1.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر امشب حالش بد است...
#شب_جمعه
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان(عج)
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
11.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 شهادت مرگ تاجرانه است
☝️ تاکید رهبر انقلاب بر جایگاه ارزشمند شهید و مجاهد فی سبیلالله نزد خداوند
🎥 «#در_آرزوی_شهادت» روایتهایی از رهبر انقلاب درباره فرهنگ ایثار و شهادت
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_چهل_و_سوم ▪انگار نه انگار در حساسترین لحظه ترکم کرده بود، در این چن
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻#قسمت_چهل_و_چهارم
▪به یک قدمیام رسیده و راه فراری نبود؛ از آشوب چشمانش نمیتوانستم هیچ خطی بخوانم و او مثل همیشه مهربان بود: «نترس! مجبور شدم تعقیبت کنم تا یه جای امن باهات حرف بزنم.»
▫کلماتش کنار هم هیچ معنایی نمیداد و با اینکه هیچ کس در اطرافمان نبود، آهسته و مضطرب توصیه کرد: «یه جا واینسا! قدم بزنیم بهتره.»
▪موهایش به هم ریخته، صورتش را مثل همیشه اصلاح نکرده و پریشانی از چشمانش میبارید.
▫جرأت نمیکردم قدمی کنارش بردارم اما او با همان طمأنینۀ همیشگیاش به راه افتاد و اشاره کرد تا حرکت کنم که مردد گام اول را برداشتم و بیمقدمه شروع کرد: «دیروز تا تو رفتی چند نفر اومدن سراغم... تو وقتی برگشتی خونه متوجه نشدی کسی تعقیبت کنه؟...»
▪باور نمیکردم هنوز هم گمان کند من هیچ نقشی در داستان دیروز نداشتم؛ ناباورانه به سمتش صورت چرخاندم، از نگاه خیرهام خیال کرد از این خبر ترسیدم و شبیه سدّی محکم سینه سپر کرد: «نترس! فقط خوب گوش کن ببین چی میگم!»
▫سپس نیمنگاهی به پشت سرش کرد و محتاطانه ادامه داد: «به نظرم تعقیبم کرده بودن تا باغ کتاب... نمیدونم کی بودن، مهم هم نیس... مهم اینه که میخواستن باهاشون همکاری کنم.»
▪شاید پیشنهاد همکاری بخشی از نقشۀ نیروهای امنیتی بود و من با تمام دلخوریها دعا میکردم همین حالا حامد برسد اما او انگار وقت زیادی نداشت که با عجله توضیح میداد: «میخواستن تو ساخت یکی از قطعهها از مدلی که اونا طراحی کردن استفاده کنم، یه سری پیشنهاد عالی هم برام داشتن اما وقتی قبول نکردم، تهدیدم کردن.»
▫بدون اغراق، به درستی نمیشنیدم چه میگوید و خبر نداشتم همین تهدید، هستیاش را زیر و رو کرده که دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد، به سمتم چرخید و لحنش هم مثل نگاهش تپید: «بهم گفتن تو رو کاملاً تحت نظر دارن. همه چی رو در موردت میدونستن. از تکتک آدمهای اطرافت، حتی ساعت رفت و آمدهات خبر داشتن... گفتن اگه قبول نکنم...»
▪نشد کلامش را تمام کند، نگاهش با بیقراری روی صورتم گشت و انگار نفس کم آورد که بیصدا زمزمه کرد: «تو رو گِرو گرفتن... فقط تا امشب بهم وقت دادن...»
▫در برابر احساس پاشیده در چشمانش، زبانم بند آمده بود و او با هر کلمه، بیشتر در گرداب وحشت غرقم میکرد.
▪نمیفهمیدم رفقای حامد چه نقشهای برایش کشیدهاند و تنها راه پیش پایم به همان کسی ختم میشد که از دیروز تمام درها را به رویش بسته بودم.
▫انگار میترسید اینجا هم تحت نظر باشد که هر لحظه نگاهش با پریشانی در صحن امامزاده میچرخید؛ دوباره به راه افتاد تا به گمان خودش با هم بودنمان جلب توجه نکند و این بهترین فرصت برای پیاده کردن همان طرح پارک ریورساید بود.
▪نگاهش به روبرو بود و انگار آوار نگرانی، نفسش را گرفته بود که برای گفتن هر جمله، چند لحظه صبر میکرد و باز هم صدایش رعشه داشت: «دیشب تا صبح حتی یه لحظه نتونستم بخوابم... فقط فکر تو بودم... میترسیدم بیان سراغت... از صبح زود اومدم سر خیابون شرکت منتظرت بودم، وقتی اومدی خیالم راحت شد... تا بعد از ظهر همونجا موندم...»
▫او غرق دریای نگرانی برای من، کلماتش تک به تک در هم میشکست و من فقط میخواستم خودم را از دستش خلاص کنم که مخفیانه شمارۀ حامد را گرفتم و تا تماس را وصل کرد، رو به دکتر امیری یک جملۀ گُنگ گفتم: «من اصلاً متوجه نمیشم... آخه اونا کی بودن که تو باغ کتاب اومدن دنبالتون؟»
▪تلاش میکردم در کلامم، یک کُد مشخص باشد تا حامد متوجه شود در چه مخمصهای گرفتار شدم و باید موقعیتم را به حامد اطلاع میدادم که یک کُد دیگر فرستادم: «اصلاً فکر نمیکردم منو تو امامزاده پنجتن پیدا کنید...»
