هرکسی را همدم غمها و تنهایی مدان؛
سایه همراهِ تو می آید ولی همراه نیست!
چه میخواهد مگر، از جانم این دنیای بیآخر
که غم را میبرد از یادم اما، با غمی دیگر...
درسته یه چیزایی خیلی تلخه و قلب آدمو به درد میاره
ولی در نهایت باعث میشه که تو با حقیقت روبرو بشی و خودتو از توهم و خیال در بیاری...
عادت میکنی، به معده دردی که داشت جونتو میگرفت، سردردی که کلافت میکرد، لرزش دستات که نگرانش بودی، قلبت که شکسته بود و ناراحت بودی براش،به نامردی آدما و زندگی کردن تو این شرایط عادت میکنی...
ناگهان آمد و زد، آمد و کشت، آمد و برد!
او فقط آمده بود از دل ما رد بشود...
_حامد بهاروند