از حرفی که زدم پشیمون شدم
اگه نمیومد خیلی بهتر بود
دلم نمیخواست زیاد بببینمش .مخصوصا الان که یه حس عجیبی تو دلم ب وجود اومده بود وباعث میشد وقتی بهش نگاه میکنم ناخوداگاه لبخند بزنم.
پاشدم به ریحانه بگممم که زنگ نزنه اما دیگه کار از کار گذشته بود
ریحانه ذوق زده گفت :بهش گفتم. خیلی خوشحال شدد گفت با مادرش حرف میزنه.
یهو داد زد :واییییییییی برنجم سوووختتتت و
دویید تو آشپزخونه
توکل کردم به خدا و گفتم هرچی به صلاحه اتفاق بیافته...
_
فاطمه
امروز سومین روزییی بود که افتادم به دست و پای مامان تا بابارو راضی کنه
همش میترسیدم جای خالیشون پر شه و دیگه نتونم برم .خسته شدم انقدر که التماس کردم
رفتم تو اتاقم و سرم و رو زانو هام گذاشتم
مادرم اومد تو و رو موهامو بوسید و گفت :امشب با بابات حرف میزنم فقط دعا کن اجازه بده یکی ی دونش تنها بره جنوب.
یه لبخند از رو قدردانی زدم و گفتم:عاشقتم مامان
واسه شام پاین نرفتم تا مامان بتونه بهتر با بابا حرف بزنه
همش میگفتم:خدایا یعنی میشه یه معجزه ای شه دل پدرم به رحم بیاد ؟
وای اگه بشه چی میشهه ۵ روز کنار محمددد
حتی فکرشم قشنگ بود
ریحانه پی ام داد:فاطمه جون چیشدد؟مشخص نشد میای یا نه ؟
از سپاه چند بار زنگ زدن به محمد.گفتم بگه فعلا کسی و ثبت نام نکنن
ولی اونام نمیتونن بیشتر از این صبر کنن ۳ روز دیگه باید بریم
_فردا بهت خبر میدم .دعا کننن بابام اجازه بده .من خیلی دلم میخواد بیام
+ایشالله که اجازه میده نگران نباش شهدا دعوت کنن میای حتماا باهامون
ترجیح دادم بخوابم تا از فکر و خیال خل نشم
_
بعداز نماز صبح دیگه نخوابیدم و همش دعا کردم
ساعت ۸ بود
رفتم پایین مامان و بابا رو میز نشسته بودن.
بعد اینکه صورتم و شستم سلام کردم و کنارشون نشستم
به مامانم نگاه کردم که اشاره زد سکوت کنم
نا امیده شده بودم
بابام پرسید :خب فاطمه خانوم شنیدم میخوای بری جنوب
خودمو مظلوم کردم و با نهایت تواضع گفتم :اگه شما اجازه بدین
یه قلپ از چای شیرینش و خورد
+میتونی قانعم کنی واسه اینکه رضایت بدم بری؟
چرا باید بزارم بری؟
_نگاه مامان بهم نیرو داد و با قدرت گفتم :ببین بابا
من الان ۱۹ سالم شده ولی نصف عمرم به تحصیل و درس و کتابام گذشت از بهترین لحظات زندگیم هیچی نفهمیدم .احساس میکنم نیاز دارم بفهمم تو دنیا چ خبره . چی اطرافم میگذره و ازش خبر ندارم
تا کی بشینم تو اتاقم و کتاب دستم بگیرم
انقدر تو تنهایی بودم افسرده شدم و آداب معاشرت و خوب بلد نیستم
انقدر که کم تو جمع های شلوغ بودم یه کنفرانس میخوام بدم تو دانشگاه،از استرس غش میکنم این با منطق شما جوره ؟
۱۹ سالم شده و حتی یه بار نشد بدون استرس برم بیرون با دوستام
با اینکه میگفتین ازم مطمئنین وبهم اعتماد کامل دارین
پدر من،اجازه بده یاد بگیرم مستقل بودن و
تا کی گوشه لباس مامان و بگیرم و دنبالش برم تا گم نشم ؟
به نطرتون هنوز به سنی نرسیدم که یاد بگیرم رو پای خودم ایستادن و
همیشه و همه جا که شما نیستین
من وقتایی که نیستین چیکار کنم ؟
میخوام اجازه بدین این سفر و برم
مطمئنم خیلی چیزا یاد میگیرم و خیلی چیزا میفهمم.میگن سفر راحتیم نیست،این برام ی تجربه خوب میشه
