eitaa logo
ستاره شو7💫
721 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
49 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
48.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 نماهنگ دوشنبه بعد ازظهر 🎙با نوای محمدعلی فرج زاده و همراهی گروه سرود خدام المهدی ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ممنون از دوستانی که پیوی اعلام کردند از بحث خوششون اومده 😇 و دنبال میکنند
ستاره شو7💫
😈 شیطان ۷ 🔻خب حمله از آینده مثلا نسبت به اینده تو دلت ترس و نگرانی و دلشوره میندازه تا حالتو بد کن
قسمت ۸ 💥ببینید ما یه هدفه اصلی داریم که به بهش میگن سٔول(امیدوارم درست تلفظ کنی😂) 🔸یه ارزوهای فرعی هم داریم که برای رسیدن به سؤل انجامش میدیم که بهش میگیم اُمنیه مثلا تو هدفت اینه که بری پیش معلّمت خب اول باید لباس فرم بپوشی(امنیه) یه مسیر رو طی کنی(امنیه) تا به معلمت برسی(سؤل) تا اینجا درست شد؟ حالا کاره شیطون چیه؟😱🧐 کارش اینه که یه اُمنیه مزخرف میندازه تو سرمون و با این روش کُله عمرمونو به فنا میده🤕 📚مثلا طرف هدفه اصلی زندگیش کلا یه چیز دیگس ولی الکی میره درس میخونه...الکی میره خواننده میشه یا میره فوتبالیست میشه در حالی که کلا برای این چیزا افریده نشده✖️ بهتره هر هدفی اومد تو ذهنمون از خودمون بپرسیم اینو میخای، خب که چی؟ و واقعا چقدر بده وقتی از یه ادم میپرسی آرزوت چیه؟🤔 بگه اینکه فلان رشته رو قبول بشم... یا با فلانی ازدواج کنم یا دکتر بشم یا... 👌اینجور اهداف واسه ادمی که اشرف مخلوقاته ته تهه بی کلاسیه ادمی که آرمِ اشرف مخلوقات روشه نباید به کمتر از عبد شدن و یاره امام زمان شدن راضی بشه😎 اگه راضی بشه یعنی خودشو مفت فروخته مفته مفته مفت 🔻میدونید الان ما داغیم حالیمون نیس ولی اون دنیا تازه میفهمیم چه پتانسیلی تو وجودمون بوده و به چه جایگاهی میتونسیم برسیم ولی خودمونو درگیره اهدافی فوق العاده پوچ و خنده دار کردیم و وجوده با ارزشمونو مفت فروختیم.... ⁉️میدونم الان میگی پس اهدافمون چطوری باید باشه؟🤨 خب پس پارت بعدی رو از دست نده ☺️ ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
-میروی زهرایِ من اما بدان که بعد تو -فاتح خیبر ز در واکردن عاجز میشود💔
دلداده‌بایدبودوازدلدار،بایدخواند... یعنی‌تورا،تکراردرتکرار،بایدخواند... ماراببخش‌آقا،کمی‌امشب،تحمل‌کن... ازحالِ‌میخ‌و‌در،بسی‌خونباربایدخواند... یاحرف‌از،سیلی‌ّ‌ِ‌یک‌نامردبایدزد... یاازجراحاتِ‌درودیواربایدخواند... فرارسیدن‌ایام‌شهادت‌حضرت‌زهرا (سلام‌‌الله‌علیها)راخدمت‌شما وخانواده‌ی‌محترمتان،وبالاخص‌محضر آقاحجة‌ابن‌الحسن‌(عج‌) تسلیت‌وتعزیت‌عرض‌مینماییم... ماراازدعایِ‌‌خیرتان‌محروم‌نفرمایید... نذرفرج‌آقاصاحب‌الزمان(عج)، وتسلّی‌قلبِ‌داغدارشان، «صلوات» ‌"الّلهُــــــمَّ‌عَجِّــــــل‌لِوَلِیِّکَـــــ‌ الْفَـــــــــرَجْ" ‌ ‌‌ تعجیل‌درفرج‌آقاامام‌زمان‌‌صلوات ‌ ‌التماس‌دعا ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
↻✂️📏✏️••|| . . 🙃🙂 انار با بادکنک 😍🥰 ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ستاره شو7💫
