5.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸🌿🌸🌿🌸
سلام بر علی اکبر های امام زمان !
همان هایی که ندیده امام خود را عاشقند
و برای آمدنش از جان مایه میگذارند ❣️
🦋
💓 شهید دهه هفتادی که مظلومانه در راه دفاع از ناموس فدایی حق شد...
#شهید_غیرت 💟
داداش علی 🌹هوامو داشته باش ...
#شهید_علی_خلیلی 💖
#پیشنهاد_دانلود 👌
مکتب شهیدان تا ابد ادامه دارد ✌️
🌸❄️🌸❄️🌸
25تیرماه سالروز ضربت خوردن #شهید_علی_خلیلی ♥️
🌸🍃 #شهیدی که بعد از تحمل سختیهای بسیار زیاد به شهادت رسید.
🌸شهدا بهترین قهرمان و الگو هستن برای نسل امروز :)
❣به نیت شادی روح این شهید عزیز
#یک_سوره_یس و
#14_صلوات را هدیه به روح این شهید عزیز میکنیم.❣
(کسانی که دوست داشته باشند میتوانند به نیت این شهید عزیز تلاوت کنند)
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✍بعضی زمانها بهانه است به دست ما
🌸حتما شب و روز ۲۳ ذیقعده آقا صاحب الزمان علیه السلام به زیارت جد بزرگوارشان میروند
شما هم زرنگی کنید
و یک سوره یاسین قرائت و هدیه به روح مطهر حضرت نرجس خاتون کنید
و خدمت آقا عرضه بدارید
در مقابل این هدیه به مادرتان؛ شما نایب الزیاره ما باشید در این روز و شب در حرم امام رضا علیه السلام
کارها با کریمان دشوار نیست🍃
#شهید_مدافع_حرم
#جلیل_خادمی
گفتگوی اختصاصی با همسر شهید
👇👇👇
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
« #آخرین_دیدار» 🌸خاطره ی که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شود 🌸17 آبان 94 شب من در آشپز خانه مشغول آماده
#خبر_شهادت
🌸میخواستم #پیکر_جلیل را به خانه بیاورم تا بار دیگر همه دور هم جمع شویم...
🌸در اول به من گفتند که #جلیل زخمی شده است. رو به پدر گفتم : حقیقت را به من بگو جلیل حرفهایی را به من زده است و من می دانم به آرزویش رسیده . پدر با تعجب پرسید: تو چه می دانی ⁉️ چه کسی به تو گفته⁉️
🌸گفتم: پدر جلیل روزی که عازم بود کفنش را به من داد و حتی #مزارش را هم نشانم داده است...
🌸چند روزی طول کشید تا پیکر جلیل را به فسا آوردند و به رضوانیه بردند. من از آنها درخواست کردم که پیکر جلیل را به خانه بیاورند تا بار دیگر هم که شده دور هم جمع شویم و از او وداع کنیم .
🌸گفتم دیدارم با #جلیل به قیامت رفت.😭 بگذارید تا ببینمش . به رضوانیه رفتیم کفنش راباز کردند ولی جمعیت به اندازه ای زیاد بود که نتوانستم با او صحبت کنم. هرچه درخواست کردم که بگذارید لحظه ای با او صحبت کنم ولی نگذاشتند.😔
🌸تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فاطمه را روی سینه جلیل گذاشتم و فاطمه روی صورت بابا دست می کشید (این صحنه در ذهنم ماندگار شد) مرا بلند کردند و پیکر را بردند. 😭دلم طاقت نیاورد. به سمت جلیل دویدم التماس کردم که بگذارید یک بار دیگر اورا ببینم ...😭♥️
🌸 به خانه برگشتم تمام روح و ذهنم در کنار #جلیل بود . ساعت دو و نیم نیمه شب بود. به کوچه رفتم و از بستگانم خواهش کردم که مرا به رضوانیه ببرند چونکه می دانستم هیچ گاه او را به خانه نمی آوردند.
🌸به رضوانیه رفتیم . با اصرار زیاد درب سرد خانه را باز کردند. کنار تابوتش نشستم . درب تابوت را میخ کوبی کرده بودند هرچه سعی کردم نتوانستم بازش کنم.😢
🌸آن مرد و قتی تلاشهای مرا دید درب تابوت را باز کرد. پنبه های روی صورت جلیل را کنار زدم چهره اش را دیدم . انقدر محو او شده بودم که سرمای سرد خانه را حس نمی کردم. چشمهایش نیمه باز بود دست روی چشمتنش گذاشتم ... در همان حال که گریه می کردم جلیل را پایین تابوتش دیدم ایستاده بود ومی خندید .گفتم باید بخندی حال و روز مرا میبینی ...😭♥️
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻 #قسمتــــ_شصـــت و چهارم ۶۴ 👈این داستان⇦《 قول زنانه 》 ـــــــــــــ
داستان واقعی
قسمت 65 و 66
نسل سوخته 👇
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_شصـــت و پنجم ۶۵
👈این داستان⇦《 عیدی بدون بی بی 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما ازش اجازه رو گرفت ... بعد از ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید ... و حضورش هم اجازه رسمی ... برای حضور من شد ... و از همون روز ... کارم رو شروع کردم ...😊
از مدرسه که می اومدم ... سریع یه چیزی می خوردم ... می نشستم سر درس هام ... و بعد از ظهر ... راس ساعت 4 توی کارگاه بودم ... اشتیاق عجیبی داشتم ... و حس می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...😅🕵♀
شب هم حدود هشت و نیم، نه ... می رسیدم خونه ... تقریبا همزمان پدرم ...