بابام لبخند زد و گفت :خب باشه تونستی قانعم کنی. برو.ولی هر اتفاقی افتاد مسئولیتش با خودته
از ذوق نزدیک بود جیغ بزنم
از صندلی پریدم و محکم لپ بابارو بوسیدم
مامانم بوسیدم و دوییدم سمت اتاقم
زنگ زدم به ریحانه
صدای خواب الودش به گوشم خورد :الو
_سلاااام ریحوووون جونممممممممممممم بابااااامممممم قبولللل کردددددد بایددددد چیکاررررر کنممم حالااااا
_
از دیشب ۱۰ بار به ریحانه زنگ زدم و پرسیدم که چیا باید ببرم
همه وسایلم و چک کردم
همچیو گرفته بودم از هیجان همش تو اتاق راه میرفتم و منتظر بودم ساعت ۷ شه
نمازم و خوندم ولباسام و پوشیدم
با اینکه بیشتر عطرام و گذاشتم تو کولم
چندتا هنوز رو میز بود
شال سرمه ایم و شکل روسری کردم و طرف بلندش و دور گردنم شل گره زدم
به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم
مانتو سرمه ای بلندم و پوشیده بودم با شلوار مشکیم
چادرمم اتو شده رو تخت،کنارکوله پُرم
گذاشتم.
ریحانه گفت یه چیز گرمم نگه دارم شبا سرده
سوییشرتم و گذاشتم رو تخت که وقتی میخوام بخابم
♥️📌
#رمـــــان📖❥
* #نــاحلـــــه🌺
#قسمت_نود_و_هشت8⃣9⃣
مامانم تو آشپزخونه بودرفتم کنارش.
با دیدنم یه نایلون داد دستم و گفت: بیا برات ساندویچ کتلت گذاشتم هر وقت گشنت شد بخوری.
نایلون و ازش گرفتم و بغلش کردم
بغلم کرد و گفت :خیلی مراقب خودت باش . هرچیزی و نخور خدایی نکرده مریض نشی یه مو از سرت کم شه
🔮📿مناجات شبانگاهی
✨اى خدا
اگر خطاهايم مرا نزد تو پس و خوار گردانيده هم بواسطه حسن اعتمادم به تو از من عفو كن
✨اى خدا
اگر گناهانم مرا از لطف و كرامتهايت دور كرده
مقام يقينم مرا به كرم و عطوفتت تذكر مى دهد.
🆔@sardarr_soleimani
🎐 #شهید_پیروز l #حاج_قاسم
🔸روایتی از جلوههای مکتب سلیمانی به قلم حاج قاسم
🔹چرا میجنگم؟
در قبیله جوانمردان رسم بود اصلا. از هزار سال پیش سینه به سینه سوخته و چشم به چشم گریسته بودند؛ در حکایت مردی که محض خاطر عطش کودکان، مشک را همپای عَلم گرامی داشت.برای او بزرگترین اتفاق عالم، اضطراب کودکی بود که بیپناه و حیران صدای گامهای ناآشنایی را میشنید که پدر، مادر، خانه و هر آنچه را که به آن انس داشت از او میگرفت و لابد کمی بعدتر جانش را، به جرمی که هیچکس نمیدانست. از این همه تنها میماند رد خونی و پژواک فریاد وحشتی که به گوش کسی نمیرسید. اما او میشنید. اصلا او تمام فریادهای شکسته در گلو را، تمام بغضهای دو قدم مانده به اشک را میشنید. او مسافر تمام راههایی بود که در انتهای آن، مظلومی زیر آسمان خدا، پناهی میجست و شاید در خاطر آرزو میکرد، قصه سواران جوانمردی که از راه میرسند، این بار پیش چشم همه آشکار میشود
آنچه می خوانید، ماجرای «سرباز قاسم» است در نامه پدر به دخترش فاطمه. نامه ای به قلم شهید سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی یا اگر آنطور که خودش دوست داشت صدایش کنیم قاسم بدون پیشوند و پسوند. نامه شرح ماجرایی است که او را مسافر راههایی کرد که با برگشت غریبهاند، ماجرای آنچه یک انسان را به یک مکتب تبدیل میکند
🆔@sardarr_solimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📲
مرا ببین...
