══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت٢١
بعداً یوسف متوجه شد حق با همان دوست حسودش است اما از آن به
بعد اسمش به فرماندهی در رفت و مسئولین گردان هم انگار رویشان نشد یوسف را کمتر از مسئولیت دسته منصوب کنند بار آخر که مجروح شد معاون سوم گردان بود بعد هم که خمپاره صد و بیست نزدیکش ترکید و هجده ماه از جبهه دورش کرد.
یا ابوالفضل!
یوسف از ترس داد زد کم مانده بود با سرعت نزدیک صدوبیست کیلومتر
با یک ماشین نظامی شاخ به شاخ شوند مراد به موقع فرمان را چرخاند یوسف زد به شانه ی مراد و دوباره داد زد: نگه دار نگه دار!» مراد ترمز کرد. یوسف با پاهای لرزان پیاده شد روی زانو افتاد و عق زد و هر چه خورده بود بالا آورد مراد با خونسردی پرسید: چی شده رو دل کردی؟»
یوسف دهانش را پاک کرد گلویش تلخ شده و معده اش میجوشید. شروع کرد داد و فریاد
مرد حسابی تو باید قاطرچی بشی این چه وضعه موتورسواریه؟ می خوای دستی دستی منو بکشی؟ من دیگه با تو نمیآم پیاده میرم ای وای مردم مراد به ساختمان فرماندهی که نزدیکش ،بودند اشاره کرد و گفت: «دیگه رسیدیم دیر شده بیا سوار شو.....
نه خودم میام من چرا دست و پام این قدر میلرزه
.یوسف با حال خراب راه افتاد مراد هم با سرعت کم شانه به شانه یوسف موتور را میراند به ستاد فرماندهی رسیدند مراد موتورش را خاموش کرد و به جک زد راه را نشان داد و جلوتر از یوسف به یک اتاق رسید روی در تابلویی بود با عنوان خدمتگزاران لشکر.
مراد در زد از داخل اتاق صدای همهمه می آمد یوسف وارد اتاق شد جا خورد بیشتر فرمانده گردانها و معاونین لشکر همراه آقا ابراهیم، به پای یوسف بلند شدند مراد با صدای بلند :گفت برای سلامتی فرماندهی جدید صلوات!»
همه خندیدند و صلوات فرستادند. یوسف با آنها دست داد. حتی سید علی
هم آنجا بود کنار عزتی ایستاده بود و یک لبخند گوشه ی لبش جا خوش کرده بود یوسف تعجب ،کرد لبخندزدن سید علی چیزی مثل معجزه بود!
آقا ابراهیم دست یوسف را گرفت و کنار خودش نشاند مراد هم یک گوشه نشست و دور از چشم ،یوسف به سید علی چشمک زد. آقا ابراهیم به مراد چشم غره .رفت مراد خندهاش را .خورد آقا ابراهیم به یوسف چایی تعارف کرد و یک پیاله ی کوچک که پر از مغز بادام و پسته و فندق بود، جلوی یوسف .گذاشت بعد به دیگران نگاهی انداخت و رو به یوسف کرد و گفت چه خبر آقایوسف؟ بهتری ان شاءا.... سرحالی که؟»
یوسف که از حضور فرماندههان و معاونین لشکر حیرت کرده بود، به زحمت گفت: خدا رو شکر بهترم.» - حب الحمد الله چاییتو بخور سرد نشه. برادرا شما هم بفرمایید. همه در سکوت چایی شان را نوشیدند بعد آقا ابراهیم گفت: «راحت بشین يوسف جان میدونم جای سالم برات .نمونده خجالت نکش اگر خواستی پات رو دراز کن از حالا تو با ما همکار هستی.»
چای توی گلوی عزتی پرید و افتاد به سرفه سید علی هم نامردی نکرد و چند مشت محکم به پشت عزتی زد کم مانده بود عزتی از مشتهای سید علی به زمین بچسبد سرفهاش قطع شد و افتاد به نفس نفس زدن آقا ابراهیم به یوسف :گفت غرض از مزاحمت سپردن مسئولیت یک یگان و گردان تازه تأسیس به شماست آقایوسف.»
