•°|بِـســـۡــمِرَبِّمـــَــھۡدِےٓمـُۅ؏ـــُـۅدْ|°•
مےگفٺ:توےگودالشہید
پیداڪردیم
هرچہخاڪ بیرونمیریخت،بازبرمیگشتَ
اذانشدگفتیمبریمفردابرگردیم
شبخوابجوونےرودیدمگفٺ:
دوسٺدارمگمنامبمانمبیل
رابرداروببر...
سرعتسیرِجوونهاازهمهبالاتره
علیاکبراولیننفریبود
کهازبنیهاشم سبقتگرفتبرایشهادت،جوونی
یعنی
سربزنگاه،خطشکنیکردن!
#حاجحسینیکتا
#سبک زندگی شهدایی
#یاد وخاطره شهدای بدون مرز
#یاد شهدا را زنده نگه داریم
#مناجاتشهــادت
#مـــاهرمضان🌙
، #شهید مصطفی چمران
خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی.
خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی.
لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی.
دل اگر نذر
🖤حسیـــن است خریـدن دارد
اشك اگرمال
🖤حسین است كه ریختن دارد
همه ی عالــــم
🖤و آدم به فدایــت ارباب
غم ارباب
🖤به دلها چه كشیــدن دارد
🔆السلام علیک یا اباعبدالله🔆
در پنج شنبه ماه میهمانی خدا بر سفره ضیافت الله که امروز متبرک به نام امام حسین علیه السلام است.
و روز زیارتی ارباب با سلام بر سید الشهد(ع) دلهایمان را میهمان امام حسین نماییم و زائر کربلا شویم ، ان شاءالله
#شهداء ،#پدر و #مادران شهداء ،#عزیزان و #درگذشتگان مان که در انتظار خیرات ما هستند را در سلام هایتان سهیم بفرمائید.
التماس دعا
#سلام. مولاےمن
دعا کنید که این رمضان،
به شما نزدیک تر شوم ...
دعا کنید که
رضایتتان محور زندگی ام شود ...
دعا کنید محبتتان
در قلبم بیشتر ریشه کند ...
دعا کنید
لحظه ای شما را از خاطر،
دور نسازم ...
دعا کنید لایق دیدارتان بشوم ...
صبح علی الطلوع «سلام ای امام عصر»
من دلخوشم به جواب سلامتان
السلام عليك ايّهاالولىّ الناصح🔆
#شهیـــدانہ
#حاجقاســــم
حاج قاسم هر سال ایام ماه مبارک رمضان فرزندان شهید و خانواده ها شهدا رو دعوت میکرد بیت الزهرا افطاری میداد.
میامد صندلی پایین مینشست سخنرانی میکرد، چه صحبتای عمیق و قشنگی.
سرے اخر، وسط صحبتاش به سردار حسنی گفت دوربین هایش را خاموش و جمع کنه، کلا با فیلمبرداری مشکل داشت خوشش نمیامد، خودش هم پذیرایی میکرد، سفره میچید.
کنار بچه ها مینشست، یه جمع باصفا و صمیمی بود،
بعد افطاری، میریختن سر حاجی گم میشد لابلای بچه ها.
به پسرش و یک محافظش که همراهش بود، هم اخم کرده بود ،کاری به بچه های شهید نداشته باشند و بگذارند راحت باشند.
🎙راوے: فرزند شهید شیخ شعاعی
خدایا رهایم نکن!
و لحظه ای مرا با نفسم تنها مگذار،
که بی تو در برابر لغزش ها و بلاها
ناتوانم .
الهی و ربی من لی غیرک
#الله
بہیڪےازدوستاشگفتم:
جملہایازشھیدبہیاددارید؟!
گفت:
یڪبارکهجایدوستامقیافہگرفته
بودم
ابراهیمڪنارماومدوگفت:
نعمتےڪہخداوندبهتودادهروبہ
رخ
دیگراننڪش..
-شهیدابراهیمهادی
#حواسمونهست؟!
#زندگینامه
#شهید پرویز خسروزاده
شهید بزرگوار پرویز خسروزاده در شهرستان اردبیل چشم به جهان گشود. با ۴ خواهر و ۴ برادر خویش در خانواده ای متدیّن و نجیب و شریف پرورش یافتند و با اینکه در انقلاب ۱۰ ساله بودند با برادر کوچکترشان برای تظاهرات به اردبیل می رفتند. به دلیل وضعیت مالی خانواده مجبور به کار و کمک به معیشت خانواده بود. بسیار مهربان و دست و دلباز بود. شهید بسیار متواضع و مهربان و دلسوز بود و اخلاق مذهبی او جلوه ای خاص داشت ، تا اینکه به جبهه های حق علیه باطل اعزام و سرانجام در سال ۱۳۶۷ در حلبچه بر اثر اصابت ترکش شهد شهادت را پیمود و به فیض بی دلیل شهادت نائل آمد.
#فرازےازوصیتنامـہ
خدایا!
میدانم که تـو،
مشتری جان و خون کسانی هستی
که از مال و فرزند و لذتهای دنیوی
میگذرند و به سوی تو میآیند ....
#شهیدمحمدجعفرسعیدے
معاونناو تیپ۱۳ امیرالمومنین
شهادت: عملیات کربلای چهار
دست نوشته آغشته به خون
#شهید مصطفی حیدر
مولای من !
من بهشت را برای نعمت های جاودان اش نمی خواهم
بلکه آن را به طمع چیزی بزرگتر می خواهم
مولای من !
بهشت من همنشینی با اباعبدالله هست
وقتی جنازه ی
#شهید فرشاد مرعشی زاده پس از 38 روز از منطقه ی عملیاتی بستان توسط رزمندگان به پشت جبهه آورده شد، مادرش بر بالینش حاضر گردید و با دیدن صحنه ی اصابت 2 گلوله به گلوی فرزندش غصه ای جانکاه وجودش را فرا گرفت.
روزها گذشت و او با قاب عکس فرشاد درد دل می کرد که چه طور تحمل آوردی 2 گلوله به گلوی تو زخم وارد کرد و شهید شدی.
یکی از شب های ماه مبارک رمضان قبل از اذان صبح خواب دیدم فرشاد به خانه ی قدیمی مان در شوشتر آمد و با او روبوسی کردم و ذوق زده گفتم: مادرجان همه ی فامیل این جا هستند، صبر کن یا الله بگویم آن ها هم تو را ببینند. وقتی برگشتم او نبود. با نگرانی و حسرت چندبار دور خودم چرخیدم، ولی او نبود. لحظه ای بعد یک دفعه جلویم ظاهر شد. پرسیدم: کجا رفتی؟ گفت: مادر دیدی چه طور در یک لحظه غیب شدم که مرا ندیدی؟ هنگام شهادت هم همین طور بود در یک لحظه ی کوتاه تیر به من خورد و اصلاً رنجی احساس نکردم و شهید شدم.
پس از آن خواب، دیگر مرهمی بر زخم دل مادر نهاده بودند و او با آرامشی خاص چشم در چشمان قاب گرفته ی فرشاد می دوخت.
راوی: مادر شهید