eitaa logo
لبخند به عشق امام زمان عج
468 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
38 فایل
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌱السَّلامُ عَلَیڪ یا فاطِمَةَ الزَّهرا(س) . 🌷بیایم به عشق امام زمانمون درحد توانمون قدمی برای کمک به بقیه برداریم🌷 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
دسٺ‌ࢪو‌سینہ‌میزاࢪیم‌و‌میگیم: صلے‌اللّٰھ‌علیڪ‌یـٰا‌ابـٰا‌عبداللّٰھ💔!- صلے‌اللّٰھ‌علیڪ‌یـٰا‌ابـٰا‌عبداللّٰھ💔!- صلے‌اللّٰھ‌علیڪ‌یـٰا‌ابـٰا‌عبداللّٰھ💔!- ↴‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
میدونید‌‌ یکی‌ از‌ مثبت‌ ترین قسمت‌‌ زندگی‌ ِ ما‌ چیه !؟ خدا‌ مهـر‌ ِ امام‌ حسـین‌ رو تو‌ دلمون‌ انداخت
فکرشوبکن . . . روبہ‌گنبدش‌نشستۍ💔 بہش‌نگاه‌میکنۍ " دست‌خودت‌نیست‌↓ یہو‌بغض‌میکنۍ💔 میبارۍ 🍃 هق‌هق‌میکنی :) یهو‌این‌وسط‌میخندی ! حرف‌میزنۍ بازگریت‌میگیره " اشکات‌میشن‌یادگاریت ‌بہ‌سنگ‌فرشاۍکربݪا قشنگہ‌نہ!؟💔 ↴‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دنیای منی حسین از دنیا تورو می خوام این خواهش قلبمه شب جمعه حرم بیام ..♥️
بریم برای پارت گذاری رمان
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه هردو باهم به داخل برگشتیم .همه از زود آمدن ما تعجب کردند و به ما نگاه می کردند. عمواحمدگفت :پویا جان همه ی حرفاتون رو زدید .فکرکنم بهتربود یه خورده بیشتر باهم صحبت می کردید هرچی باشه حرف یک عمر زندگیه الکی که نیست. پویا که از خجالت سرش را پایین انداخته بود فقط لبخندی زد و رفت روی مبل کنار عمو احمد نشست .خاله محیا هم نگاهی به من کرد و گفت : -عروس خانم نظر شما چیه؟ نگاهی به والدینم کردم و گفتم : -هرچی پدر و مادرم بگن .من حرفی ندارم -پدر و مادر عروس خانم نظر شما چیه؟پسرم رو به غلامی قبول میکنید؟ -پدرم نگاهی به من انداخت و گفت : -آقا پویا سرورماست.مبارکه ان شاءالله همگی دست زدند .من هنوز باورم نمیشد که سرنوشت زندگی را به این زیبایی برایم رقم بزند . نگاهی به پویا انداختم خوشحالی در چهره اش موج زد با خود آرزو میکردم که بتوانم پویا را در تمام طول زندگیمان همان طور شاد و باطراوت نگه دارم .با صدای پریا به خودم آمدم که میگفت: -عروس خانم بفرمایید شیرینی -ممنون عزیزم .نمیخورم -یک دونه بردار بخاطر دل داداش مهربونم -باشه مرسی پریاجان.ان شاءالله عروسیت عزیزم پدرم و عمو تاریخ عقد و عروسی را مشخص کردند.طبق نظر بزرگترها قرارشد نیمه شعبان مراسم عقد و عروسی برگزاربشه بعد از اینکه تاریخ مشخص شد خاله محیا گفت : سلاله جان ,آقا عماد اگه اجازه بدید میخوام با این انگشتر که پویا جان به عنوان هدیه برای عروس خانم خریده عروس گلمو نشون کنم پدرم گفت :اجازه ماهم دست شماست سپس رو به پویا گفت: -پویا جان از این به بعد مثل پسرم می مونی و میتونی هروقت دلت خواست اینجا بیای تا هم ثمین رو ببینی و هم باهم صحبت کنیدولی تا روزی که عقد نکردید نمیخوام پشت سر دخترم حرف و حدیثی پیش بیاد.منظورمو فهمیدی؟ -بله عموجان,حق با شماست.