سریع دوش🚿 می گرفتم و لباسم رو عوض می کردم ... و بلافاصله بعد از غذا ... می نشستم سر درس ... هر چی که از ظهر باقی مونده بود ...
🔅من توی اون مدت که از بی بی نگهداری می کردم ... به کار و نخوابیدن ... عادت کرده بودم ... و همین سبک جدید زندگی ... من رو وارد فضای اون ایام می کرد ...
تنها اشکال کار یه چیز بود ... سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 10:30 می خوابید ... و دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم💡 ... ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و میومدم توی حال ... گاهی هم همون طوری خوابم می برد ... کنار وسایلم ... روی زمین ...
🎉🎊عید نوروز نزدیک می شد ... اما امسال ... برعکس بقیه ... من اصلا دلم نمی خواست برم مشهد ... یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم ...
اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد🍃 ... همه اونجا دور هم جمعمی شدن ... یه عالمه بچه ... دور هم بازی می کردن ... پسر خاله ها ... دختر دایی ها ... پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...
اما برای من ... غیر از زیارت امام رضا ... خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود 😔😔... علی الخصوص ... عید اول ... اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...
بین دلخوری و غصه ... معلق می زدم که ... محمد مهدی زنگ زد... ☎️
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ 🎊🎉🎊
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_شصـــت_و_ششم ۶۶
👈این داستان⇦《 محمد مهدی 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎شب بود که تلفن زنگ زد ☎️... محمد مهدی ... پسر خاله مادرم بود ... پسر خاله ای که تا قبل از بیماری مادربزرگ ... به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم ...😳😳
🔹توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم ... دو بار برای عیادت اومد مشهد ... آدم خون گرم، مهربان، بی غل و غش، متواضع و خنده رو ... که پدرم به شدت ازش بدش می اومد... این رو از نگاه ها، حالت ها و رفتار پدرم فهمیدم ... علی الخصوص وقتی خیلی عادی ... پاش رو در می آورد و تکیه می داد به دیوار ... صدای غرولندهای یواشکی پدرم بلند می شد ...😖
زنگ زد تا اجازه من رو برای یه سفر مردونه از پدرم بگیره ... اون تماس ... اولین تماس محمد مهدی به خونه ما بود ...☎️
پدرم، سعی می کرد خیلی مودبانه پای تلفن باهاش صحبت کنه ... اما چهره اش مدام رنگ به رنگ می شد 😡😨... خداحافظی کرد و تلفن رو با عصبانیت خاصی کوبید سر جاش ...
- مرتیکه زنگ زده میگه ... داریم یه گروه مردونه میریم جنوب... مناطق جنگی ... اگر اجازه بدید آقا مهران رو هم با خودمون ببریم ... یکی نیست بگه ...
و حرفش رو خورد ... و با خشم زل زد بهم ...😡😠
- صد دفعه بهت گفتم با این مردک صمیمی نشو ... گرم نگیر ... بعد از 19، 20 سال ... پر رو زنگ زده که ...☎️
که با چشم غره های مادرم حرفش رو خورد ... مادرم نمی خواست این حرف ها به بچه ها کشیده بشه ... و فکرش هم درست بود ...👌
علی رغم اینکه با تمام وجود دلم می خواست باهاشون برم مناطق جنگی ... عشق دیدن مناطق جنگی ... شهدا ... اونم دفعه اول بدون کاروان ...✨🌸
اما خوب می دونستم ... چرا پدرم اینقدر از آقا محمدمهدی بدش میاد ... تحمل رقیب عشقی ... کار ساده ای نیست... این رو توی مراسم ختم بی بی ... از بین حرف های بزرگ ترها شنیده بودم ... وقتی بی توجه به شنونده دیگه ... داشتن با هم پشت سر پدرم و محمد مهدی صحبت می کردن ...😳
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ 🍃🌹🍃
مداحی آنلاین - آمدم امشب حرم - بنی فاطمه.mp3
7.12M
☀️ #روز_زیارتی_مخصوص_امام_رضا(ع)
🍃آمدم امشب حرم
🍃با پدر و مادرم
🎤 #سید_مجید_بنی_فاطمه
⏯ #تک
👌 #پیشنهاد_ویژه
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124