eitaa logo
سردار شهید سلیمانی
1.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
5.1هزار ویدیو
105 فایل
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای:به حاج قاسم سلیمانی به چشم یک فرد نگاه نکنیم؛به چشم یک مکتب، یک راه و یک مدرسه درس‌آموز نگاه کنیم.
مشاهده در ایتا
دانلود
گذرِ زمان ، همه چیز را با خود می‌بَرد جز ردّ نگاه تو را
حـاج قاسـ🌹ـم!💠 ادعایی ‌در شما نمےبینیم✨ و تمام هویت شما🌷 خـلاصـہ شده در💚 همین بےادعایی🌺 ما را دریاب....🕊🍃
🌙🌙 ✅ در راه است... 🌸دارد می‌رسد از راه، ماه میهمانی خدا... 💠به راستی که ما برای رفتن به مهمانی ها چقدر خودمان را آراسته می کنیم ⁉️ به سر و وضعمان می‌رسیم ⁉️ و اکنون.... میهمانی باشکوهی در راه است.. آیا آراسته ایم ⁉️ آیا خالی شدیم، برای ِ پر شدن ⁉️ ✨خدايا 🌸 اگر ماه رجب و شعبان را برای خالی شدن از آلودگی و گناه از دست دادیم، در این روزهایِ پایانی شعبان از ما بگذر؛ تا با ظرفی خالی از گناه، برای کسب پاکی ها و معرفت به سویت بیاییم... 🤲آمین یارب العالمین...🤲 🆔@sardarr_soleimani
『☘••| بہ‌عشق‌شهدآ‌کلیک‌کنیـد↯ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 『💛••|بهترین‌کانال‌شهدایۍ‌ایتآ↯ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 『😎••| پست‌هاۍ‌و‌شهدایۍ‌میخواۍ؟↯ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 『🌿••|یہ‌کانآل‌انقلابۍ‌و‌چریکۍ↯ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654
﴿~•حیفہ‌بسیجۍباشۍواینجاعضو نباشۍ...!!! ❥~﴾ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 ازاون‌کانآل‌خوبآۍ‌ایتآ😃 +جات‌خالیہ‌بسیجۍ🤨
🌿 °•♡ 🌸پاتوقۍبراۍبچھ‌هیئتۍھا😇↯ ----------------------------------------------- https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 ----------------------------------------------- 🍀 وقتۍحال‌دلت‌بده‌بیااینجاخوبش‌کن 😎⇧ پیشنهاد ویژه امشبمون🌸⇧ 🌿°•♡
↯ بھترین‌کانال‌‌شھدایۍایتا↯ https://eitaa.com/joinchat/2024996914Ca46160e654 ☘️😎☘️😎☘️😎☘️😎☘️😎☘️😎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕊✿✿🌸❀❀🌸✿✿🕊 شوخے با یڪے از دوستانش😍 . ۰—•⫷⫸•—۰ ╔━━━━━━━━━━╗ ↂ↳@sardarr_soleimani
10.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊🥀 ✅ بمناسبت سالروز شهادت سپهبد دلاور 👈 شهیدعلی صیادشیرازی 🆔@sardarr_soleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💦از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که می فرماید: ✨قسم به عزّت و جلال و عظمت علوّ مقامم در عرش، هر کسی که به غیر از من امیدوار باشد، آرزوی او را مبدّل به یأس می کنم و در میان مردم لباس مذلّت بر وی می پوشانم. او را از نزدیک بودن به خودم دور ساخته، از وصل به خودم محروم می سازم. 🔹زیرا چگونه بنده ی من در شداید به غیر من امیدوار می شود در حالی که در دست من است. 🔸چگونه درب خانه ی غیر مرا می زند در صورتی که کلید گشودن درها در دست من است. 