من هم نمیخوام پشت سر ثمین خانم حرفی پیش بیاد که باعث ناراحتی ایشون بشه و بهتون قول میدم که نگذارم چنین اتفاقی بیفته. عمواحمد که از حرفهای پدرم متعجب شده بود گفت: -عماد خیلی داری سخت میگیری هرچی باشه این بچه ها دیگه باهم نامزد شدن . باتوجه به عرف جامعه بیرون رفتن بچه ها باهم البته با اجازه بزرگترها فکرنکنم ایرادی داشته باشه,درضمن بچه ها باید از فردا به فکرخرید و آماده کردن وسایل خونه اشون باشند,نمیشه که؟ -احمدجان طوری که من فهمیدم پویا جان طرفدارهای زیادی داره که ممکنه وقتی بچه ها باهم تو خیابون هستند ازشون عکس بگیرن و کلی شایعه بی سر و ته  درست کنند.به نظر من بهتره که بین بچه ها صیغه محرمیت یک ماهه خونده بشه تا اونا راحت تر بتونن باهم برن خرید.نظرتون چیه؟ همگی به نشانه موافقت شروع کردند به دست زدن و من همه ی حواسم به پویا بود که چشم ازمن برنمیداشت.خاله محیا صدایم زد و گفت : -ثمین جان بیا پیش پویا بشین تا صیغه محرمیت خونده بشه درحالی که ضربان قلبم به شماره افتاده بود از روی مبل بلندشدم  و رفتم کنارپویا نشستم .پدرم شروع کرد به خواندن صیغه محرمیت و پویا چشم دوخته بود به من و لبخند میزد و من هم که وجودم سرشاراز عشق به پویا بود .چشمانم رابستم و به آینده فکرکردم  ,با صدای تبریک گفتن مادرم به خودم آمدم و گفتم: -ممنون مامان جان بعد از اینکه همه خانواده به من و پویا تبریک گفتند ,خاله محیا انگشتر را به پویا دادو گفت : -پویا جان حالا که محرم شدید دیگه لازم نیست من عروست رو نشون کنم .بگیر خودت دستش کن. -چشم مامان البته با اجازه عمو و خاله پدرم که میخندید گفت: -ایرادی نداره پسرم پویا دستم را گرفت و انگشتر را به انگشتم کرد .در آن لحظه حس آرامش  تمام وجودم را فراگرفت .خیلی آهسته به پویا گفتم: -ممنونم پویا جان انگشتری که خریدی واقعا زیباست -خواهش میکنم عزیزم قابل شما رو نداره خاله محیا به من گفت : -عروس خانم!نمیخوای واسه مادرشوهرت چایی بیاری.هرچی باشه چایی شب خواستگاری یک چیز دیگه است,مخصوصا واسه آقای داماد و مادرشوهر با حرف خاله همه بلند خندیدند نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه من از روی میل بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و چایی بریزم .پویا هم پشت سر من ایستاد تا او هم همراهم بیاید که عمو احمد گفت : -کجا پویا خان!نترس ثمین فرارنمیکنه میخواد بره چایی بیاره.بهتره شما منتظر بمونی پویا که از خجالت گونه هایش سرخ شده بود سرجایش نشست و گفت : -میخواستم بهشون کمک کنم اخه پریا در جواب برادرش گفت -باباجون چرا داداشمو اذیت میکنید .راست میگه دیگه فقط هدفش کمک کردن و کنار ثمین موندن و جدانشدن بود همین.طفلک داداشم چطور انتظاردارید این غم هجران رو تاب بیاره .درست نمیگم ثمین جان؟؟ نگاهی به پویا کردم که عرق شرم بر پیشانی اش نشسته بود رو به پریا کردم و گفتم: -چی بگم بهت اخه خواهرشوهر!مظلوم تر از اقا پویا کسی رو پیدانکردی اذیت کنی. همگی باهم خندیدند.آن شب به خوبی و خوشی به پایان رسید. روزها از محرم شدن و نامزدی من و پویا میگذشت .پویا هرروز به دیدنم می آمد و ما آن روز را باهم سپری میکردیم .