هرکجا کردم محبت،
غرق محنت شد دلم!
یا من این حکمت ندانم،
یا محبت باب نیست.
آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصله سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.
در یادداشت خودکشیاش نوشته بود: من برای این جسم سرگردان مرگی را برگزیدم که روحم مدتها پیش تجربه کرده بود؛ سوختنِ تدریجی.
آنقدر در برابر نشدنهای مکرر، خواستههای قلبش را تغییر داده بود که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد.
‹ بعضیازگریههافقطمیخوان
بغلبشننهاینکهدلیلشخواسته
بشه،بعضیزخمهافقط
میخوان شنیده بشن،نه
قضاوت . .
بعضیازاحساساتهم مراقبت
میخوان،نهمدیریت . . ›.
همیشه هرکه دم از عاشقی زده تنهاست
نماز انکه مکبر شود جماعت نیست..!
چشم من چشم طُ را دید؛ولی دیده نشد!
من همانم که پَسندید و پسندیده نشد:)
هیچ موقع با آدما مثل خودشون رفتار نکنید
اونا تحمل رفتار و گفتار خودشونو ندارن!!!