eitaa logo
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
151 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
465 ویدیو
28 فایل
بسم رب الشهداء🌹 بااین ستاره‌هامیشود #راه راپیداکردبه شرطها وشروطها.. #کمی_خلوص #کمی_تقوا #کمی_امید #کمی_اعتقاد میخواهد. به نیابت از #شهیدان #سعیدبیاضےزاده #احسان_فتحی (یگانه شهیدمدافع حرم شهرستان بهبهان) ارتباط با مدیر @sh_bayazi_fathi313
مشاهده در ایتا
دانلود
در سالگرد شهادتش، سری به خانواده‌اش زدیم مادرش می‌گفت: خودم را به خواب زده بودم ببینم چه می‌کند، دیدم برای اینکه با راه رفتنش بیدارم نکند، با دست دو طرف شلوارش را گرفته و آرام قدم برمی‌دارد تا پارچه شلوارش خِش خِش نکند. #روحانی_شهید_مدافع_حرم_سعید_بیاضی_زاده https://eitaa.com/setaregan_velayat313
#عاشقانـه_شهـدا 💕 #همسفــر_تـا_بهشتــ 🕊 یادم هـست سر سفره #عقد ڪه نشسته ‌بودیـم بـهـم گفت: الان فقط مــن و💞 تــو، توی ایـن #آینه مشخص هستیم از تو می خوام ڪه ڪمڪ ڪنی من به سعادت و #شهـادت برسم منم همونجا #قـول دادم ڪه تو این #مسیـر ڪمڪـش‌ ڪنم. 🌷 #شهید_محسن_حججی 🌷 https://eitaa.com/setaregan_velayat313 🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
🖊#کف_خیابون 48 همه از این تصمیم سازمان تعجب کرده بودند اما خیلی هم چیز غریب و گنگی نبوده و نیست. خو
🖊 49 سه شنبه 25 فروردین 88 قرار شد اولین جلسه تیمم را داشته باشم... اینا را نمیگم که کاغذ پر کنم... این توضیحات را از عمد دارم میدم چون متاسفانه اصلا در فیلم ها و سخنرانی ها و شب های یادیاران و شب های خاطره و این جور جلسات، و حتی در کتاب های مستند و خاطرات واقعی شخصیت ها، از فرایند پروژه ها و جلسات و روال مرسوم و معمول کارها حرفی به میون نمیاد. به خاطر همین، مخاطب همیشه فکر میکنه اصل مطلب، مربوط به درگیری ها و هیجانات و برخوردها و تعقیب و مراقبت ها و... است و هیچ وقت از مقدمات و پازل چینی ها اطلاع پیدا نکرده و همیشه در صنف مخاطبان هیجانی میمونه و ارتقاء پیدا نمیکنه. خلاصه... میگفتم... سه شنبه 25 فروردین 88 اولین جلسه تیم عملیاتیم را گرفتم. روز به روز داشت اوضاع و احوال رسانه ها و جراید و ... به تب و تاب نزدیک تر میشد. به خاطر همین، تیم های زیادی تشکیل شده بود و اون تیم ها هم درگیر پرونده های خودشون بودن و حسابی با کمبود نیرو مواجه بودیم و نمیتونستم بیشتر از دو سه نفر درگیر پرونده خودم کنم. حتی مایل بودم عمار را هم از شیراز بیارم تهران تا بخشی از کارها را به اون بسپارم... اما نگو که اوضاع شیراز هم اگر نگیم از تهران بدتر بود، خیلی هم بهتر نبود! به خاطر همین عمار سرش خیلی شلوغ شده بود و حتی جور عدم حضور منم در شیراز میکشید! تیمم را چیدم... یکیش ابوالفضل بود که معرف حضورتون هست... نوکر شماست... نه بهتر از خودم، اما پسر آقا... گل... بلکه گلاب! یکی دیگه هم به نام عبداللهی... خانم مهندس عبداللهی... مهندس مخابرات... ارشد IT از دانشکده خودمون ... با حدود 10 سال سابقه کار و خدمت ... هر روز صبح به مدت چهل دقیقه میرفت باشگاه تیراندازی و میگفتن بین بچه های خودمون در مسابقات