#رمان #نوجوان #فرشته‌هاازکجامی‌آیند #قسمت_ششم 🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 گیتی بدون هیچ چون‌وچرایی برگشتم. دلم نمی‌خواس
🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 داشتم به این فکر می‌کردم که من دوروبرم فرشته‌ای دیده‌ام یا نه که دکتر جوانی در اتاق عمل را باز کرد و پرسید: «همراه خانم ابوطالب؟» هول دویدم جلو و گفتم: «من دخترش هستم!» شیشه‌ای را گرفت طرفم که تویش چند تکه چربی شناور بودند. گفت: «بده آزمایشگاه، بگو دکتر شریف جوابش را فوری می‌خواهد!» گریه‌ام گرفت و پرسیدم: «مادرم چطور است؟» خوب است نگران نباش نمی‌دانستم خوشحال باشم یا نباشم. گوله‌گوله اشک می‌ریختم و کاری هم از من ساخته نبود. نمی‌توانستم جلوشان را بگیرم. پرسید: «برای چی گریه می‌کنی؟» گفتم: «نمی‌دانم. شاید اشک شادی است!» می‌دانستم برای بی‌کسی خودم گریه می‌کنم و اگر بچه‌ها با من بودند، می‌توانستیم شادی‌های‌مان را قسمت کنیم. همان لحظه دلم می‌خواست یکی را بغل کنم. بچه‌ها مانده بودند خانه که جاسوس حاجی فکر نکند داریم فرار می‌کنیم. در میان باران اشک با بغض پرسیدم: «آزمایشگاه کجاست؟» برای آن دکتر جوان مثل روز روشن بود که من با آن چشم‌های گریان، یک قدمی خودم را هم نمی‌بینم چه رسد به پیدا کردن آزمایشگاه. انگار دلش به حالم سوخته باشد گفت:« وایسا باهم برویم.» جواب آزمایش نشان می‌داد تومور بدخیم نیست. سعی کردم جلو احساساتم را بگیرم و رفتاری خانمانه داشته باشم. ساعت سه مادرم را آوردند توی بخش. تازه به هوش آمده بود. کمی هم آنجا گریه کردم و چون کاری از دستم برنمی‌آمد، مجبورم کردند برگردم خانه. آن دکتر جوان که تازه‌کار بود و خیلی هم زشت، قول داد مواظب همه‌چیز باشد. یک جعبه شیرینی خریدم و بردم خانه. آن شب سه‌تایی جشن گرفتیم و روز بعد رفتیم ملاقات. با خودم گفتم: «گور پدر جاسوس هم کرده، بگذار هر غلطی می‌خواهد، بکند.» حال مادرم خیلی خوب بود، زن غریبه‌ای هم کنار تختش نشسته بود. خانمی شیک‌پوش و خوش‌لباس. کفش، کیف و رنگ لباسش با هم جور بودند. هم‌سن‌وسال مادرم، شاید هم کمی مسن‌تر اما سرحال و قبراق. مادرم خوشحال بود، خوشحال‌تر از آنکه نتیجه‌ی یک عمل جراحی موفقیت‌آمیز باشد. مادرم ما را به هم معرفی کرد. ــ مادر آقای دکتر صالحی. این هم دختر من گیتی. من با آن خانم جذاب و محترم دست دادم و گفتم: «خوشوقتم!» خانم صالحی همان‌طور که دستم را گرفته بود، گفت: «من هم همین‌طور!» و به مادرم گفت: «دختر خوشگلی دارید! خوشگل‌تر از آن چیزی که تعریفش را شنیده بودم.» خجالت کشیدم. فکر می‌کنم سرخ و سفید هم شدم. گفتم: «شما لطف دارید!» خانم صالحی ده دقیقه‌ای ماند و رفت. بعد از رفتنش تازه متوجه دسته گل زیبا و جعبه‌ی شیرینی بزرگ و خوشگلی شدم که برای مادرم آورده بود. یک دنیا سؤال داشتم که اگر فوری جواب‌شان را به دست نمی‌آوردم، حتماً قاتی می‌کردم. مادرم چیزی گفت که می‌توانست جواب همه‌ی سؤال‌هایم باشد. ــ آمده بود خواستگاری تو! ــ همین را کم داشتیم! ادامه دارد.... ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستای گلم عزاداری های این چند روزتون قبول باشه ان شاالله که ادمین رو دعا کردین و یادتون نرفته 😶 من که یاد شماها هستم 😇