رفتیم به قطعه ای که معروف هست به بهشت فانوس.
واقعا انگاری تو قسمتی از بهشت هستی اونجا...
یه عطر خاص
یه حال و هوای خاص
نمیدونم چی باید بگم، اصلا قابل توصیف نبود.
بچها هرکدوم یه گوشه با یه شهید گمنام خلوت کرده بودن و بعضیا قطره قطره های اشک از گونه های سرخشون سرازیر شده بود.
بچها هرکدوم با یه شهید جدید آشنا میشدن و شروع میکردن به درد و دل.
عجب دلای معصومی.
یه چیزی که خیلی برام جالب و جذاب بود این بود، وقتی که دور هم حلقه زده بودن ازشون پرسیدم بچها خدایی دوست دارین شما جای اینا بودین؟؟
همه با سر شوق بدون هیچ انتظاری با صدای بلند گفتن کیه که دوست نداشته باشه آخه...
وای اون لحظه بغض داشت گلومو میترکوند.
خیلی دلم امیدوار شد به آینده کشورم و آینده این نوجوونا...