یوسف با صداقت پرسید: «گردان یا یگان؟
نیش مراد باز شد دو فرمانده هم خندهشان را با سرفه پنهان کردند. آقا ابراهیم توجهی به آنها نکرد و گفت چه یگان چه گردان فرقی نمی کنه
اصل وظیفه و کاریه که نیروهای آن باید به نحو احسن انجام بدن ا اصلاً اجازه بده یک مقدمه بگم تا به مطلب اصلی برسیم.
جونم برات بگه مسئولین کشور از چند ماه قبل به این نتیجه رسیدن که جبهه های نبرد را از جنوب به غرب کشور بکشونیم ما در جنوب عملیات های موفقی انجام دادیم خودتم تو یک قسمتش بودی خدا رو شکر تونستیم محاصره ی آبادان رو بشکنیم و خرمشهر و از چنگ عراقی ها در بیاریم بعد هم چند تا عملیات دیگه انجام دادیم و تونستیم خیلی از جاهای اشغالی رو از دست اونها آزاد کنیم؛ اما حالا دشمن با روش حمله ی ما آشنا شده میدونه ما چه طوری عملیات میکنیم و قدرتمون چه قدره به خاطر همین تصمیم گرفته شده از غرب و از کوه ها حمله کنیم و ارتش دشمن رو ضعیف کنیم همین تابستون یک عملیات تو غرب کشور انجام دادیم بد نبود؛ اما خوبم نبود چون نتونستیم به اهدافمون برسیم.
خیلی در مورد دلایل ناموفقیت عملیات فکر کردیم و فهمیدیم نقطه ضعف ما این بوده که نتونستیم غذا و مهمات رو به موقع به نیروهای عملیاتی برسونیم. آخه راه کوهستان خیلی سخت و ناجوره و راه رفتن در اون همه کوه و تپه سنگی کلی انرژی میخواد چه برسه به این که یک عالمه خورد و خوراک و مهمات و سلاح هم به دوش بگیری و بالا ببری!»
ادامه دارد ⏪
#رمان📖
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[🌿]¦•
#احکام📖
بریم یکم دینمون رو یاد بگیریم🤌🏻
💠
❓تا کدوم قسمت از نماز میتونیم به نماز جماعت برسیم؟
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━━══
•¦[🤍🌿]¦•
تصمیم گیری❗️
#روانشناسی_تایم⏰✨
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━━⊰🍃🌸🍃⊱━━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱━━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
872.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━━══
•¦[😂]¦•
#بخندیم
من تا میام درس خوندن رو شروع کنم (^̮^)
🤓📚😪😂
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از جُنگ چه خبر؟😋
💥کلی اتفاقات باحال و جذاب 😍
☄️در ———> جُنگ شاد قرآنی 🥳
✌️جای همگی خالی...
نوجوونای گُلِ هفت آسمان، بگید ببینم جُنگ چطور بود؟😜
کدوم قسمت هاش رو بیشتر دوست داشتین؟🎁🤩
پی وی منتظرما😉
📱مشاهده در آپارات | سایت
#جُنگ
#تولید_گروه_رسانه
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@majalehaftaaseman』
┅✧❁☀️❁✧┅
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━━══
•¦[😂]¦•
#بخندیم
نه به وانت😂
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━══
•¦[☁️✨]¦•
کاردستی انار😍
#حوصلتون_سرنره✂️🔖
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱━═╯
══❀━━☆◇☆━━━❀══
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━━══
•¦[🤍🌿]¦•
📽 نگاهی گذرا به ..
آنچه در هفتمین جُنگ هفت آسمان گذشت..
📱مشاهده در آپارات | سایت
#جُنگ
#تولید_گروه_رسانه
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━━⊰🍃🌸🍃⊱━━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱━━╯
══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
══━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━══
•¦[☁️✨]¦•
پروفایل یلدایی 🤩
#پروفایل
#یلدا
#انار
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
╭━═⊰🍃🌸🍃⊱═━╮
💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
╰━═⊰🍃🌸🍃⊱━═╯
══❀━━☆◇☆━━━❀══