1526953242125.mp3
4.64M
#روضه_باب_الحوائج
#علی_اصغر علیه السلام😭
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#چه خبره امروز 😭
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
🌷🌷🌷🌷🌷🍃🍃🍃
شب قبل از شهادت ...
تا صبح نماز و دعا میخواند و با خدا مناجات میکرد. بچّهها سر به سرش میگذاشتند و میگفتند: چرا اینقدر امشب مناجات میکنی؟ میخندید و چیزی نمیگفت.
صبح که صبحانه میآورند و میگویند: بیا صبحانه بخور میگوید نه من صبحانه را امروز میروم در بهشت میخورم. نقشه را از داخل ماشین میآورد و روی زمین پهن میکند و نشان میدهد که از این راه برویم و باید اینطوری فعّالیّت داشته باشیم تا به هدف برسیم.
نقشه را جمع میکند و در ماشین مینشیند که خمپاره میآید.
دوستش میگفت: داخل ماشین یک پرتقال به او داده بودم امّا نخورد و گفت: من به بهشت میروم و میخورم و آن را همینطور جلوی ماشین گذاشته بود و میگفت «من میخواهم روزه باشم و با روزه وارد بهشت شوم و در بهشت افطار کنم».
بعد که خمپاره آمد، همینطور نشسته بود. میگفتند دیدیم سرش روی شانهاش افتاده؛ مانند چراغی که خاموش شده است.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#شهیدمحمدمهدی_خادم_الشریعه
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
هدایت شده از شهید اسماعیل دقایقی
🔻 اول خرداد ۱۳۶۲
🚩 سالروز شهادت سردار #شهید_محمد_بروجردی ، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرامی باد.
📎تصویر به یادماندنی از سردار #شهید_محمد_بروجردی (نفر اول از راست) و سردار #شهید_اسماعیل_دقایقی (نفر چهارم از راست)
@shahiddaghayeghi
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
~•°•~•💓•~•°•~ #بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین #رمان_خانم_خبرنگار_و_اقای_طلبه #نویسنده_فائزه_وحی #قسمت_پا
~•°•~•💓•~•°•~
#بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین
#رمان_خانم_خبرنگار_و_اقای_طلبه
#نویسنده_فائزه_وحی
#قسمت_شانزدهم6⃣1⃣
توی اوتوبوس نشستم و سرمو به شیشه تکیه دادم... هنذفری توی گوشمه و آهنگ رسم همسفری حامد رو رو پلی کردم... و آروم اشک میریزم😭
این دو روز با همه خاطراتش گذشت...
و من کل قلبمو توی شهر قم روی صحن حرم بی بی بین دوتا چشم عسلی جا گذاشتم... حالا منی که دارم بر میگردم بی دلم...💔 بی قلب...💔 مطمئنم تا آخر عمر دیگه نه میتونم دلمو برگردونم نه به کس دیگه بسپارمش... 😢
همون لحظه های اول حرکت فاطمه از خستگی خوابش برد😪 منم چشمامو بستم از خستگی و بی خوابی دیشب خیلی سریع خوابم برد...😴
با تکونای دست فاطمه از خواب بلند شدم😶
فاطی: فائزه جان پاشو رسیدیم.
_وای من چقدر خواب بودم مگه؟😱
فاطی: من کلا برای نمازم بیدارت نکردم دلم نیومد تا همین الانم عین خرس قطبی خواب بودی😅
_بی ادب😬
ساعت ۴ صبحه مامان اینا با ماشین اومدن دنبالمون قرار شد فاطمه ام بیاد خونه ما
بعد نماز صبح فاطمه خوابید😪
دوربینمو📷 برداشتم و گرفتم جلوم... _بخاطر تو بود که سید رو دیدم... تو باعث همه این اتفاقا شدی...