من با تمام وجوداحساس خوشبختی میکردم و هرگاه که سرشار از خوشبختی می شدم ,احساس میکردم که بعد از این همه خوشبختی غم به سراغم خواهد آمدولی هربار با دیدن پویا همه ی غم ها از وجودم تهی میشد. پویا شده بود نیمی از وجود من که اگر لحظه ای او را نمی دیدم پریشان خاطر میشدم. من عاشق پویا بودم و هیچگاه فکر نمیکردم که روزی نتوانم بدون وجودکسی که عاشقشم زنده بمانم. یک روز صبح وقتی  از خواب  بیدار شدم احساس عجیلی وجودم را فراگرفته بود .انگار قراربود اتفاق بدی برایم بیفتد دلشوره به جانم افتاده بود. از اناقم خارج شدم به صورتم آبی زدم و از پله ها پایین رفتم در همان لحظه متوجه حضور پویا شدم که روی اولین پله در حالی که گل رز سفیدی در دست دارد,ایستاده و به من لبخند میزند. از خوشحالی دیدار او دلم میخواست به سویش پروازکنم.روبه رویش ایستادم و گفتم : -سلام! این موقع صبح اینجا چیکارمیکنی؟چرا بهم زنگ نزدی؟ -سلام خانم خانما.ناراحتی میتونم برما؟ -نه اصلا خیلی هم خوشحالم -بفرمایید یک شاخه گل رز زیبا برای خانمی زیباتر -چقدر خوشگله .خیلی ازت ممنونم پویا جان .این گل زیبا به چه مناسبت خریده شده؟ -این گل با دوتا هدف خریده شده ,بیا بریم تو حیاط تا واست توضیح بدم -باشه بریم شدیدا مشتاق شنیدنم واردحیاط شدیم .پویا روبه رویم ایستاد و گفت :ثمین جان اولین هدف این گل ,نشون دادن علاقه بیش از حد من به شماست و دومین هدفش ,نشون دادن تاسفم از اتفاقی که افتاده و من هنوز دلشو پیدانکردم بهت بگم -چه اتفاقی افتاده پویا؟جون به لب شدم بگو دیگه -ببین عزیزم اتفاق بدی نیست  فقط گفتنش واسم سخته -پویا حرف بزن تا سکته نکردم -خدانکنه گلم .راستش من باید واسه یه ماموریت کاری یک هفته برم  شیراز .از این اتفاق خیلی ناراحتم ولی باید حتما به این سفر برم. نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه با شنیدن خبر رفتن پویا ,اشکهایم جاری شد .پاهایم توانی برای ایستادن نداشت روی لبه استخر نشستم .پویا با دیدن حال من گفت: -ثمین جان چرا مثل بچه ها گریه میکنی ؟ثمین جانم؟اگه بگی به این سفر نرو ,نمیرم .به جون خودم قول میدم که نرم .وقتی تو ناراحتی قلبم نمیتپه عزیزدلم.ثمین جان میخوای که سفرم رو کنسل کنم فقط لازمه لب ترکنی .هوم؟ -نه برو قول میدم دیگه گریه نکنم ولی تو هم باید قول بدی هرروز صبح ,ظهر و شب بهم زنگ بزنی باشه ؟ -باشه عزیزم قول میدم.حالا دیگه بخند دخترلوسم. -خودت لوسم کردی پس اعتراض وارد نیست .حالا کی میخوای بری ؟ -امشب ساعت 8 پروازدارم ,اومدم تا اون ساعت رو باهم باشیم.موافقی بریم بیرون؟ -اوهوم.بزار به مامان خبر بدم و آماده بشم.زودمیام -باشه عزیزم.منتظرم. مادرم در آشپزخانه مشعول آماده کردن میز صبحانه بود به سمتش رفتم و گفتم: -مامان جان اگه با من کاری ندارید میخوام با پویا برم بیرون؟شب ساعت 8 پرواز داره .وقتی پویا رو رسوندم فرودگاه برمیگردم. -برو .خوش بگذره .مواظب خودتون باش شب زود برگردی -چشم .فعلا سوار ماشین پویا شدم و او به راه افتاد.من در طول مسیر سکوت کرده بودم و هرگاه به پویا نگاه میکردم اشکهایم میریخت پویا که متوجه شده بود گفت : -ثمین جان اگه گفتی میخوام کجا ببرمت -در حالی که بغض راه گلویم رابسته بود گفتم: -نمیدونم.کجا؟ -میخوام ببرمت کوه تا هرچقدر دلت میخواد فریاد بزنی تا آروم بشی ,من هروقت دلم میگیره میرم کوه. خیلی بهم آرامش میده .امیدوارم به تو هم چنین حسی رو انتقال بده. -چقدر خوب .