#مولاجانم
🍂محراب لحظه های دعايت چه ديدنیست
قرآن بخوان چقدر صدايت شنيدنیست...
🍂آقا بگو قرار شما با خدا کی است؟
آيا حيات ما به زمانت رسيدنیست؟
⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
#العجلمولایغریبم
تعجیل در فرج مولایمان صلوات
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
🆔 @sarm_news
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
🛑 اسکان رایگان برای زائران سالگرد شهادت سردار دلها
🔹مسئول کمیته اسکان، سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی ضمن آمادگی برای اسکان روزانه یکصد هزار نفر، گفت: هر تعداد زائر که وارد استان کرمان شود، برای اسکان آنها محدودیت نداریم.
🔹مدارس، مساجد و تکایا از جمله مکانهایی هستند که بصورت رایگان، خدمات اسکان ارائه میکنند
🔹زائران پس از ورود به محدوده شهر کرمان، نرم افزار تلفن همراه دیار مرد میدان را نصب کنند تا در جریان مراکز اسکان قرار گیرند.
👈شماره تلفن های ۰۹۶۶۰۲۲۴۰۰۸، ۰۹۹۶۰۶۶۴۰۰۸، ۰۹۹۶۰۶۶۴۰۰۱، ۰۹۱۳۰۳۸۴۰۰۳ برای تماس زائران، جهت اسکان بصورت شبانه روزی در خدمت متقاضیان هستند.
🔹زائران میتوانند برای نصب نرم افزار به کافه بازار و یا وب سایت www.dmmk.ir مراجعه کنند.
🆔 @sarm_news
🇮🇷 پویش «جان فدا»
ویژه سومین سالگرد شهادت سردار سلیمانی
🌐 بخش های پویش:
«نقاشی، دل نوشته، شعرخوانی، خاطـره گویی، نـــذر، عکس نوشـت، پوستـر، ویدئـــو، صوت و متن ادبی» با موضوع شهید سـردار سلیمانی
📲 دریافت آثار: از طریق شمـاره مجازی 09108994723 در همه پیام رسان ها
📺 آثـــار منتخـــب از شبکــه سهنـــد و صفحات فضای مجـازی پخـش و منتشـــر خواهــد شــد.
🎁 به 10 نفر از برندگان جوایزی به همراه لوح تقدیر اهدا خواهد شد.
💠 هنگام ارسال آثار، «نام و نام خانوادگی، سن و شهر محل سکونت و شماره موبایل» را ارسال نمایید.
✳️ با همکاری صدا و سیما، مرکز فضای مجازی بسیج، اداره کل تبلیغات اسلامی و اداره کل آموزش و پرورش استان آذربایجان شرقی
🆔 @sarm_news
تا ابد یاد عزیزان ز دل و جان نرود😔
جان اگر رفت ولی خاطر خوبان نرود...💔
🥀امروز #پنجشنبه است...
گذشتگانمون رو چشم انتظار نزاریم😔
یاد کنیم از همه عزیزانمون
با #صلوات و #فاتحه ای😔🙏
شادی روح شهدا #صلوات
روحشون قرین رحمت الهی ✨🙏
🆔 @sarm_news
📺 فیلمهای سینمایی امروز تلویزیون
🔻«منصور» ساعت ۱۰ از شبکه سه
🔻«بهترین ساعات» ساعت ۱۱ از شبکه نمایش
🔻چهل روز تا برادری» ساعت ۱۳ از شبکه نمایش
🔻«خرس قطبی کوچولو» ساعت ۱۳:۳۰ از شبکه پنج
🔻«تنها در خانه ۲» ساعت ۱۴ از شبکـه کودک
🔻«ملاقات با والدین» ساعت ۱۵ از شبکه نمایش
🔻«کمک» ساعت ۱۶ از شبکه سه
🔻«نشانهها» ساعت ۱۷ از شبکه نمایش
🔻«بهاران» ساعت ۱۸ از شبکه امید
🔻«تنها میان امواج» ساعت ۱۹ از شبکه نمایش
🔻«شب بخیر موفق باشید» ساعت ۲۰:۳۰ از شبکه چهار
🔻«گام بزرگ» ساعت ۲۱ از شبکه نمایش
🔻 «چاقوکشی» ساعت ۲۲ از شبکه فراتر
🔻«مصادره» ساعت ۲۳ از شبکه نمایش
🆔 @sarm_news
خبرگزاری روستای صرم(صرم نیوز)
#زندگینامه_شهید_معماریان قسمت اول سال 1351 ـ تهران دکتر نگاهی به آزمایش های بچه کرد. چند بار معای
#زندگینامه_شهید_معماریان
قسمت دوم
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که برای خودش همه کاری می کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی اش هم زمان بود با اوج گرفتن انقلاب.
مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می شنید بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می کردند می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی آید و....
محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.
.....
پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس خواندن خیلی به مغزش فشار می آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما محمد مگر می توانست بیکار باشد.
کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می کرد و البته دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همة کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی هم می رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می دوخت.خیلی زود یاد گرفت و برای خودش خیاط شد.
پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی زیرزمین خانه خیاطی می کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می کرد. پولش را حساب شده خرج می کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می کرد و می رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی.
هرچه بود می گذاشت کنار و راهی مسجد می شد و الوعده وفا، یا الله.
پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند.
آن جبهه رفتن و دیدن ها و شنیدن ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی شد محمد را در شهر نگه داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می رفت و می آمد.
.....
دیده بود بعضی از بچه ها نیمه های شب بلند می شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای طولانی و اشکی. صبح، همین بچه ها شیرین ترین ها می شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد.
یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می کشید. فرمانده نگاه کرد دید محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می دهد. بالاخره گفت: من... من... یعنی می شود نماز شب را برایم بنویسید.
یعنی چه جوری نماز شب می خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو...، سی بار بگو...
و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان ها.
.....
گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقة فاو، نمک زار بود و آب و غذای بچه ها رو به اتمام.
بعد از یک شبانه روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ تا محاصره را شکستند و بچه ها را نجات دادند، اما با چه حالی.
زخمی هایی که حالا پلاکشان و اسمشان را یادداشت می کردند تا خبر پروازشان را به خانواده هایشان بدهند و سالم هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان مانده بود.
محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک ها شروع شد. همه به مادر می گفتند: از بچه ات سیر شدی که این طور به سرش می آوری. مگر دیگر او را نمی خواهی. این چه قیافه ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می دانست که چه کار دارد می کند. برای چه هدفی جان می گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می شناخت.
محکم جواب همه را می داد: امام حسین(ع) از بچة شش ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند حسین(ع) هم از سر بچه اش گذشته بود. یک عمری توی روضه ها گفتیم: حسین جان، دوستت داریم؛ پس دروغ می گفتیم؟ بچة من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می شود.
.....
🆔 @sarm_news
ادامه کلیپ های ارسالی نوجوانان عزیز را بارگزاری می کنیم
#قهرمان_من