تسبیحی که محمدجواد بهم داد و دور دوربین بستم... 😭
گذاشتم روی زمین و خودم دراز کشیدم ولی دیگه خوابم نمیومد... چشمامو بستم و اولین چیزی که جلوی چشمام نقش بست چهره ی محمدجواد بود...😢 زنگ صدای قشنگش هنوز تو گوشمه...😢 چقدر قشنگ اسممو صدا زد... چقدر قشنگ😭
خدایا خورشید داره طلوع میکنه... تورو به همین لحظه مقدس که روز داره سر میزنه یا عشقی که تو دلم لونه کرده رو بیرون کن یا من و به محمدجواد برسون...😭
ای خدا😭😭😭😭😭
چقدر آرزوی محال میکنم....😭
دیوونه شدم...😭
#خدا_ایستاده_ها_رو_به_پا_هم_نوشته
#ادامه_دارد...
❤🍃
💜🍁
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
~•°•~•💓•~•°•~
#بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین
#رمان_خانم_خبرنگار_و_اقای_طلبه
#نویسنده_فائزه_وحی
#قسمت_هجدهم8⃣1⃣
بعد نیم ساعت مهدیه اومد دنبالمون😉
بعد سلام و احوال پرسی و این حرفا حالا سوار ماشین شدیم و داریم میریم مهمون مهدیه کافی شاپ😍
مطمئنم الان میخواد بره کافه پیانو(یه کافی شاپ عالی توی خیابون ولفجر شمالی کرمان تازه بالاشهر هس دلتون بسوزه😝)
_مهدیه
مندل:جونم
_نمیخواد اون قدر راه تو دور کنی بری بالا مالا ها😉 بیا بریم همین بستنی حمید (به به😋 یه بستنی فروشی توی خیابون سرباز کرمان ) هم نزدیکه هم ارزون و از همه مهمتر خوشمزه😋
فاطی: آره ارواح عمت 😏تو بخاطر مهدیه داری این قدر دلسوزی میکنی یا چون عموت اونجا مغازه داره و راحت نیستی😝
_بدبخت من بخاطر تو دارم میگم صب عموم نمیره به علی بگه این زنت همش تو این کافی شاپس😡
مندل: اوه بابا تورو خدا دعوا نکنید باشه میریم بستنی حمید🍦
فاصله بستی فروشی حمید تا خونمون تقریبا ۱۰ مین بود. وقتی رسیدیم همه پیاده شدیم از ماشین و رفتیم داخل مغازه روی یه میز و صندلی ۴ نفره نشستیم.
بعد سفارش دادن بستنیا مشغول صحبت شدیم.
من و فاطی از سیر تا پیازه ماجرای این دو روز تعریف کردیم و لا به لای اینا فاطیم همش متلک میگفت که فائزه همش به پسره نخ میداده.😐
مندل: سادات جان من بگو چجوری نخ میدادی؟ نکنه عاشق شدی در یک نگاه😂
_خیلی بیشعورید ها😳 مگه دیوونم عاشق اون پسره بی ادب و غد بشم😡(آره ارواح عمه کوچیکه معلم ریاضی سال دوممون😜)
فاطی: عه به دوست آقای ما بی احترامی نکن😂
_دوست آقات و آقات دوتایی بخورن تو سرت✋
فاطی: اگه به علی نگفتم😡
_برو بگو 😏
مندل: اه بابا دو دقه اومدیم بیرون حالمون عوض شه خواهشا عین تام و جری نیوفتید بجون هم😁
فاطی: تقصیر این گامبوعه خواهر شوهر بازی در میاره😂
_ بیشعور گامبو خودتی 😡 من فقط تپلم😊
مندل: ای خدا این دوتا منو دق میدن😭
#خدا_ایستاده_ها_رو_به_پا_هم_نوشته
#ادامه_دارد...
❤🍃
💙🍂
💜🍁
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
~•°•~•💓•~•°•~
#بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین
#رمان_خانم_خبرنگار_و_اقای_طلبه
#نویسنده_فائزه_وحی
#قسمت_هفدهم7⃣1⃣
نمیدونم ساعت چند خوابم برد یا چقدر خوابیدم ولی ساعت ۱۲ با جیغ و داد فاطمه بیدار شدم😕کش و قوسی به بدنم دادم و بلند گفتم : سلاااااام😊
فاطی: کوفت و سلام 😡 زهر مارو سلام😡 دیروز که عین خرس تا صبح خواب بودی دوبارم خوابیدی تا الان😡
_اوووه(خمیازه😮) حالا مگه (بازم خمیازه😲) چیشده(با اجازه تون خمیازه😪)
فاطی: ای بمیری الهی که من راحت شم از دستت 😒 این قدر خوابیدی هنوز داری خمیازه میکشی😡
_برو بابا
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
_سلام مامانی😒
مامان: سلام به روی ماه نشستت😍 خوب خوابیدی ؟
_اوهوم😊 من برم دستشویی الان میام
دست و رومو شستم صورتمو با آستین پیراهنم پاک کردم😄
_مامان معدم فکر کنم سوراخ شده😢غذا مذا تو بساطتت نیس؟😢
مامان: عروس گلم وقتی شما خواب تشریف داشتی زحمت کشیده رفته ناهار درست کرده حالا برو بشین بخور 😊
فاطی: این چه حرفیه مامان زحمت چیه
_اییییش 😁 خودشیرین😤
فاطمه کیک مرغ درست کرده بود و منم که عاشق کیک مرغ (به به دهنم آب افتاد😋) تا میتونستم از خجالت شکمم در اومدم😌
فاطی: میمیری آخرش این قدر نخور😂
_آدم از خوردن بمیره بهتر از اونه از نخوردن بمیره 😊(سخنی از عمه نویسنده😜)
فاطی: اصلا بخور این قدر تا بترکی راحت شیم😁
_ میای بریم رو حیاط کنار باغچه بشینیم؟
فاطی: باشه بریم😞
تنیک مشکیم که از کمر به پایین کلوش میشد و توش گلای سفید کوچیک بود تنم بود یه شال سفید حریرم پوشیدم☺️
فاطی: چرا شال میپوشی آخه؟
_وقتی باد شالمو تکون میده لذت میبرم
فاطی: اییییش😁
لب باغچه نشستم و آهنگ نفس تازه کنیم رو گذاشتم همین چند روز پیش برای ولادت آقا حامد خونده بودش و من این آهنگو خیلی دوس دارم😍
فاطمه اون ور حیاط رو زمین نشسته بود و نگام میکرد😶
اهنگ شروع شد و منم سعی کردم صدامو کلفت کنم تا به حامد برسه و همراهش شروع کردم به خوندن🎤
_با خبر باش که هنگامه استقبال است... ۳۱۳ آیینه و یک تمثال است... با خبر باش که هنگامه استقبال است.
به صدام اوج دادم تا با حامد همراه شم
_خسته ای گفت که زاریم ز ما.... یهویی صدای آهنگ قطع شد و گوشیم زنگ خورد😒
_عه فاطی مندله😍(مهدیه دوست گرامم)
_سلااااااام عرض شد مندل بانو😍
مندل: سلام فلفل جون(منو میگه ها😂)
_ای نامرد خوب مارو جا گذاشتی رفتی😡
مندل: فائزه بخدا گمتون کردیم
_هی آدم رفیقشو گم میکنه؟!😒
مندل: حالا تو این دفه رو ببخش من جبران میکنم😍
_چجوری جبران میکنی😜
مندل: با فاطی آماده شید با ماشین میام دنبالتون بریم کافی شاپ مهمون من😉
_به به از هرچه بگذریم سخن خوردنی خوش تر است😍 ما آماده ایم بدو بیا
مندل: ۳۰ مین دیگه اونجام😉
#ادامه_دارد...
❤🍃
💙
💜🍁
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مسیح_کردستان
🕊 اولخرداد سالروز شهادت سردار سرلشگر محمد بروجردی
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
https://eitaa.com/setaregan_velayat313