من خیلی وقته کوه نرفتم .منم کوه رو دوست دارم قبلنا  وقتایی که ناامید میشدم میرفتم کوه .وقتی استقامت کوه رو میدیدم سعی میکردم مثل کوه موقع مشکلات استقامت کنم -دقت کردی من و تو چقدر هم عقیده ایم ؟ -اره خییییلی. با این حرف هردو بلند خندیدیم و غم و غصه هایمان را به فراموشی سپردیم لحظاتی بعد ما پایین کوه ایستاده بودیم .از ماشین پیاده شدیم.کوه مثل همیشه پربود از آدمهایی که برای فرار از هیاهوی شهر به انجا پناه آورده بودند نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه پویا در حالی که کوله پشتی اش را از ماشین برمیداشت گفت: -ببین هوا امروز چقدر عالیه.حاضری بریم باهم قله رو فتح کنیم . -اره خیلی خیلی مشتاقم هردوباهم به راه افتادیم .در بین راه از آرزوهایی که برای آینده داشتیم صحبت کردیم . بعد از کلی پیاده روی به نزدیکی های قله رسیدیم. در آنجا یک سفره خانه سنتی بسیارزیبا بود,من که دیگرتوانی برایقدم برداشتن ,نداشتم به پویا گفتم: -پویا جان میشه بریم تو این سفره خونه کمی استراحت کنیم .دارم از خستگی میمیرم -ای تنبل!به همین زودی جازدی و خسته شدی ؟الان تو نبودی میگفتی به کوه نگاه میکنم استقامتم بیشترمیشه؟ -بله همینطوره من بودم حالا که اینطوریه بیا ادامه بدیم تا ببینیم کی کم میاره؟ به سمت قله به راه افتادم و کم کم از پویا فاصله گرفتم. پویا به سمتم دوید و دستم را گرفت و گفت: -عزیزم کجا؟بودی حالا!چرا حرفامو جدی گرفتی .بیابریم کمی استراحت کنیم .مااومدیم تفریح نه مسابقه کوه نوردی عزیزم.اصلا من تنبلم خوبه؟ در حالی که دستم را از دستش بیرون میکشیدم گفتم:حالا باورکردی تو تنبلی نه من !!!باشه بهت رحم میکنم و میزارم کمی استراحت کنی -وای ازدست این زبون تو ثمین؟اگه این زبون رو نداشتی چیکارمیکردی؟ -هیچی,دیگه بادستام صحبت میکردم. پویا که از حاصر جوابی من خنده اش گرفته بود شروع کرد به قهقهه زدن ,صدای خنده اش در کوه می پیچید و دوباره انعکاس پیدامیکرد. وقتی به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم .بیشترکسانی که اطراف ما بودند به ما زل زده اند. آهسته به پویا گفتم: -پویااا بسه چقدر میخندی؟همه دارن به ما نگاه میکنن انگار که ما دیوونه ایم -خب دیوونه ایم دیگه .من دیوونه تو ,تو دیوونه من .درست نمیگم؟ -حرفت درسته ولی من دارم از خجالت آب میشم .دلم میخواد چادرمو بکشم رو صورتم تا منو نبینن.بیا بریم تو سفره خونه تا بیشتر لز این آبرومون نرفته -شما امر بفرمایید خانم جان کمی در سفره خانه استراحت کردیم و دوباره به راه افتادیم تا اینکه بالاخره به قله رسیدیم. پویا در حالی که به چشمان من زل زده بود فریاد زد: -ای کوووووه من اومدم تا عشقمو بهت نشون بدم .ببین چقدر زیباست مثل توووووو صدایش در کوه انعکاس پیداکرد چندنفری که مثل ما بالای کوه بودند با تعجب به پویا زل زده بودند .من که از رفتار پویا خجالت میکشیدم با دستم به دختری که نگاه میکرد  علامت دادم که او دیوانه است .دخترک شروع کرد به خندیدن .پویا که متوجه حرکت دست من شده بود دوباره بلند گفت : -این خانم راست میگه من دیوونم اما دیوونه اووووو.