سالانه مقام داره ... اهل یکی از روستاهای اطراف ایذه ... شوهرشون فرهنگی ... با سه تا بچه... یکیش هم که حاجیتونه... صاف و ساده و بی زبون! موند یه نفر دیگه... گفتم کی بیارم که هم بتونم روی تواناییاش حساب کنم و هم بیگانه با پروژه نباشه... خب معلومه دیگه... همونطور که خودتون هم حدس زدید، فقط یه نفر میمونه... اون هم شخص شخیص مامور 233 هست! با لابی که داشتم، ظرف مدت چند ساعت، سریعا اقدامات قانونی اون دو نفر انجام شد اما برای انتقال و تثبیت برگه ماموریت 233 از یگان پیاده بانوان به بخش خودمون، حدودا یک روز طول کشید. خب طبیعیه! چون اگر موافقت میکردند و بهش ماموریت سه ماهه میدادند به بخش ما، قانونا دیگه از اون بعد تا آخر خدمتش (البته به شرطی که زنده بمونه و قادر به ادامه حیات کاری باشه) نمیتونه برگرده به قسمت قبلیش و کلا فازش میشه یه چیز دیگه! اولین روز حضور 233 در مرکز ما هم جالب بود... با پوتین زنونه ... مسلح ... بدون کیف و بار و بندیل زنونه ... چهره و برخورد بسیار فوق جدی ... ینی ظاهرش قشنگ معلوم بود که نیروی کف خیابون هست اما لب به سخن که باز میکرد، مشخص بود که میتونه جای دیگه هم خدمت کنه. جلسه را سر ساعت 9 صبح شروع کردیم. همشون با نامه معرفی و برگه ماموریت به یگان اومده بودند. سریع پارتیشن ها را عوض کردیم و یه اتاق عملیات 30 متری تشکیل دادیم. بعدش نشستیم و تقسیم کار کردیم: عبداللهی بخش مخابرات و امور مربوط به سیستم های رایانه ای ... 233 پرونده و اقدام و عملیات مربوط به کورورش و باشگاه و مزونش... ابوالفضل پرونده و اقدام و عملیات مربوط به خانواده افشین و جرائم سازمان یافته از دل کارمندان دانشگاه... خودمم طرح و اقدام و عملیات پرونده تاجزاده و پیگیری اوضاع و برنامه های عفت و فائزه و ندا و زهره! حواستون هست یا نه؟ همین حالا و تا همین جاش، حدودا سه تا پرونده در یک پروژه داره بررسی میشه! ضمن اینکه، سر هر پرونده فقط یه نفر داریم و مجبوریم با هم دنبال کنیم. بسم الله گفتیم و کار را شروع کردیم... ادامه دارد... @mohamadrezahadadpour ایتا https://eitaa.com/setaregan_velayat313 سروش https://sapp.ir/bayazi_and_fathi313
🖊 50 نمیدونم چطوری باید پیگیری پرونده هایی که بچه ها به صورت کاملا حرفه ای را در طول چند قسمت واسه تلگرام آماده کنم؟! از بس مسائل پیچیده ای مطرح شد و بچه ها هم تصمیمات خوبی گرفتند. ولی خب حجم مطالب خیلی بالا میره و ممکنه گزارشم تبدیل به قصه هزار و یک شب بشه! پس اجازه بدید جسته و گریخته اما مرتبط با هم گزارش را تنظیم کنم و از ذکر بسیاری از مسائل و مطالب دیگه (که هرکدومش خودش یه قصه جداگانه و مفصل میشه) پرهیز کنم. اولین اقدام، توجیه ابوالفضل بود. در کارهای امنیتی، حرف اول، هیجان و پلیس بازی نمیزنه. بلکه هوش و ذکاوت، حرف اول را میزنه. خیلیا به کارهای امنیتی علاقه دارن اما باید دید که آیا از هوش و ذکاوت لازم برخوردار هستند یا نه؟ یکی از بچه هایی که میشه روی ذکاوتش حساب کرد اما باید دقت کرد که تبدیل به ناقلابازی نشه، همین کاکا ابوالفضل خودمونه! هرچند ماشالله خودش آدم باهوشیه اما باید واسش نقشه راه را میگفتم تا درگیر حاشیه نشه و بتونه کاری را که «من» میخوام انجام بده! نشستیم فکر کردیم. باید از خونه افشین شروع میکردیم. چون همه چیز از اونجا شروع شد. از عبداللهی خواستیم که پرینت همه مکالمات و پیام های گوشی هر سه تاشون (افشین و افسانه و مامانشون) را واسمون بگیره. ابوالفضل آنالیزش کرد و بعدش بهم گفت: «ببین حاجی جان! خیلی پاکه! پرینتشون خیلی معمولی و بی مسئله است!» گفتم: «خب حالا این ینی چی؟: گفت: «مشخصه دیگه! ینی یا توبه کردن و عابد و ساجد و راکع و خاشع و از این حرفها شدن! که بعیده! چون هنوز دارن همون محله پولدارا زندگی میکنند و تغییری در روند زندگیشون پیش نیومده و هم اینکه مامان و دختره هنوز مزون میرن و باشگاه و...» گفتم: «که البته مزون و باشگاهشون هم تبدیل به پایگاه بسیج و هیئت که نشده! همونه که بوده!» گفت: «دقیقا! بخاطر همینا، فقط یه احتمال میمونه و اونم اینه که اونا دارن از یه خط های دیگه ای استفاده میکنند که ما شمارشون را نداریم.» گفتم: «همینه. حالا چیکار میکنی؟ میفتی دنبال پیدا کردن خط های دیگشون؟!» گفت: «چرا بیفتم دنبالش؟ خیلی کار سختی که نیست. اما فرصت این چیزا را ندارم. میخوام اگر اجازه بدید برم سراغ افشین.» گفتم: «مشکلی نیست. موافقم. اما میشه بدونم چه نقشه ای براش داری؟» گفت: «هنوز خودمم نمیدونم چرا همش فکر میکنم باید از افشین شروع کنم اما بنظرم کاری که شاهرودی داشت با افشین میکرد، ینی جلب اعتماد و تربیت غیر مستقیمش، میتونه آغاز خوبی باشه.» گفتم: «باشه. اما حواست باشه که با جوونی ناراحت و عقده کوروش دار و همچنان متعصب روی خواهر و مادر قراره حشر و نشر کنیا.» گفت: «حواسم هست. فقط یه سوال! ... چرا بازجویی شهید شاهرودی از افسانه ناقصه؟! چرا تکمیل نشده؟ ینی کسی دیگه نرفته سراغ بازجویی از افسانه؟!» گفتم: «نمیدونم اما حدس میزنم شاهرودی میخواسته دست و بال افسانه و مامانش را نبنده تا اونا حکم آنتن شاهرودی داشته باشن!» خلاصه ابوالفضل رفت دنبال افشین. پیداش کرد. دو سه روز روی افشین کار کرد... خیلی دلم سوخت وقتی ابوالفضل درباره دیدارش با افشین نوشته بود: «افشین را پسری ساکت و آروم و معمولی ... اما با موهای جوگندمی دیدم!! ظاهرا اینطوری نبوده و بعد از اینکه فهمیده خواهرش باردار شده و مامانش هم دست کمی از خواهرش نداره، به جای عکس العمل خارجی، توی خودش ریخته و روز به روز گذشته تا به این روز افتاده و شکسته شده! همش لباش خشک میشه و گوشه گیر شده... اوس جلالش هم خیلی سر یه سرش نمیذاره...» خدایا چه آدمایی دارن دور و بر ما تو خیابون رد میشن و زندگی میکنن که مشکلاتی دارن که حتی میتونه یه پسر نوجوون را پیر و افسرده کنه! پسری که از وقتی حقایقی درباره زندگی خواهر و مادرش فهمیده، دست به خودکشی میزنه اما موفق نمیشه و الان هم که ابوالفضل میگه: ساکت... بی انگیزه... موهای جوگندمی... گوشه گیر ... افسرده!! همیشه کسانی هستند که باهاشون درددل کنیم... اما خدا نکنه کسی که باهاش درددل میکردی، خودش یه روزی بشه درد دلت! اون وقته که فقط باید خدا به داد آدم برسه! ... اون لحظه فقط گفتم: خدا به داد افشین برسه! ادامه دارد...🚸 @mohamadrezahadadpour ایتا https://eitaa.com/setaregan_velayat313 سروش https://sapp.ir/bayazi_and_fathi313
