سکوتت را ندانستم ، نگاهم را نفهمیدی ،
نگفتم گفتنی ها را ، تو هم هرگز نپرسیدی
ولی تو هیچ وقت نمیفهمی من چقد خودمو اذیت کردم و همه چیو به جون خریدم تا تو اذیت نشی ...
یوقتایی دلم میخواد خودمو بغل کنم
و اجازه بدم گریه کنه فریاد بزنه گله کنه
منم موهاشو نوازش کنم و بگم تو سخت
تریناشو گذروندی عزیز من میگذره مگه نه ؟!
بیا قبول کنیم که فراموشی دروغ ترین قصه یِ دنیاست ولی اینکه اون آدمها جایگاهِ سابق رو توی قلبت ندارن، عینِ حقیقته!
هرکسی را همدم غمها و تنهایی مدان؛
سایه همراهِ تو می آید ولی همراه نیست!
چه میخواهد مگر، از جانم این دنیای بیآخر
که غم را میبرد از یادم اما، با غمی دیگر...