میفهمی ای کووووه از حرفهای پویا خنده ام گرفته بود ولی بیشتر از همه ,از لبخند تمسخرآمیز چنددختربه من  بیزاربودم پس بدون اینکه به پو یا حرفی بزنم آهسته از کوه پایین آمدم.صدای پویا را میشنیدم که میگفت : -کجا میری بانو.مثلا داشتم به عشقم اقرارمیکردما. با خودم گفتم: -خدایا گیرچه دیوونه ای افتادما .از ناراحتی سفر عقلشو ازدست داده بچم سرجایم ایستادم تا پویا به من رسید به او گفتم: -پویا حالت خوبه؟نرمال نیستیا.بهتره زودتر برگردیم .کم مونده از خجالت بمیرم. -ای بابا.ثمین خجالت کیلو چنده .عزیزم من این همه لودگی کردم تا تو این سفرکوفتی رو فراموش کنی .ببخشید اگه باعث خجالتت شدم -باشه پارک فرشته رو بهت بخشیدم .خوبه؟ -اون که عالیه .بهترین روز زندگیم توی اون پارک رقم خورده البته بایکی از عزیزترین افراد زندگیم -واقعا؟؟؟کی؟؟؟با کدوم فرد مهم زندگیت؟؟؟چشمم روشن. -چندماه پیش توی این پارک با زیباترین و مهربونترین فرد زندگیم آشنا شدم .اون لحظه که دیدمش دلم میخواست دستش رو بگیرم و نزارم هیچ وقت ازم دور بشه.خ شبختانه سرنوشت کاری کرد که اون فرد هرگز ازم دور نشد بلکه نزدیکترهم شد.اونقدر نزدیک که الان روبه روم ایستاده و دستاش تو دستمه .خانم ثمین رادمنش ,کسی که حاضرم  جونمو بخاطرش بدم.حالا فهمیدی اونی که شده همه قلب و زندگیم کیه؟ -حالا که اعتراف کردی منم باید عرض کنم خدمتتون که من هم با زیباترین و جذاب ترین فرد زندگیم توی اون پارک آشنا شدم .کسی که بادیدنش ضربان قلبم میره رو هزار .کسی که سرنوشت باعث شد تا الان روبه روم بایسته ,آقای پویا مولایی.مرد ریشوی آرزوهای من پویا دستی به صورتش کشید و گفت -ریش که ندارم ولی ته ریش دارم بانو .من حرفتو اصلاح میکنم .مرد ته ریش دار آرزوهات با تمام شدن حرفش هردو بی دغدغه خندیدیم . نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 محکمترین بهانه در مسیر برگشت هردوشادمان بودیم و می خندیدیم .پویا نگاهی به من کرد و گفت: -ثمین موافقی بریم نهاربخوریم؟ -اره گشنمه جنابعالی حتی نذاشتی من صبحانه بخورم -شرمنده ثمین جان .الان میریم یک جای خاص تا یک نهار خاص بهت بدم -کجا؟ -بیا بریم تا بهت بگم بخاطر خستگی زیادنمی دانم کی خوابم برده بود با صدای پویا بیدار شدم که میگفت: -عزیزم بیدارشو رسیدیم -اینجاکجاست؟ -اینجا یک رستوران هندیه با غذاهای تندهندی هردوباهم واردرستوران هندی شدیم .گارسونی که لباس هندی به تن داشت مارا به سمت میز راهنمایی کرد,من تا به حال غذای هندی نخورده بودم .انتخاب غذا را به پویا سپردم و به او گفتم: -پویا جان شما غذا رو سفارش بده ,هرچی واسه خودت سفارش دادی واسه من هم سفارش بده -بعداپشیمون میشیا.من غذاهای تند میخورم.میخوای واست غذایی که زیادتند نباشه سفارش بدم؟ -نه,منم میتونم غذاهای تند بخورم.نکنه فکرکردی من آدم ضعیفی ام؟ پویا درحالی که میخندید گفت: -بعد نهار بهت سلام میکنم ثمین خااانم گارسون غذا را روی میز گذاشت و رفت.من در حالی که که به تندی حساسیت شدید داشتم بدون اینکه به پویا حرفی بزنم با دلهره و ترس شروع به غذا خوردن کردم .کمی از غذا را خورده بودم که علائم حساسیتم خودش را نمایان کرد .