🖊 51 ابوالفضل یکی دو بار فاز ارتباطش را با افشین عوض کرد... عبداللهی هم خیلی در ارتباط ابوالفضل با افشین کمک و راهنمایی کرد... در طول کمتر از یک هفته باید نتایجی که میخواستیم میگرفتیم... اما حقیقتا افشین مرده بود... زنده بودا اما دیگه خودش نبود... دیگه اون نوجوون کاری و پرانگیزه نبود... ابوالفضل تقاضای جلسه مشورتی کرد... دوس نداشت بی گدار به آب بزنه... فورا تشکیل دادیم... گزارش مختصرش این میشه که: عبداللهی در جلسه مشورتیمون گفت: «من خیلی درباره افشین تحقیق کردم... با بعضی از بچه های امنیت، شاخه سلامت روان هم مشورت کردم... اما آخرش به این نتیجه رسیدم که افشین خیلی بیشتر از این حرفها نیاز به مراقبه داره... افشین جراحت برداشته ... جراحت غیرتی و احساسی... مادر در زندگی هر کس، نماد پاکی و زلال بودن هست... نماد نخ تسبیح هست اما مادر زندگی افشین از هم پاشیده... پوکیده زندگیشون... ما ازش چه انتظاری داریم؟» درست میگفت... همه تایید کردند... 233 هم حرف جالبی زد و گفت: «ببینید قربان! من مادرم... مادر بچه های قد و نیم قد... وقتی میخوام به بچم نفوذ کنم، فقط به اندازه خودم میتونم نفوذ کنم... اندازه من، مادر بودن منه... نه بیشتر... یه شب که زیر پل رو به روی هتل اسلام آباد پاکستان پست میدادم، با خودم فکر میکردم اگر بخوام جای شوهرم یا عمو و دایی بچه هام را پر کنم باید چیکار کنم؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که هیچی... نمیتونم... الان هم پیشنهادم اینه که از روش شاهرودی استفاده نکنیم! روش شاهرودی مال خودشه! اون مرحوم میخواست کارش پیش بره، در اومد به افشین وعده انتقام از کوروش داد... اما الان وضعیت فرق کرده... کسی که منتظر انتقام باشه و یا برنامه ای برای انتقام داشته باشه، دیگه موهاش جو گندمی نمیشه ... خورد و گوشه گیر نمیشه... بنظرم افشین نه جرات انتقام داره و نه دیگه الان پس از مدت دو سه ماه از اون ماجرا مثل گذشته به انتقام فکر میکنه... پس بهتره آقا ابوالفضل جای خودشو پیدا کنه و سر همون جاش وایسه!» من گفتم: «از خانم های تیم دو تا چیز فهمیدم: یکی اینکه افشین نیاز به مراقبه بیشتری داره... و دوم اینکه باید راه شاهرودی را نریم و ابوالفضل جای خودشو باز کنه پیش افشین! خوبه... منم موافقم... اما ابوالفضل جان! خیلی فرصت نداریم... یه کاری کن... نمیدونم چه کاری... اما هر کاری میکنی زود...» ابوالفضل که خیلی تو فکر بود، گفت: «حاجی! فقط یه راه دارم...» ابوالفضل تصمیم گرفت که آخرین راهش را هم بره... بهش گفت که رفیق شاهرودی بوده... بهش گفت که از حالا قراره اون به افشین کمک کنه و کاری کنه که اوضاع خونشون برگرده... بهش گفت که به کمکش نیاز داره و باید فاز زندگیش را عوض کنه... من بارها گفتم و در جلسات مختلفی که رفتم تاکید کردم که تاکید و ترویج دوستی با شهدا و فرهنگ شهادت، خیلی بر نسل جوون و نوجوون اثر مثبت داره... افشین هم بالاخره درسته که جراحت دیده اما فقط یک چیز تونست نجاتش بده... اونم یاد و خاطره و خون شهید شاهرودی بود و بس! تا اینکه ابوالفضل برام زنگ زد... گفت: «حاجی! دستم به دامنت! پیش افشین بودم... تا اسم شاهرودی بردم و فهمید که شاهرودی شهید شده، نفهمیدم چی شد... یهو شروع به خودزنی کرد... هر چی دست و پاش را گرفتم نشد... به خودش لطمه میزد... خیلی به صورت و دهان خودش سیلی زد... به خودش فحش میداد... الان هم هنوز حالش خوب نیست...» گفتم: «میفهمم... خدا صبرش بده! حالا چته تو؟ چی شده؟» ابوالفضل گفت: «حاجی! وقتی افشین را بعد از کلی گریه و خودزنیش، یه کم آروم کردم، بهش گفتم افشین میخوام حرف بزنیم... میترسم دیر بشه! وقتی ازم پرسید چی میگی؟ بهش گفتم از مامانت چه خبر؟ کجاست الان! خبر داری کجا میره و میاد؟ حرفی زد که نمیدونم چیه؟ نمیدونم چرا اینو گفت...» گفتم: «مگه چی گفت؟» ابوالفضل گفت: «افشین گفت نمیدونم مامانم کجاست... اما وقتی چادر رنگی تیره اش را برمیداره، میرن قم!! ... حاجی! مامان افشین داره میره ظهر میره قم... امروز چهارشنبه است... معمولا دو شب میمونند و صبح جمعه میان!!» قم؟!! ینی چی؟! قم دیگه چه خبره؟! یه زن با اون اوضاع و احوالش... قم؟! و این فصل آغازین همه دردسرهای پرونده ما در سال 88 بود! ادامه دارد...🚸 @mohamadrezahadadpour ایتا https://eitaa.com/setaregan_velayat313 سروش https://sapp.ir/bayazi_and_fathi313
ڪاش میشد تا خدا پرواز ڪرد پای دل از بند دنیا باز ڪرد ڪاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون ڪبوتر در هوا #شهـید_عبدالڪریم_اصل_غوابش #سالروز_شهـادت https://eitaa.com/setaregan_velayat313
دسته‌گل‌هایے ڪہ خانم ها بہ آب دادند انگار عادت دارند خانم ها! خانم هاهمیشہ #دستہ‌_گل بہ آب مےدهند گاهے بہ رود نیل گاهے بہ #علقمہ گاهے هم بہ اروند وڪارون 😭 #مادران_و_همسران_شهدا https://eitaa.com/setaregan_velayat313
وقتی با هم بودیم حواسش بود دستمون تو دست هم نباشه; ملاحظه‌ی مجـردها رو میکرد🍃☺️ همه جا اینجوری بود.... همیشه دوستانم میگفتن زوجی به اندازه شما ندیدم انقدر ملاحظه بکنن...🌹🍃 همسـر شهیـد میثـم نجفـے❤️ شادے روحش صلوات🌹 https://eitaa.com/setaregan_velayat313
هر شہیـــــدے ڪہ بر #خاڪ مےافتد تڪہ اے از بُغـــــض هاے نهفتہء #مـولا را شڪوفـــــا مےڪند . #شہیدان بُغض هاے بَرملا شده ی مـــولا هستند ... https://eitaa.com/setaregan_velayat313
تو سوریه که بودیم چند باری دیدمش، خیلی روحیه خوب و پرنشاطی داشت، یبار دیدم که تو حرم حضرت رقیه به زائرا چایی می ریزه رفتم کنارش، هم صحبت شدیم، گفت فلانی من تا شهید نشم برنمیگردم🌹🍃 شهیـد حـامد جـوانـے❤️ https://eitaa.com/setaregan_velayat313
❃↫🌷«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»↬🌷❃ یکی از اهدافش این بود که گروه های جهادی به همان صورتی که در ایران پیگیری می شود در لبنان ، عراق ، پاکستان و افغانستان و سایر کشورهای اسلامی هم دنبال شود. یکی از دوستان خود را برای همین مسائل به اسپانیا فرستاده بود و زمانی که ایشان از اسپانیا بازگشتند از شهادت حمید رضا مطلع شدند. آسایش در ایشان نبود مرتب در کارهای جهادی و فرهنگی فعالیت می کرد. 🌷 https://eitaa.com/setaregan_velayat313