عمرم به هدر رفت و دلم حوصله دارد
این منطق عشق است که از من گله دارد
دوری تو از خانهی من مسئلهای نیست
خورشید هم از ماه خودش فاصله دارد
چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی
دفتر پر غزل خاطره هایم تو شدی
در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم تو شدی
درد من دوری از توست بغل وا کن عشق!
تا بگویم به همه قرص و دوایم تو شدی
دورم از دین خود و قبله ی من گم شده و
معبد و قبله ی من، ذکر دعایم تو شدی
دور این میز که از خاطره هایت می گفت
باز هم بانی یخ کردن چایم تو شدی.
خانه مسکوت غزل مرده و من بی تابم
علت زلزله در زنگ صدایم تو شدی
ما عاشق توایم و پشیمان نمیشویم
هر توبه نامهای که نوشتیم پاره کن ... !
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
#سعدی
"دیر یا زود این عذاب اِی جان، به پایان میرسد
شاد باش، این رنجِ بیپایان به پایان میرسد.!
گرچه گاهی تند بادی شاخهای را هم شکست..
سَرو میماند ولی طوفان به پایان میرسد:)"