eitaa logo
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
35.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
11.9هزار ویدیو
114 فایل
♥️باهمه وجود دوستتون دارم #حضرت_زهرا_سلام_الله مادر همه ی شهیدان شده اید می شود #مادر ما هم بشوید❓ با دعوت #شهدا به این کانال اومدید پس لفت ندید. تاریخ تاسیس 1397/1/25
مشاهده در ایتا
دانلود
☘اصلا به نسیم صبحگاهی چه نیاز؛ وقتی که نگاه شما مرا جان میبخشد.. روزم راشروع می کنم با نام خدای مهربون، حضرت زهرا(س) امام زمانم(عج) و #داداش_ابراهیم_ و. #داداش_محمد_رضا_ @shahid_hadi124 🍃♦️🍃♦️
شهیدی که اگر خالصانه بهش توسل کنید وبه نیتشون زیارت عاشورا بخوتید #حاجت میده شدیدا، فراموش نکنید✅❤️ یا زهرا سلام الله علیها.. شادی روح #شهید_سید_محتبی_علمدار #فاتحه_و_صلوات @shahid_hadi124 🍃🌸
🌸🌿🌸🌿🌸 نام:انسان نام خانوادگي: آدمي زاد نام پدر: آدم نام مادر: حوا لقب: اشرف مخلوقات نژاد: خاکي صادره از: دنيا ������🌸������ ساکن: کهکشان راه شيري ، منظومه شمسي ، زمين ساعت حرکت و پرواز: هر وقت که خدا صلاح بداند مکان: بهشت ����، اگر نشد جهنم���� �������🌺������ وسايل مورد نياز: 1-دو متر پارچه سفيد 2-عمل نيک 3-انجام واجبات و ترک محرمات 4-امر به معروف و نهي از منکر 5-دعاي والدين و مومنين 6-نماز اول وقت 7-اعمال صالح و تقوا. �������🌷������ ملاحظات: 1.خواهشمند است جهت رفاه حال خود زکات را قبل از پرواز پرداخت نماييد. 2.از آوردن ثروت ، مقام ، منزل ، ماشين ، حتي داخل فرودگاه جداٌ خودداري نماييد. 3.حتماً قبل از حرکت به بستگان خود توضيح دهيد تا از آوردن دسته گلهاي سنگين ، سنگ قبر گران و تجملاتي و نيز مراسم پرخرج و غيره خودداري نمايند. 4.جهت يادگاري قبل از پرواز اموال خود را بين فرزندان و امور فقرا و مستضعفين مشخص نماييد. 5.از آوردن بار اضافي از قبيل حق الناس ، غيبت ، تهمت و غيره جداٌ خودداري نماييد. �������🌹������ جهت کسب اطلاعات بيشتر به قرآن و سنت پيامبر صلوات الله عليه و آله مراجعه نماييد.🌹🍃🌹🍃🌹 💚 به کانال و بپیوندید 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
پیامبر مهربانی ها( ص ) : ❤ هرکس زیاد #استغفار کند، خدا برای او: از هر غمی، گشایش، از هر تنگنایی رهایی، و از جایی که انتظار ندارد، روزی میدهد ❤ ‌ ‌📚نهج الفصاحه 💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇 @shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
🌷☘🌷 @shahid_hadi124
❤️🕊 روزهای اول جنگ، شهر اشغال شده‌ی هویزه... را به همراه مادرش به مقر بعثی ها می‌آورند؛ یڪی از مسئولین بعثی (ستوان عطوان) دستور می‌دهد دختر را به داخل سنگرش بیاورند! مادر را بیرون سنگر نگه می‌دارند؛ لحظه ای شیون مادر قطع نمی شود... دقایقی بعد بانوی جوان با حالتی مضطرب، دستان خونی و و لباس پاره شده سراسیمه از داخل سنگر به بیرون فرار می ڪند... تعدادی از سربازان به داخل سنگر می روند و با جسد ستوان عطوان مواجه می شوند؛ دختر جوان هویزه ای حاضر نشده را به بهای آزادی بفروشد و با سر نیزه، ستوان را به هلاڪت رسانده و حتی اجازه نداده چادر از سرش برداشته شود... خبر به گوش سرهنگ هاشم فرمانده مقر می رسد؛با دستور سرهنگ یڪ گالن بنزین روی دختر جوان خالی می ڪنند... در چشم بهم زدنی آتش تمام چادر بانو را فرا می‌گیرد و همانند شعله ای به این سو و آن سو می‌دود... و لحظاتی بعد جز دودی ڪه از خاڪستر بلند می‌شود چیزی باقی نمی ماند!! فریادهای دلخراش مادر برای بعثی ها قابل تحمل نیست، مادر را نیز به همان سبڪ به جگر گوشه اش می رسانند... 💚 به کانال و بپیوندید 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd 🌹 🍃🌹🍃🌹
