در پایان روز میترسیدم از او جدا شوم؛ فهمیده بودم که خداحافظیهای کوچک گاهی به ديدار های دور میانجامد :)))
همچون تولد کودکی در هواپیمای در حال سقوط،
ما در پایان آغاز شدیم...
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ، جدﺍﯾـــــی ﺩﺭﺩ ﺩﺍرد
ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ آشنایـــــی ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﻫﯽ ﺷﻌﺮ ﺗﺮ ﺩﺭ خاطــــرم ﻣﯽ آﯾﺪ ﺍﻣﺎ
آﻭﺍﺯ هـــــم ﺑﯽ همنــــــوایی ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ کســی ﺧﻮﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﺕ، ﺭﻭﺯ رهــــــــایی ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ کجـــایی ﯾﺎ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ
آشفتگــــــــی ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ نیســت ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎ
ﺗﻨﻬﺎ شـــــــدن ﺩﺭ ﻫﺮ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ...
سکوتت را ندانستم ، نگاهم را نفهمیدی ،
نگفتم گفتنی ها را ، تو هم هرگز نپرسیدی
ولی تو هیچ وقت نمیفهمی من چقد خودمو اذیت کردم و همه چیو به جون خریدم تا تو اذیت نشی ...
یوقتایی دلم میخواد خودمو بغل کنم
و اجازه بدم گریه کنه فریاد بزنه گله کنه
منم موهاشو نوازش کنم و بگم تو سخت
تریناشو گذروندی عزیز من میگذره مگه نه ؟!