معرفی کتاب هوای این روزهای من 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-میثم میخندید و میگفت: «اگر قرار به رفتن نیست که هیچ. اگه قرار به رفتنه دوست دارم فدای خدا بشم. فدای راه خدا. سادهرفتن هم دلم رو آروم نمیکنه توی این راه باید هیچی ازت نمونه. تازه فقط رفتن که نه. میخوام غریب برم. به خدا میارزه!»
۲-گفت: «اسماعیل، اون لحظههایی که از پشت این دیوار میدویدم پشت اون دیوار و شلیک میکردم یه لحظه سرمو کردم رو به آسمون و گفتم خدایا ببین چقدر قشنگ دارم برات خوشرقصی میکنم!» این را که میگفت فقط نگاهش میکردم. حس کردم عمار میرود و کاری از دست من بر نمیآید جز اینکه تماشا کنم رفتنش را وقتی که آرام میگفت: «اسماعیل، دیگه از هیچی نمیترسیم. انگار خدا چیزی بنام ترسو از وجود من کاملا کنده بود.»
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#خاطرات_جانباز_امیرحسین_حاجی_نصیری 🕊🌱