👈آن درها همه بسته اند ولی درگاه من برای کسانی که مرا بخواهند مهیا می باشد، 👌پس کسی که برای نیاز ها و سختی هایش بر من باشد و به من رو آورد، من همه ی حاجت های او را برآورده می کنم و همه ی سختی هایش را از بین می برم. من به همه ی حاجات و آرزو های بندگانم آگاهم و همه ی آن ها در نزد من محفوظند. ✅ پس وقتی که بنده ام به رو می آورد 👈معنایش این است که به حفظ و مراقبت من راضی نیست. ✨من آسمان ها و زمین را مملو از کرده ام که هرگز از تسبیح و عبادت من خسته نمی شوند و به آنها امر کرده ام که درهای میان من و بندگان را همیشه باز نگهدارند. پس چگونه بندگانم به قول من اعتماد نمی کنند⁉️ 📌آیا بنده ی من نمی داند که وقتی کسی را گرفتار مشکلی کنم، غیر از من کسی قادر به حل آن مشکل نیست مگر اینکه من به او اجازه بدهم. 💠پس چه شد که بنده ام از من رو گردان شده در حالی که من با بخشش خودم آنچه را که از من نخواسته بود به وی دادم. بعد از او گرفتم، چگونه او پس دادن آن را از من نخواست و به دیگری رجوع کرد⁉️ 👈شما می بینید که من قبل از درخواست شما، آنچه را که نیاز دارید به شما عطا می کنم آن وقت چگونه ممکن است که شما از من بخواهید و من ندهم⁉️ 💠آیا من بخیل هستم که بنده ام به من رجوع نمی کند؟ آیا در نزد من عفو و رحمت نیست؟ آیا من محل و مرجع همه ی امید ها و آرزو ها نیستم؟ پس چگونه بنده ام به دیگری رو می آورد؟ آیا آنان که به غیر من امیدوار می شوند نمی ترسند؟ اگر همه ی اهل آسمانها و زمین بطور دست جمعی حاجات خود را از من بخواهند و من همه ی نیاز های آن ها را بدهم باز هم ذرّه ای از کم نمی شود. چگونه کم می گردد در صورتی که ٫قدرت من بی نهایت است. 📌پس وای بر کسانی که از رحمت من می شوند و وای بر کسانی که به من نگاه می کنند و متوجه زشتی اعمال خود نیستند. 📚مراقبات، حدیث قدسی 🆔@sardarr_soleimani
⃣0⃣1⃣همش نگاه دلخور محمد می اومد جلو چشم هام. ترجیح دادم مثل قبل بیخیال شم کاری بود که انجام دادم الان دیگه با این که با خاک یکسانم کرده بود نمیشد کاریش کرد تقصیر خودم بود نایلون خوراکی هارو برداشتم یه چیپس باز کردم و به ریحانه که نگاهش دنبال داداشش بود تعارف کردم بیخیال شد و برداشت مامانم زنگ زده بود جوابش رو دادم و گفتم دوساعت دیگه میرسیم مداحی زده بود راجع به شهدا حال و هوام عوض شده بود _ ماشین رو نگه داشتن وسایلامون رو گرفتیم و پیاده شدم با گل و خشت یه تونل درست کرده بودن ورودیش دوتا آقا که لباس های خاکی داشتن و روی لباسشونم نوشته بود خادم‌ الشهدا سینی اسفند دستشون گرفته بودن و خوش آمد میگفتن رد شدیم و رفتیم‌اون سمت تونل. یه حس خیلی خوبی بهم دست داده بود حس کردم دارم میرم جنگ مخصوصا با این آهنگی که داشت پخش میشد و تو جبهه میذاشتن گوشیم رو در اوردم و چندتا عکس گرفتم که ریحانه گفت: +فاطمه تا صبح وقت داریم میام عکس میگیرم حالا کوله ات سنگینه خسته میشی بیا اینارو ببریم ب حرفش گوش دادم و دنبالش رفتم با سیم خار دار و کلاه خود و فشنگ و... اطراف رو تزئین کرده بودن یه نفس عمیق کشیدن و سعی کردم آرامش رو به ریه هام بکشم خانومای خادم در نهایت احترام مارو راهنمایی کردن به قسمت خانوم ها. تا وقتی که جامون مشخص شه یه گوشه نشستیم چند دقیقه بعد اومدن و گفتن که کجا باید بریم. یه سوله به ما دادن. قرار شد تا صبح اون جا استراحت کنیم و بعدش بریم سمت خرمشهر‌. پام رو گذاشتم تو سوله‌ . اولش بوی نم و نا اذیتم