عزیز دل نشین من...
پناه آخرین من...
🆔 @sardarr_soleimani
🌷 ورود ۶۳ پیکر شهید تازه تفحص شده به کشور
🔹فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح: پس از دو ماه تلاش مستمر پیکر پاک و مطهر ۶۳ شهید دفاع مقدس که در مناطق عملیاتی فکه، شلمچه، جزایر مجنون و شرق دجله تفحص گشتند امروز وارد میهن اسلامی شدند.
🔹این شهدا متعلق به والفجر مقدماتی، خیبر، بدر، کربلا پنج و هشت، تک دشمن در منطقه شلمچه در سال ۶۷ هستند. عملیات تفحص همچنان ادامه دارد و پیکر شهدا در اسرع وقت برای مراحل تکمیلی شناسایی و تحویل به خانوادهها در اسرع وقت به تهران منتقل خواهند شد.
✅ دعای روزهای آخر #ماه_شعبان
و در باقیمانده این ماه زیاد این ذکر را بگو:👇
🌷اللّٰهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنا فِيما مَضَىٰ مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فِيما بَقِيَ مِنْهُ*
یعنى:
✨پروردگارا!
اگرتاکنون دراین ماه،مارا نبخشیده اى، پس از تو میخواهیم که در باقیمانده این ماه ما را ببخشى و بیامرزى.
👈زیرا خداوند تبارک و تعالى در این ماه، مردم بسیارى را از #آتش آزاد
مى کند.»
📚عیون اخبارالرضا، ج۲، ص۵۱
🆔@sardarr_soleimani
رفقا سلام🌸
ظهر بهاریتون بخیر🌈
به مناسبت ماه مبارک رمضان که ماه میهمانی خدا هستش ان شاءالله ماهم مهمان عزیزی داریم که اولین روز ماه مبارک بعد از افطار ان شاءالله میزبان مادر شهید بزرگوار
#محمدحسین_حدادیان🥀
خواهیم بود☺️
همراهمون باشید و لطفا تا اون موقع مارو به دوستانتون معرفی کنید که 2/5k بشیم😉
مخلصیم🌸
یاعلی...
#اختصاصی_کانال
#قلوبنا_محزونه
@sardarr_soleimani
سردار شهید سلیمانی
رفقا سلام🌸 ظهر بهاریتون بخیر🌈 به مناسبت ماه مبارک رمضان که ماه میهمانی خدا هستش ان شاءالله ماهم مهم
شهیدی که به دست دراویش همچو مادرش فاطمه در کوچه...
😔😭
طعنه به احکام خدا میزدند😔
بر دل ما داغ عزا میزدند😞
آه شبیه مادرت فاطمه(س)💔
در وسط "کوچه" تورا میزدند😭
#محمدحسین_حدادیان
#اختصاصی_کانال
#شهیدانه
#قلوبنا_محزونه
@sardarr_soleimani
هدایت شده از بنرها
دختـرۍهسـتڪه
عضوایـنڪانالنباشہ؟!!!🙀🤕
[پـاتـوقدختـراۍمذهبےایتـا🍓🌱]⇩
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393
[پاتـوقپسـراۍریشوایتـــــا🧔🏻🌿]⇩
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393
#ایـنڪانالهمونیہڪهدنبالشے💛🌻
#ڪلیڪرنجہفرمـا🐣💫
#مذهبیـاآبروداریڪنید🙊☘
- تـو #ایتا تڪههههـ💯!
مخزنِ #عڪس هایِ دلبرونهـ♥️
- #متونادبـے #عاشقانھمذهبـے😻📿! ⸣
- #استورۍ خودساختھ⚡️🤞🏿!
-
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393
- فقجـٰاۍخودتهـ !🚶🏾♂😎
منبع استوࢪے هاے ناب👌
بیاے توے این ڪانال دیگہ اینستاو واتساپت خالے نمیمونہ🙈🤗
پࢪاز:👇
والپیپࢪو تم💚💛🧡❤️
تلنگࢪانہ⭕️
مطالب ناب شھدایے🕊
منبع پࢪوفایل هاے چࢪیڪی ✌️
ࢪمان عاشقانہ ومذهبے❣
وڪلی چیزای دیگه......
❥❥❥❥❥
#پیشنهاد_ویژه_مدیࢪ
یہ سࢪبزن پشیمون نمیشے💁♀💁♂
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393