شعرهایم از خودم سرسخت تر دل بستهاند؛
من فراموشت کنم، اینها که ول کن نیستند ..
ذکر تو از زبان من، فکر تو از خیال من
چون برود؟ که رفتهای، در رگ و در مفاصلم
تورا جانم صدا کردم
ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو می ماند
در این تندیس انسانی؟
نمیدانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت
که عاقل سمت چشمت میرود ، دیوانه میآید
دل به دلدار سپردن کار هر دلدار نیست؛
من به تو جان می سپارم دل که قابل دار نیست
صدایم کن تا بفهمم هنوز در این جهان تاریک
نقطه ای هست که مرا میخواهد
که در ازدحام اینچهره های بی روح
کسی هنوز شکل مرا به یاد دارد.
عهد بستم که دگر دل به کسی نسپارم
چشم تو دیدم و
دل دادم و
دل بردی و
دل رفت ز دست