به خوابم یک نظر بگذر، که سرمستم کند بویت
که من مشتاقم ای سرکش، به قد و قامت و رویت
بیچاره من که روی فرش مسجدم و در فکر مویِ تو، بیچارهتر آنکه به من گفت التماس دعا.
آن کس که تو را دارد، از عیش چه کم دارد؟
وان کس که تو را بیند، ای ماه چه غم دارد؟
من قسم خوردم که از او بگذرم اما نشد
در همین پاییزِ تهران، زیر بارانی که نیست ..
یک چیزی که هیچوقت قرار نیست برات تکراری بشه ناامیدکننده بودن آدمهاست. هر بار بُهتزده میشی ازش.