حتما وقتی تو بستر بیماری بودید دخترتون زهرا هی التماس میکرده که مادر زودتر خوب شو
نکنه منو تنها بگذاری
یاد یه صحنه ای افتادم
یک روزی هم میاد که علی التماس زهرا رو میکرد که اگه میشه نرو
ببین میتوانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
خدایا امشب چه خبره
چکار داری میکنی با دلم
کجاها داری ما رو میبری
یاد یه صحنه دیگه ای هم افتادم
یه روزی هم میاد تو کربلا که زینب هی التماس داداشش حسین رو میکنه که داداش اگه میشه نرو
تو اگه بری ما چکار کنیم
محلا محلا یابن الزهرا
میخوام یکم بهتر روضه رو حس کنی
اگه دختر بچه داری و مادری
یه لحظه تصور کن خدای نکرده دیگه نباشی
ببین دخترت چه حالی میشه
یا اگه دخترم نداری دختر بچه چهار ساله که دیدی یه لحظه فکر کن یه دختر چهار ساله مادرش رو از دست بده
ببین چه حالی میشه
چقدر گریه میکنه
هی بهونه گیری میکنه
هی بهونه مادرش رو میگیره
غذا نمیخوره هی میگه مادرم رو میخوام
هی همش یه گوشه میشینه و میره تو خودش
شبا با گریه میخوابه که من مادرم رو میخوام
حالا این ها رو درباره حضرت زهرا فرض کن
ببین حضرت زهرا چی ها کشید با وفات مادرش
تا میبینه بچه ای دستش تو دسته مادرشه و داره راه میره
شروع میکنه به گریه کردن که دلم برا مادرم تنگ شده کاش مادرم بود تا منم دستم رو میگذاشتم تو دستش
یک روزی هم میاد که بچه های حضرت زهرا س همین جور میشند
هی میگند ما مادرمون رو میخوایم
اما من میخوام بگم یا حضرت زهرا س درسته شما مادرتون رو از دست دادید اما هر وقت بهونه مادر میگرفتید کسی کتکتون نمیزد کسی سیلی بهتون نمیزد
پیامبر نوازشتون میکرد
من یه دختر سه ساله سراغ دارم که اسمش رقیه هست
اون باباش رو از دست داد
اما هر جا میگفت من بابام رو میخوام کتکش میزدند
هر جا میگفت من بابامو میخوام سیلی بهش میزدند
اینقدر تازیانه خورد
که وقتی زن غساله اومد حضرت رقیه س رو غسل بده یه مرتبه دست از غسل کشید و گفت بزرگ شما کیه؟
همه حضرت زینب س رو نشون دادند
گفت من از شما یه سوال دارم
ایا این دختر بچه بیماری داشته ؟
حضرت زینب س فرمود چطور؟
گفت آخه همه جای بدنش سیاهه و کبوده
خانم زینب فرمود نه بیماری نداره
از بس تازیانه و کتک خورده همه جای بدنش سیاه و کبود شده
ز خانه ها همه بوی طعام می آمد
ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم