ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت سـے و سـوم _اصلا نمیدونم چمه خانم جون! شبیه روانیا شدم میشینم یه
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و چهـارم
تصمیم خود را گرفته بودم! من باید با نوید حرف میزدم و تکلیفم را با او روشن میکردم. دلم نمیخواست خیالی چیزی در سر داشته باشد.
او پسر بدی نبود اما مشکل دل من بود که اصلا او را نمیدید! مشکل محمد حسین بود که کاری کرده بود تا کسی را غیر از او نبینم!
حتی فکر کردن به او انرژی دوباره به من میداد! فکر کردن به اینکه دوستم دارد...
فکر کردن به حرف هایش...
یا مثلا چشمهای طوسیش که عجیب زیبا بودند مخصوصا وقتی جذبه ای به چهره میداد!
از افکارم خنده امگرفت. دستم را گاز گرفتم و گفتم:
_دختر حیات کجاست؟ نشستی به چشمای پسر مردم فکر میکنی؟
خواستم ازدر خارج شوم که بوی قیمه مانع شد! به به چه عطری داشت!
یاد روزی افتادم که محمدحسین با بشقابی از قیمه در را برایم باز کرد.
نمیدانم چرا دلم خواست برایش غذا ببرم! دلم میخواست ببینم اگر غذای مورد علاقه اش را در حین کار ببیند چه میکند؟
در اتاق کارش روبه روی میزش نشستم! نگاهی به محمد حسین که پشت میزی که کمی انطرف از میز نوید بود نشسته بود انداختم.
سخت در حال کار کردن با کامپیوتر بود!
همانطور نگاهش میکردم که گفت:
_میخواین با نوید حرف بزنید؟
_بله...
نوید که داخل اتاق شد. محمد حسین از جا بلند شد و بیرون رفت. متوجه شدم که از قصد اینکار را کرد.
نوید همانطور که به سمت صندلیش میرفت گفت:
_خوش اومدید.
وقتی نشست گفتم:
_ممنون. من اومدم باهاتون حرف بزنم.
_بله. راجب خودمون دیگه درسته؟
_راجب چیز دیگ ایم مگ میتونیم حرف بزنیم؟
_نه گفتم شاید شما هم بخواید مثل خانم جون راجب محمدحسی حرف بزنید.
از تیکه ای ک انداخت هیچ خوشمنیامد. معلوم بود دلش حسابی پر است.
_اقا نوید اومدم یه چیزی بگم و تموم. شما خیلی اقایی! خیلی مردی. خوش قیافه و خوش اخلاقم هستید. شاید ارزوی هر دختری باشه که با شما ازدواج کنه. ولی من نه! من ملاکامچیزای دیگست! ملاک من دلمه. متوجهین چی میگم؟ شما دست رو هر دختری بزارید اون دختر خوشبخت میشه. دنبال کسی باشید که بتونید باهاش زندگی کنید.
یک بار بهم گفتید یه زندگی با ارامش میخواید. این چیزی نیست که من بتونم بهتون بدم. من لحظه به لحظه ی زندگیم خطر بوده و جنجال! اصلا با ارامش قهرم.
متوجهین چی میگم؟ من اونی نیستم که شما فکر میکنید.
خیره به چشم هایم مانده بود. خیلی عجیب نگاهم میکرد. در چشم هایش هم تنفر دیده میشد هم عشق!
کم کم داشتم میترسیدم.
با لحن ارامی گفت:
_مشکل شما دلتونه ک با من نیست! چیزای دیگرو بهونه نکن لیلی خانم.
ناگهان خیلی غیره منتظره از کوره در رفتو از جا بلند شد. نگاهش عصبانی شد و با صدای بلندی گفت:
_جالب اینه ک دقیقا بعد خواستگاری محمد حسین این حرفارو به من میزنید!
متعجب گفتم:
_محمدحسین از من خواستگاری نکرده اقای کاشف!
_خانم تمومش کنید دیگه. بگید از من خوشتون نمیاد این مسخره بازیا چیه؟
میشینید جلوم ازم تعریف میکنید بعد میگید زکی؟ اینه رسمش؟
این کار محمدحسین ته نامردیه ته نامردی
اصلا من اشتباه شمارو شناختم... اشتباه..
متعجب فقط نگاهش میکردم. هر چه میگذشت صدایش بلند تر میشد.
چرا ناگهانی انقدر عصبانی شد؟
چه میگفت پشت سر هم؟؟؟
ادامه دارد...
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و پـنـجـم
زبانم بهم قفل شده بود.
لحظه ای از او بدم آمد! گناه من چه بود؟
صدای عصبانی تره محمد حسین مرا به سمتش برگرداند.
_بسه نوید! صداااتو بیار پایین. ناراحتی؟ عصبانی؟ باشه به جاش بیا بزن تو گوش من. حق نداری دادو بیداد کنی و هرچی دلت میخواد بگی! اونم به کسی که این وسط هیچ تقصیری نداره. صدات! صداتووو بالا نبر!
نوید به سمتش رفت! روبه رویش ایستاد.
در چشم هایش خیره شد و گفت:
_دوستش داری؟ چرا اینو به خودمنگفتی!
_نوید تو همچین ادمی نبودی! معلومه چته؟
_نه تغییر کردم! عوض شدم!
_نه! تو همون نویدی. فقط عصبانی.
_محمدحسین! داداش! گفتی بزنم تو گوشت نه؟
_اره داداش بزن تو گوشم.
ناگهان، خیلی غیره منتظره نوید سیلی محکمی به محمد حسین زد.
از شدت تعجب دهنم باز مانده بود! چه کرده بودم من؟
حالم از خودم بهم خورد! لعنت به من.
محمد حسین لبخند دلنشینی به لب نشاند و گفت:
_اروم شدی؟ اگه نشدی بازم بزن.
نوید دستش را روی شانه ی محمد حسین گذاشت و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت:
_ببخش محمد. دست خودم نیست داداش. دیوونه میشم وقتی میبینم نمیتونم چیزیو بدست بیارم.
این را گفت و از در بیرون رفت. متعجب به محمد حسین خیره مانده بودم. میدانستم چه آشوبی در دل دارد! دلم میخواست به سمتش بروم و به او دلگرمی دهم اما، اما حیف که زبانم جان حرف زدن با او را نداشتند.
به سمتم برگشت. با چهره ای پریشان و خسته! لبخند زد!
آخ لبخندش باز کار را خراب کرد. باز...
باز هم نگاهم نکرد و گفت:
_شرمنده!
_شما چرا شرمنده ای؟
_هم بخاطر حرفای نوید! هم بخاطر اینکه انقدر اذیت میشید.
هووووف! این چه موجودی بود که در هر شرایطی به فکر دیگران بود؟
_نه من اذیت نمیشم. این وسط شمایی که اذیت میشی.
همانطور که به سمت صندلی میرفت گفت:
_نه خانم. اینا که چیزی نیست ما واس رسیدن به شما مثل اینکه باید از هفت خان رستم بگزریم! انگار حالا حالا ها باید بکشیم.
همانطور با لبخند خیره به او مانده بودم که یاد قیمه افتادم.
به سمتش رفتم. ظرف غذا را روی میزش گذاشتم و گفتم:
_یادمه عاشق قیمه بودید!
نگاهش را از ظرف غذا گرفت و خیلی سنگین خندید.
_زحمت کشیدین! هیچی بهتر از این الان نمیتونه خوشحالم کنه!
خندیدم و گفتم:
_فکر کنم دلم پیشبینی کرده بود اینجوری بهم میریزید واس همین خواست یجوری از این حالو هوا دراین!
_حالا دستپخت خودتونه؟
با حرفش سطل اب یخی را بر سرم خالی کردند. جواب این سوال چه بود.
اخمی به پیشانی نشاندم و خیلی جدی گفتم:
_خب.. چیزه... یعنی اینکه خب...
دنبال جواب میگشتم که انگار خودش فهمید و با خنده گفت:
_اها پس دستپخت شماست!
سرم را پایین انداختمو گفتم:
_من دیگه باید برم. خدافظ
ادامه دارد...
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و شـشـم
نوید اسلحه را به سمتم گرفته بود! متعجب خیره به چشم هایش که تنفر در آن ها موج میزد مانده بودم.
خواستم لب بازم کنم حرفی بزنم فریادی چیزی اما نه! نمیشد... انگار لب هایم بهم چسبیده بود.
مدام جمله ای را تکرار میکرد:
_نمیزارم زنده بمونی!
صدای قدم های کسی در آن اتاق تاریک و خالی پیچید! به سمتش برگشتم.
انگار یک زن بود. کم کم چهره اش در نور نمایان شد.
چیییی؟ مژگان؟ او اینجا چه میکرد؟
نگاه خشمگینش تبدیل به خنده شد و با صدای بلندی قهقهه زد. شبیه این فیلم سینمایی ها شده بود.
وقتی دستش بالا امد و من با اصلحه ای ک درست به سمت من بود مواجه شدم چشم هایم متعجب تر شد.
خندید و گفت:
_تو نباید زنده بمونی!
