🌹🌹🌹
#قصهدلبری
#قسمتسیوسوم
زیاد روضه میخواند،گاهی وسط روضه ها شرطه های سعودی می آمدند و اعتراض می کردند.
کتاب دستش نمیگرفت،از حفظ می خواند🙂
هر وقت ماموران سعودی مزاحم می شدند، وسط روضه می گفت:《بر پدر همه تون لعنت!》😶
چندبار هم در مسجدالحرام نزدیک بود دستگیرش کنند🤦♀.با وهابی ها کَلکَل می کرد.
خوشم می آمد این ها از روبروند🙃از طرفی می دانستم اگر نصیحتش بکنم که بی خیال این ها بشو،تاثیری ندارد.
دوتایی بار اولمان بود می رفتیم مکه.می دانستیم اولین بار که نگاهمان به خانهٔ کعبه بیفتد،سه حاجت شرعی ما براورده میشود.همان استاد تاریخ گفت:《قبل از دیدن خانهٔ کعبه،اول سجده کنید.بعد که تقاضای خودتان را از خدا خواستید،سر از سجده بردارید!》
زودتر از من سرش را آورد بالا.به من گفت:《توی سجده باش!بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن.خرج امام حسین کن!》
وقتی نگاهم به خانهٔ کعبه افتاد گفت:《ببین خدا هم مشکی پوش حسینه!》💔
خیلی منقلب شدم😞حرف هایش آدم را به هم می ریخت.کل طواف را بازمزمهٔ روضه انجام می داد،طوری که بقیه به هوای روضه هایش می سوختند😢
در سعیِ صفا و مروه دعاها که تمام می شد،روضه می خواند. دعای جوشن می خواند یا مناجات حضرت امیر(ع) و من همراهی اش می کردم.بهش میگفتم:《باید بگیم خوش به حال هاجر!اون قدر که رفتی و اومدی،بالاخره آب برای اسماعیلتپیدا شد،کاش برای رباب هم آب پیدا میشد!》💔انگار آتشش زدم😢،بلند بلند شروع کرد به گریه کردن😭😭
#ادامهدارد...