💞🌟💞🌟💞
❣ روحیات و اخلاق شهید هادی ❣
💢یک روز که آقا ابراهیم به منزل ما آمده بود، جلوی همه دولا شد و دست
پدرم را #بوسید❗️
😳تعجب کردم. او #قهرمان ورزش و کشتی
بود. تمام محل او را می شناختند.
💞آقا ابراهیم گفت :
(( شما سادات و اولاد حضرت زهرا 'علیه السلام' هستید. احترام شما واجب است))
💖به توصیه ی #ابراهیم، آن شب با پدرم به زورخانه حاج حسن رفتیم. از آن روز
من هم جزو ورزشکاران آن فضای معنوی شدم.
💖هر وقت وارد میشدم بلند میگفت:
سلامتی سادات #صلوات. بعد هم تا من وارد گود نمیشدم
خودش وارد نمیشد.
مرشد زورخانه هم بلند میگفت: برای
جد #سادات صلوات
❤️برخوردهای ابراهیم باعث شد که به
#سید بودنم افتخار کنم.
اخلاق و رفتار او در من و در بسیاری از ورزشکاران تاثیر داشت.
همه دوستش داشتند...
همه جا صحبت از روحیه ی #پهلوانی ابراهیم بود.
#سلام_بر_ابراهیم۲🌹
#روایت: #سید_کمال_سادات_شکرآبی
💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
سلام
امشب هم مهمان عزیز و اسمانی داریم
نیت کنید و از مهمان امشب بهترین ها را
بخواهید ، مهمان امشب ما از #سادات
هستند و امشب کانال هم تبرک می شه
به یکی از فرزندان حضرت زهرا سلام الله
مهمان عزیز مقدمتان گلباران👇👇👇
🌹🌹🌹🌿🌿🌹🌹🌹🌿🌿🌹🌹🌹
11.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#به_نام_مادر
آمدم چادر #فرماندهی گروهان، محمد تورجی زاده نشسته بود. طبق معمول به احترام #سادات بلند شد. گفتم: شرمنده محمد آقا! من با یکی از دوستام قرار دارم. باید برم #مرخصی و تا عصر برمیگردم. بی مقدمه گفت: نه! نمیشه!
گفتم: رفیقم منتظر منه. دوباره با جدیت گفت: همین که شنیدی.
با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود. #عصبانی شدم. وقتی داشتم از چادر بیرون می آمدم، با ناراحتی گفتم: "#شکایت_شما_رو_به_مادرم_میکنم". هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم، با #پای_برهنه دوید دنبال من. دستم را گرفت و گفت: "این چی بود گفتی؟"
به صورتش نگاه کردم. خیس #اشک بود. بعد ادامه داد: این برگه مرخصی! #سفید_امضا کردم. هر چقدر دوست داری بنویس اما حرفت رو پس بگیر. گفتم: به خدا #شوخی کردم، اصلا منظوری نداشتم. با دیدن حال و گریه ی او، خودم هم #بغضم گرفت.
(به نقل از سید احمد نواب)
شهید #محمدرضا_تورجی_زاده
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124