باز همان جمله ی تکراری! به سمت نوید برگشتم. دستش به روی ماشه رفت و ماشه را فشار داد...
در همین حین با اب یخی که بر صورتم پاشیده شد انگار به دنیای دیگری رفتم.
متعجب چشم هایم را باز کردم و با چهره ی متعجب تره مامان بالای سرم مواجه شدم.
همه اینها خواب بود؟؟؟؟
صدای مامان در گوشم پیچید:
_صبح بخیر! زنده ای؟
_مامان چیکار میکنی؟ چرا اب ریختی روم؟
_خب ترسیدم دختر! هرچقدرم زدمت و صدا کردمت انگار نه انگار! کجا ها بودی؟
پتو را روی سرم کشیدم و گفتم:
_نمیدونم...
همانطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:
_پاشو یکم به خودت برس!
_چیشده مگه!
_خاله مریم بهم زنگ زد گفت امشب میان خواستگاری! منو بابات موافقت کردیم.
با حرفش سریعا پتو را از سرم کنار کشیدم و روی تخت نشستم. از ایینه روبه رو با چشمانی گرد به خود خیره شدم!
_چی گفتییی ماماااااان؟؟؟
صدایش از اشپزخانه میامد:
_خواستگااااار!
_خواستگار؟ برا من؟
_نه پس! برا علی! حالا بگووو کی هست!
_کی؟
_وا سواله میپرسی؟ مریم بچه ی دیگ ای داره ک دم بخت باشه؟ محمد حسین دیگه!
فورا از جا بلند شدم و به سمت اشپزخانه دویدم.
_لیلی جارو زدن با تو! گردگیریم با من! زود باش وقت نداریمااا!
_مامان من، اخه شما نباید با من مشورت کنید؟؟؟
_حالا قرار نیست بیان ببرنت که . میان صحبتامونو میکنیم یا میشه یا نمیشه دیگه. بعدشم کی بهتر از محمد حسین؟
اقاااا! قد بلند! خوش قیافه! خوش اخلاق! ارزوم بود دامادم پلیس باشه!
مامان بیشتر از من ذوق داشت و خیال بافی میکرد.
صدای بابا که از دستشویی بیرون میامد مرا به سمتش برگرداند:
_من به پلیییس جماعت دختر نمیدم خانم!
_سلام بابا.
_سلام بابایی. محمد حسین همه چیش خوبه اما شغلش نه! حالا بیان ببینیم چی میشه!
صدای مامان مرا به سمتش برگرداند:
_وااا رسول پلیسا چشونه مگ؟
_چشون نیست؟ یه لحظه تو خونه پیداشون نمیشه. دخترم باید تو سختی زندگی کنه!
این دو برای خود دوخته و ساخته بودند!
مامان و بابا را با بحث هایشان تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم.
وااای چه سریع همه چیز اتفاق افتاد! حالا من باید چه میکردم؟ اصلا چه میپوووشیدم؟
هوووف چرا تمام کار های محمدحسین دور از انتظار بود.
نمیشد اول با خودم صحبت کند و مرا اینجوری در شوک نگذارد؟
#ادامه_دارد...
❤️بعضے از پسر ها واقعا تکند...️
مثلا چقدر کمیابند پسرانی که با دیدن دختری سر به زیر می اندازند...
که حیاے علوی در وجودشان رخنه کرده و چه زیبا حیایی است..
.
پسرانی که خیره خیره دختری را با نگاهشان نمی بلعند...
.
پسرانی که تیکه های آبدارشان بدرقه ی راه دختری نمی شود...
.
پسرانی که به عمد دختری را تنه نمیزنند...
.
پسرانی که از دختر معصومی سوء استفاده نمی کنند...
.
قلـــ❤️ــب دختری را نمی شکنند...
.
دختری را به سخره و بازی نمی گیرند...
.
باز هم خدا حفظ کند همین تعداد کم را!❤️
.
پسرانی که در این دنیا سربه زیرند
.
اما پیش خدا و امامشان روو سفید و سرافراز…!
آنهایی که وقتی از کنارشان رد می شوی خیالت راحت است که آزاری نمی بینی...
.
اصلا نگاهت نمی کنند از حیا…!
.
چون هنوز حیا یادشان است...
چون چشمانشان را برای دیدن آقایشان"پاک"نگه داشته اند...
.
می خواهند سرباز امام زمانشان(عج)باشند...
.
زیرا هنوز حیای علوے و غیرت عباســے دارند..
.
درود برشما!
.
خدا حفظتون کنه…!
🌼❣🌼❣🌼❣🌼❣
https://eitaa.com/setaregan_velayat313