روزے ڪه عہد بستیم، من گشتم و حالا.. یادت مےماند! به خدا مےسپارمت... .... همسفر....بی تو‌ خیلی سخته 😭😭 ... 💚 به کانال و بپیوندید 👇👇 @shahid_hadi124
این روزا عجیب هواے ِ مشهدالرضا دارم ::::::::::::::::
با سلام لحظه هاتون مهدوی ..(عج) داستان قسمت سی ونهم وچهل امشب در کانال قرار خواهد گرفت
مسئول اردوگاه و مسئول اتوبوس ما اجازه ندادن من برم برای خادمی هرچقدرم گریه کردم التماس کردم گفتن نه که نه من بقیه مناطق را با اشک و گریه سپری کردم از جنوب که برگشتیم زمان آزمون ورودی حوزه اعلام شد ۱۵اردیبهشت برای همین شدیدا مشغول خوندن دروس دبیرستان بودم بالاخره روز آزمون رسید با استرس تمام تو جلسه حاضر شدم گویا جواب این آزمون ۱۵شهریور و اعلام جواب آزمون پرسش پاسخ اول شهریور بود آزمون دادیم و از اونور اعلام شد باید برای بسیج ویژه شدن آزمون بدیم آزمون اواسط خرداد بود و اعلام جواب یک هفته بعد روز آزمون بسیج بالاخره رسید مثل آزمون طلبگی اصلا استرس نداشتم روز اعلام جواب رسید بسیجی ویژه نشده بود 😛😛😌😌 اما جزو گردان بسیج شده بودم ☺️☺️ برام زیاد مهم نبود خسته و کوفته از پایگاه برگشتم بهمون گفتن از روز شنبه دوره های آموزشیمون شروع میشه این دوروز خوبه دیگه خونم پیش مامان اینا تو فکرش بودم که یهو گوشیم زنگ خورد -الو سلام زینب جان زینب :سلام حنانه گلم حنانه من با یه سری از بچه ها میریم جمکران توام میای؟ -جدی ؟ میشه منم بیام ؟ زینب : آره عزیزم آقا طلبیدتت اگه میای فردا بیام دنبالت ؟ -آره حتما ممنونم عزیزم به یادم بودی زینب :‌ آقا طلبیدتت من چیکاره ام؟ -مرسی از ذوق تا صبح خوابم نبرد بعدازنماز صبح حاضر شدم رفتم ی چای بخورم که بابام گفت : کله سحر کجامیری؟ -مسجد جمکران بابا:این امل بازی های تو کی تموم میشه ما راحت بشیم نیم ساعت نشد زینب اومد بابا: برو چهارتا امل منتظرتن -خداحافظ با ماشین شخصی رفتیم مستقیم رفتیم جمکران مسجدی که مکانش توسط خود امام زمان(عج) تعیین شده بود شیخ حسن جمکرانی تو حیاط مسجد با بچه ها نشستیم رو به روی گنبد -آقا خیلی دوستت دارم آقا هنوز یادمه تو شلمچه روتونو ازم برگردوندید میشه الان نگاهم کنید همیشه زیر نگاهتون باشم اون دوروز عالی بود تو راه برگشت رفتیم مزارشهدای قم سرمزار شهید معماری و شهید صالحی یکیشون مادرشو شفا داده بود و دیگری از بهشت اومده بود و زیر کارنامه دخترشو امضا کرده بود شهید مهدی زین الدین هم که گل سرسبدشون بود فرمانده لشگر ۱۷علی بن ابی طالب اون روز عالی بود واقعا باید برگردیم و فردا کلاسام شروع میشه .. نویسنده: بانو.....ش 💚 به کانال و بپیوندید 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd   ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─