ضربان قلبم تندشد نفسهایم به شماره افتاد ,نفس کشیدن برایم سخت شده بود ولی نمیخواستم پویا را نگران کنم. خیلی آهسته به پویا گفتم: -من میرم سرویس بهداشتی ,الان برمیگردم -عزیزم حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟ -چیزی نیست الان برمیگردم. از روی صندلی بلندشدم.هنوز چندقدمی از پویا فاصله نگرفته بودم که ناگهان دنیا دربرابر چشمانم تیره و تار شد.پاهایم بی رمق شد و روی زمین افتادم.در آن لحظه فقط صدای پویا را میشنیدم که صدایم میزدو حالم را میپرسید و دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی که به هوش آمدم روی تخت بیمارستان درازکشیده بودم .به پویا نگاه کردم که  چقدر نگران و هراسان دراتاق قدم میزند . آهسته گفتم: -پوویا من حالم خوبه -ثمینم! میدونی چقدر برام سخت بود که تو این وضع ببینمت .وقتی تو بیمارستان افتادی روی زمین مردم و زنده شدم .توی این نیم ساعت که بیهوش بودی برام مثل هزارسال گذشت درحالی که دستش را میفشردم گفتم: :پویا جان ببخش که نگرانت کردم -ثمین چرا نگفتی به تندی حساسیت داری؟میدونی اگه بلایی سرت میومد من تا اخر عمر خودم رو نمیبخشیدم. -ببخشید پویا .نمیخواستم ناراحتت کنم و دلم میخواست  تو رو وقتی غذای مورد علاقه ات رو میخوری ببینم .میدونم دیوونم ام .منو ببخش؟ پزشک برای معاینه ام  آمد بعد از معاینه روبه پویا کرد و گفت: -آقا بیمارشما مرخصه .میتونید ببریدشون پویا که خوشحال شده بود گفت: -ممنونم آقای دکتر با کمک پویا از بیمارستان مرخص شدم ,در چهره پویا غمی نمایان بود .روبه رویش ایستادم و گفتم: -پویاجان لطفا اینقدر ناراحت نباش .ببین من حالم خوبه . -از این ناراحتم که چرا ازت نپرسیدم که به غذاهای تندعلاقه داری یانه ؟همش تقصیر منه اگه اتفاقی واست میافتاد این حرف را زد و اشکش جاری شد مرد احساساتی من ,دلش ازدست بی عقلی های من گرفته بود با دستمال اشکهایش را پاک کردم و گفتم: -پویا تو رو جون من خودتو ناراحت نکن به خدا تقصیر تو نیست .منو ببخش بی عقلی کردم پویا. -لطفا دیگه به جون خودت قسم نخور ,این بار اخرت باشه -چشم قربان .وای پویا سوارشو بریم یکی دوساعت دیگه پروازداری .نمیخوای بری خونه؟ -کلا یادم رفته بود .میگم اگه حالت خوب نیست میخوای نرم ؟ -نه عزیزم من خوبم .بریم دیرشد. با پویا به سمت منزلشان به راه افتادیم. نویسنده:زفاطمی(تبسم) 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷🌸🩷 🩷🌸🩷🌸 🩷🌸🩷 🩷🌸 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔻 🔻 https://eitaa.com/sardaredelha
42.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱کلیپ و مطلبی که حاج حسین یکتا در صفحه شخصی خودش در ایتا منتشر کرد‼️ 🔷آقای رئیسی! ما به شما رای نداده بودیم که داغ سختت را این‌چنین روی دل ما بگذاری و جای خالی‌ات را به رخ تنهایی ما بکشی! جانم برایت بگوید که اینجا جز دلتنگی خبر جدیدی نیست ما امسال بدون شما رفتیم اربعین شما هم بدون ما رفتی بین آغوش سیدالشهدا حرفی هم نیست گوارای وجود پر از برکتت فقط اینکه ما اینجا به یاد شما بودیم شما هم آنجا به یاد ما باش چرا که ما به شفاعت شما محتاج و به رفاقت شما دلخوشیم… طریق_الاقصی🇵🇸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تنها خدا صبرش دهد آن را ك باید در اربعین ، جامانده و تنها بماند . .