▫دستم را بالا نمیآوردم مبادا موبایل را ببیند و بویی ببرد اما امیدوار بودم حامد از همین دو جمله، همه چیز دستگیرش شده باشد و زودتر خودش را برساند.
▪از حرفهای بیربطی که گفتم، احساس کرد از شدت وحشت، فکرم از هم پاشیده و نمیدانست بار دیگر به حامد گِرا میدهم که با همان محبت همیشگی دست دلم را گرفت: «از هیچی نترس محیا! من نمیذارم دست هیچکس بهت برسه!»
▫میتوانستم تصور کنم از دیروز چه حال سختی را سپری کرده و چه دلی از دست داده که بیمهابا نام کوچکم را صدا میزد اما نگاه من فقط زیرچشمی به صفحۀ موبایلم بود بلکه حامد پیامی بدهد و تماس همچنان وصل بود.
▪نگاهش در امتداد افق آسمان و از بلندای صحن امامزاده، روی نقطهای دوردست در شلوغی شهر ثابت مانده و انگار کلمات آخرش بود که با غربت عجیبی حرف میزد: «هیچوقت بهم فرصت ندادی بگم چقدر برام عزیزی... انقدر عزیز که اگه جون خودم رو شرط کرده بودن، برام خیلی راحتتر بود...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
.
خیلی پستها به او پیشنهاد شد اما نپذیرفت. در همان زمان فرماندهی هم هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. حتی شبها برای یگان آشپزی میکرد.
#روایت_همرزم_شهید
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه و یاد شهدا با صلوات...
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
.
از كيميایِ مِهر تو زَر گشت رویِ من
آری به يُمنِ لطفِ شما خاك زَر شود
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی_الرضا
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مادرم
هم صحبتم با عکس هایت
دست خودم که نیست
دلتنگم برایت...
#شهید_گمنام
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_چهل_و_چهارم ▪به یک قدمیام رسیده و راه فراری نبود؛ از آشوب چشمانش نم
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻#قسمت_چهل_و_پنجم
▪برای اولین بار اینقدر بیپرده از عشقش میگفت و آیینۀ چشمانش طوری بیریا میدرخشید که دست و پای دلم لرزید و ترسیدم همین عشق نگذارد تسلیم شود.
▫با کلافگی میان موهایش دست کشید و با حالتی عصبی از من که نه، انگار از خودش پرسید: «نمیدونم چجوری متوجه احساس من به تو شدن... ولی دست رو بد چیزی گذاشتن...»
▪نمیفهمیدم قصههایی که سر هم میکند دروغ است یا پازل عجیب و غریبی است که همکاران حامد برایش چیدهاند و فقط از خدا میخواستم راه نجاتی پیش پایم بگذارد.
▫چشمم به گوشی بود، عبور ثانیهها روی صفحۀ موبایل نشان میداد تماس هنوز وصل است و همان لحظه دکتر امیری حرف دلش را زد: «بهت گفتم به دلیلی که نمیتونم بگم سرنوشت این کشور خیلی برام مهمه... تو خیلی برام عزیزی اما بازم نمیتونم کاری که ازم خواستن انجام بدم... اگه به خاطر تو نبود همون دیشب میرفتم پیش بچههای اطلاعات اما ترسیدم بیان سراغت... ولی حالا که تو اینجایی خیالم راحته...»
▪سرنوشت کشور؟! بچههای اطلاعات؟! به نیمرخ صورتش خیره مانده بودم و باورم نمیشد این جاسوس اینقدر طبیعی دروغ میگوید و همان لحظه حرفی زد که قلبم از وحشت به قفسۀ سینهام کوبیده شد: «ما با هم میریم! اونا الان خط تلفنم، رفت و آمدم، همه چی رو زیر نظر دارن. احتمالاً همین الانم دارن ما رو میبینن! اگه بخوام تماس بگیرم با اطلاعات، تلفنم رو شنود میکنن. حتی اگه بخوام تنها برم، تعقیبم میکنن و میفهمن و بعدش میان سراغ تو! اما اگه با هم بریم، تو هم پیش خودم تحت نظر نیروها جات امنه و نمیتونن صدمهای بهت بزنن...»
▫️میفهمیدم اطلاعات و نیروهای امنیتی، اسم رمز مقصد فرارش از تهران است اما از اینکه میخواست مرا با خودش ببرد تمام ذرات بدنم به لرزه افتاده و زبانم بند آمده بود!
▪️انگار حرارت این عشق، عقلش را به آتش کشیده و در آخرین فرصتی که برایش مانده بود، میخواست من را تصاحب کند و از همین تصور، جانم به گلو رسیده بود.
▫️میدانستم حامد تمام این حرفها را میشنود و چشمم به ورودی امامزاده بود بلکه زودتر بیاید و پیش از آنکه خودش برسد، پیامش رسید: «من تا نیم ساعت دیگه میرسم، ببرش سمت جنگل!»
▪️میترسیدم صفحