چنددقیقه پیش که بایک من عسل هم نمیشد خوردت نه به الان ؟
همه اتفاق های گذشته ,از قضیه آشنایی با پویا تا رفتار و صحبتهای نسنجیده دیروزم به پویا را برای مادرم تعریف کردم.دوست نداشتم حرفی بین من و مادرم پنهان بماند همانطور که در این چند سال از زندگیم هیچ چیزی را از او مخفی نکرده بودم و مادرم هم مثل همیشه با گفته ها و راهنمایی هایش به من آرامش می داد.و همانند یک دوست مرا درک میکرد.وقتی حرفهایم درمورد پویا تمام شد روبه من کرد و گفت :
-ثمین جان من همیشه به تو اطمینان داشتم و دارم.امیدوارم هرچه زودتر این ازدواج سربگیره تا دختر شیطون من یه خورده آرامش بگیره و پسرمردم رو انقدر اذیت نکنه .دلم به حال پویا میسوزه که عاشق دختر لجباز و یکدنده ی مثل تو شده .خدا به جوونیش رحم کنه
-واااماماااان. من واقعا لجبازم؟؟ مامان از این حرفها جلو اقا پویا نزنیا.اون وقت فکرمیکنه حالا چه آش دهن سوزی هست!!!!
از خوشحالی سر از پا نمیشناختم .و البته سراسیمه و دل نگران هم بودم .دل نگران اتفاقاتی که امشب قراربود بیفتد.بعد از خرید به خانه برگشتیم .
به اتاقم رفتم تا برای مراسم شب آماده شوم .هیجان زده بودم و سردرگم.نمیدانستم باید چه کارهایی انجام دهم ,برای همین بعد مدتها به مهسا زنگ زدم
-سلام.مهسا جونم خوبی؟
-سلام .ثمین خانم پارسال دوست امسال هیچی.چه عجب یادی از من کردی بیمعرفت .میدونی چندوقته به من زنگ نزدی ؟
-واقعا شرمنده ام هرچی بگی حق داری خواهری.راستش تو این چندوقته اتفاق های زیادی واسم افتاده که یک روز باید مفصلا برات تعریف کنم.ولی از همه مهمترش اینه که امشب واسم خواستگارمیاد خیلی نگرانم.دوست دارم امشب کنارم باشی و کمکم کنی .هرچی باشه تو همچین شبی رو تجربه کردی
-ثمین یه جوری حرف میزنی انگار تا حالا واست خواستگارنیومده؟چرا انقدر نگرانی ؟
-بله مهسا جون چیزی که زیاد اومده خواستگاربوده ولی این یکی باهمه اونا فرق داره
-بگو ببینم این یارو کیه که خدا زده پس سرش و میخواد تو رو بگیره؟
-اگه بگم باورت نمیشه
-حالا بگو, شایدم شد؟
-آقای پویا مولایی,نویسنده مورد علاقه تو .اگه امضا میخوای زود بیا
-برو خودتو مسخره کن ,بگو این داماد بدبخت کیه؟
-مهساااااا .من تا به حال چندباربهت دروغ گفتم و تو رو سرکارگذاشتم؟
-هزاربار
-مهسااا!!!!واقعا که.منو بگو به کی زنگ زدم .بامن کارنداری.فعلا
-باشه بابا چرا ناراحت میشی .ای کلک بالاخره تورتو پهن کردی؟جون ثمین راست میگی دیگه ؟
-اره به جون مهسا.حالا کی میای؟
-هووووی از جون عمه ات مایه بزار نه من .جون من واسه خیلیا عزیزه .یکیش خودت.الان راه میفتم
-واسه من خیلی عزیزی جون خودم .بجنب بیا.دوست دارم
-وظیفته میام. بای
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_23
استرسی تمام وجودم را فراگرفته بود ,برای آرامش یافتنم به بهترین کتاب دنیا,قران,پناه بردم .لحظاتی بعد در اتاقم بازشد.مهسا خودش را سریع رسانده بود .به سمتش رفتم و او را در آغوش کشیدم
-سلام.مساجونم.,کم کم از استرس میمیرم .حالا باید چیکارکنم؟
-سلام عروس خانم.اول بزار چادرمو دربیارم ,خستگیمو رفع کنم .بعد واست توضیح میدم از کجا شروع کنی .