میکرد. جلوی دماغم رو با دستام گرفتم که ریحانه ادامو در اورد و باهم خندیدیم. یه سری پتو اونجا بود. یه خانم خادم به هرکی یه دونه پتو میداد‌. پشت ریحانه رفتم تا به منم بدن. پتوهاش خیلی بد بود. رنگِ خاکیش باعث میشد حس کنم کثیفه‌. دقیقا مثل همونایی بود که شهدا استفادشون میکردن. دلم نمیکشید بهش دست بزنم. خادم که تعلل من رو دید گفت +بیا لولو نمیخورتت. دو شب مث شهدا بودن روتحمل کن. با یه حالت چندش گفتم _شپش نداره؟ بلند زد زیر خنده که باعث شد بقیه حواسشون به ما جلب شه‌. +شپش ؟ مثل اینکه تو خیلی مامانی ای ها. از خطابش خندم گرفت که ادامه داد: +نه عزیز دلم شپش نداره. به خدا ناخونامون ترکید از بس با آبجوش شستیمشون. یه لبخند زدمو پتو رو ازش گرفتم‌ یه قسمتم بالش افتاده بود. پشت ریحانه رفتم یه بالشم برداشتم. دلم میخاست گریه کنم واقعا شهدای ما اینجور چیزا رو تحمل میکردن؟ خدایاااا به من صبر بده‌ یه نفس عمیق کشیدم و گوشه ی سوله بعد از شمیم و ریحانه پتو پهن کردم‌ بالشت رو گذاشتم رو پتو. رفتم از سوله بیرون و کولم رو با خودم اوردم. درش رو باز کردم. .یکی از شالامو گرفتم و دورِ بالش پیچیدم. شمیم و ریحانه با دیدن من غش غش میخندیدن. منم یه لبخند مصنوعی بهشون زدم و دوباره مشغول کارم شدم. ریحانه تو سه سوت بساطش رو پهن کردو دراز کشید و گفت میخواد بخوابه. به ساعت نگاه کردم‌ تقریبا ۱۰ بود. مسواکم رو گرفتم و خواستم برم بیرون ک شمیم صدام کرد. +بایست منم میام. منتظر موندم تا بیاد. ریحانه دیگه هفت تا پادشاهو خواب میدید. کفشامونو پوشیدیم و تا دستشویی دوییدیم. من مسواک زدمو شمیم رفت دسشویی. یه خورده صبر کردم‌تا اومد. داشتیم برمیگشتیم که تلفن شمیم زنگ خورد. آقا محسن بود. یه چیزی به شمیم گفت که شمیم در جوابش گفت باشه. تلفن رو که قطع کرد گفت: +باید بریم شام. _عه این وقت شب؟ +اره _من ک مسواک کردم که. ریحانه هم‌خوابه‌ +نمیدونم اقا محسن اصرار کرد همه بیان. دوباره تا سوله دوییدیم. روسریو چادرمون رو سر کردیم قرار بود تو حسینیه جمع شیم. ریحانه رو بیدار کردم یه لگد زد تو کمرم و گفت +نمیام. غذامو برام بیار. شمیم به بقیه خانوم ها اطلاع داد و خودمون جلو راه اوفتادیم. چراغ قوه ی موبایلم رو روشن کردم و داشتیم فضا رو نگاه میکردیم. ماکت بعضی شهدا رو تو خاک و سنگ گذاشته بودن و دورشو با گونی های خاکی محکم کرده بودن. از یه راه دراز و مستقیم عبور کردیم و رسیدیم به یه حسینیه. با بقیه خانوما وارد شدیم. بعضیا که نماز نخونده بودن مشغول نماز شدن من و شبنم هم منتظر یه گوشه نشستیم و پچ پچ میکردیم. یه خورده که گذشت از پشت پرده ای که خانوما رو از آقایون جدا میکرد یه آقایی چندتا نایلون از ظرفای غذا گذاشت. شمیم رفت و از اون پشت نایلون هارو گرفت. من رو صدا زد که برم‌کمکش. جز بچه های اتوبوس ما کسی تو حسینیه نبود‌. غذا ها رو پخش کردیم که محمد از اون پشت یا الله گفت و جعبه ی ماست و نایلون قاشق چنگال و بعدش هم سفره و بطری آب و لیوان هم گذاشت. بقیه خانوماهم تو پخششون کمک کردن. تقریبا فقط دو با سه نفر مسن بودن و بقیه جوون . شاممون رو خوردیم و کمک کردیم که جمع کنن. میخواستیم بریم دور بزنیم که شمیم گفت نمیاد و خستس.* * _ ✍ # 🧡 💚