هدایت شده از تبلیغات
.
🔴هر کد ملی یک چادر
🔸توزیع چادر لبنانی؛ با کیفیتِ پارچه حریراسودِ ایرانی🇮🇷 مارک بیدامین.
مشهدمقدس/۳دقیقه تا حرم مطهر
🔹قیمت؛ ۱/۸۸۰
(ویژه شروع مدارس،زیر قیمت تولیدی)
ثبت نام رجوع به سنجاق کانال🧷↓
https://eitaa.com/joinchat/3270508768C605e347330
#قیمت_اقتصادی
#چادر_کیفیت_درجه_۱
.
.
هدایت شده از گسترده امید
بعد از مرگ برادرم مادرممجبورم کرد که زن بیوه اشو عقد کنم.
هیچ کدوم راضی به ازدواج نبودیم اما چون زن برادرم از برادرم بچه داشت، مجبور به ازدواج با همشدیم تا بچه اش زیر دست غریبه نیوفته.
از همون شب اول با هم قرار گذاشتیم که کاری به هم نداشته باشیم،چطوری می تونستم به زنی که یه روز برادرم اونو تو بغلش میگرفته و دوستش داشته دست بزنم، برام حکمخواهر داشت، اونم نمی تونست ازدواج با منی که برادرشوهرش بودم و یه روزی به چشم برادرش می دید رو بپذیره.
هردو این مسئله رو قبول کرده بودیم، اما سه ماه که گذشت، من عاشقش شدم، دیگهنمیتونستم جلوی خودم و بگیرم، با این که سعی می کرد مقابل منِ شوهرش خودش رو بپوشونه، اما من دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم، دیگه نمی تونستم به چشم خواهر بهش نگاه کنم، من می خواستمش، برای همین شب بچه رو زودتر خوابوندم، داشت توی آشپزخونه ظرف میشست که به سراغش رفتم و.....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از تبلیغات
بعد از مرگ برادرم مادرممجبورم کرد زن بیوه اشو عقد کنم.
از همون اول قرار گذاشتیم که کاری بهم نداشته باشیم، اما بعد از سه ماه من دلم رو بهش باختم ، عاشقش شدم. می خواستمکه اونو مال خودم کنم.
داشت تو آشپزخونه ظرف می شست که به سراغش رفتم و.....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت جذاب جهانگیر
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
🟠 آموزش هوش مصنوعی #رایگان شد! 😍
در ۲ جلسه کاملا رایگان یاد میگیری: 👇
🔸یک مدرس خصوصی مجازی بسازی!
🔸با یک کلیک ویدیو در حد هالیوود بسازی!
🔸با زدن یک دکمه، یک کتاب بنویسی!
🔸درآمدزایی واقعی از هوش مصنوعی
🔸انیمیشن بسازی!
🔸ساخت خلاصه کتاب صوتی با یک کلیک!
🔸ساخت محتوای وایرال برای اینستاگرام!
🌹مبلغ این دوره ۴ میلیون بود اما به دلیل شروع مدارس و دانشگاه ها #رایگان شد😍
ثبت نام رایگان در جلسات آنلاین دوره👇
https://formafzar.com/form/z8re2
⚠️به دلیل رایگان شدن دوره ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید! 🙏
هدایت شده از تبلیغات
دختری پرورشگاهی بودم
سرشناس ترین فرد شهر من رو به فرزندی قبول کرد
پسرشون هرشب میومد بالای سرم و نگاهم میکرد
تا زمانی که شدم 15ساله و هرروز با بدن درد بدی از خواب بیدار میشدم...
یه شب تصمیم گرفتم به پدرش بگم نیمه ای شب بهم سر بزنه چون میترسم....
تا اینکه راز بزرگی برملا شد....
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c