-مهسا لوس نشو دیگه بگو چیکارکنم؟
-جاولبجونم برات بگه که اول باید بری دست و صورتتو بشوری و یکم به این قیافه چپرچلاغت برس چرا رنگت انقدر پریده .قرارخواستگار بیاد نه گرگ بیابون که اینقدر رنگت پریده .دوم باید یک لباس ,مناسب امشب بپوشی.حالا برو اینکارا رو انجام بده تا بعد
-از دست تو .باشه الان اماده میشم.
لحظاتی بعد همه لباسهای توی کمدم روی زمین پخش و پلا شده بود .همیشه انتخاب لباس برایم سخترین کاردنیا بود .یک به یک لباسها را پوشیدم ولی هیچ کدام به نظرم جالب نبود. دست به دامن مهسا شدم ,مهسا همیشه خوش سلیقه بود .به او گفتم:
-مهسا تو همیشه خوش سلیقه ای ,میشه واسم انتخاب کنی .خیلی سردرگم شدم.
-چراکه نه .ببین ثمین جان تو باید یک لباس سفید و پوشیده و البته زیبا بپوشی
-مهسا من لباس سفید زیاددارم ولی هیچ کدوم پوشیده و مناسب خواستگاری نیست حالا چیکارکنم؟
-بزاریه خورده فکرکنم
در همان حین مادرم در حالی که سینی چایی در دست داشت وارد اتاقم شد و گفت :
-سلام بچه ها ,اینجا چقدر بهم ریخته شده.دنبال چی میگشتید حالا؟
مهسا در جواب مادرم گفت:
-سلام خاله.این عروس خانم که اون قدر هول و هراس داره که حتی نمیتونه لباس انتخاب کنه .البته لباس مناسب هم نداره
-اوی واای .ثمین چرا صبح رفتیم خرید یه لباس نخریدی؟
-نمیدونم مامان اصلا یادم نبود
-حالا چه مدل لباسی میخوایید ؟این همه لباس یکیو انتخاب کمید دیگه .اینکه ناراحتی نداره ؟
-مامان مهسا میگه سفید و پوشیده باشه .من لباس سفید پوشیده ندارم.
مادرم درحالی که اتاق را ترک میکرد گفت:بزارید یه خورده فکرکنم.
دقایقی بعد مادرم با یک لباس سفید داخل شد نگاهی به ما کرد و گفت :
-بچه ها این لباس چطوره؟شاید یه خورده قدیمی باشه ولی به نظر من زیباست .
مهسا که از تعجب دهانش بازمانده بود ,گفت:
-وای خاله این لباس خیلی قشنگه .صاحب این لباس خدشگل کیه؟
-راستش مال خودمه.شب اولی که عماد اومده بود خواستگاریم پوشیدم.این لباس رو حنانه از ایتالیا واسم خریده بود.من و عماد با این لباس کلی خاطره های قشنگ داریم .به نظر من که هنوز هم زیباست.حالا ثمین جان اگه دوسش داری بپوش وگرنه حالا حتما لازم نیست سفید باشه یک رنگ دیگه امتحان کن.
مادرم لباس را روی تخت گذاشت و از اتاق خارج شد.
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
محکمترین بهانه
#پارت_24
از لباس بسیار خوشم آمده بود کمی از اینکه ازدید بقیه قدیمی باشه میترسیدم ولی با این حال دل را به دریا زدم و لباس را پوشیدم .بیش از حدتصورم در تن زیبا بود .,یک لباس پوشیده سفید که پوشیده شده از سنگ و مروارید بودو دامنش پر بود از گلهای سفید که با مروارید طراحی شده بود .با مهسا پیش مادرم رفتم برق تحسین در چشمانش دیده میشد با هیجان گفت :
-چه قدر بهت میاد عزیزم .خیلی خوشگل شدی .
درحالی که لبخند میزدم گفتم:چقدر تو دلم دعا کردم سایزم بشه.خیلی ممنون مامان خیلی لباس قشنگیه
مهسا روکرد به من و گفت:
-اگه گفتید دیگه چی کم داره؟
-نمیدونم تو بگو
-خوب فکرکن
-مهسا وقت گیر آوردیا .چه میدونم.تو بگو زود ؟
-اقا پویا رو کم داره عزیزم .مگه نه خاله؟
مادرم که میخندید گفت:
-حق باتوئه مهسا جان .جای اقای داماد خالیه
من که از حرفهای مادرم خجالت کشیده بودم .با عجله به اتاقم برگشتم .جلوی آینه ایستادم .حق با مادرم و مهسابود جای پویا واقعا خالیه.ناگهان دلم برایش تنگ شد .دلم میخواست بااو تماس بگیرم ولی شرم دخترانه ای مانعم میشد.در افکارم غرق بودم که گوشی ام لرزید .به تصویر نگاهی انداختم.پویا پشت خط بود .لبخند روی لبم نشست.
