گفته بودی عاشقِ باران به روی شیشهای
چشمِ گریان خودم را عینکی کردم... بیا!
از سايهى سنگينِ تو، من كمترم آيا؟
بگذار به دنبالِ تو، خود را بكشانــم
#فاضل_نظری
دارم به این نتیجه میرسم که بعضی رفتارا از روی احساس نبوده؛
صرفا غریزه>>>
یک شهر مرا زیر لبش زمزمه میکرد
جانا تو بگو با من دیوانه چه کردی؟
پروانه دلش سوخت نگاهش به من افتاد
ای عهد شکن با دل پروانه چه کردی؟
هردفعه که ناراحتم میکنی بهت نمیگم
چون هیچی عوض نمیشه..
خودم خودمو ترمیم میکنم و هر دفعه
کمتر دوستت دارم :)
در وفاداری اگر با خلق میسنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان میایستاد :)
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان میرفت اما روحمان میایستاد..
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته؟ باید ساربان میایستاد!