-سلام.
-سلام .ثمین خانم حالتون خوبه؟
-خوبم ممنونم شما خوبید؟
-راستش زنگ زدم یه سوال بپرسم ازتون
-بفرمایید .اتفاقی افتاده؟
-نه نگران نباشید.واقعیتش میخواستم واستون هدیه بخرم .میخواستم بدونم اگه من واستون با انتخاب خودم حلقه بخرم ناراحت میشید؟پریا معتقده باید خودتون انتخاب کنید.
-اولا لازم به خرید هدیه نیست دوما چرا باید بخاطر محبتتون ناراحت بشم
-به قول پریا همیشه رسم بوده که حلقه ازدواج رو عروس خانم به سلیقه خودش انتخاب کنه.واسه همین گفتیم شاید ناراحت بشید.
در همان حین که به حرفهای پویا گوش میدادم مهسا وارد اتاق شد وگفت:
-کیه؟
من که هم به حرفهای پویا گوش میدادم و هم مهسا, گفتم:
- آقا پویا میخوام یه چیزی بگم ولی امیدوارم ناراحت نشید
-نه خواهش میکنم بفرمایید
-راستش خرید حلقه واسه بعد خواستگاری یعنی وقتی که جواب عروس مثبت باشه نه خواستگاری
-یعنی منظورتون اینه که ممکنه جوابتون منفی باشه
-معلومه که نه ما قبلا دراین مورد حرف زدیم اصلا ولشکنید هرحلقه ای که به نظرتون زیباست بخرید .من به انتخابتون احترام میزارم
-حالا که فکرمیکنم میبینم حق باشماست بهتره صبرکنم تا حلقه رو همراه شما بیام و بخرم ,پس اگه ایرادی نداره واستون انگشتر میخرم.
-هرطور راحتید ولی بازم میگم لازم به خرید هدیه نیست ,نمیخوام خودتون رو به زحمت بندازید.
-چه زحمتی ,تا نیم ساعت دیگه میبینمتون بانو .خدانگهدار
-خدانگهدار
تماس را قطع کردم .مهسا گفت :
-حالا این پویا خان چیکارداشت ؟
-طفلکی میخواست بره واسم حلقه بخره
-اَخییییی.طفلک چه عجله ای هم دارهههه.
صدای خنده مهسا بلند شد
-کوفته به چی میخندی .عاقامون باراولشه هل شده
-بعله بقیه دوبار ازدواج میکنن واسه همون تجربه دارن.
-مهسااااا جان ببند عزیزم
-بی ادب خودت دهنتو ببند .حالا از شوخی گذشته چقدر دوسش داری؟
-خیلی .هیچ وقت فکرنمیکردم کسی رو انقدر دوست داشته باشم.
-پس شازده بدجوری دل شما رو برده؟
-بلیا.یه جورایی
هردو بلند زدیم زیر خنده!!!
سهیل وارد اتاق شد و گفت :
-آبجی مامان میگه بیا پایین کم کم مهمونا میرسند
-باشه داداشی شما برو ماهم الان میایم
روبه مهسا کردم و گفتم:
-میشه شب رو هم بمونی؟
-شرمنده خواهری ,من دیگه باید برم.الان دیگه امیرعلی میادخونمون.خودت که میدونی چقدر حساسه باید قبل اون خونه باشم .یادت نره آخر شب بهم خبر بدی؟
-باشه بهت زنگ میزنم به اقاتون سلام برسون
-خب دیگه من برم خوش بگذره فعلا
-ممنون از کمکت به تو هم خوش بگذره.خداحافظ
نویسنده:زفاطمی(تبسم)
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷🌸🩷
🩷🌸🩷🌸
🩷🌸🩷
🩷🌸
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻 #اللهمعجللولیڪالفࢪج
🔻 #رمان
https://eitaa.com/sardaredelha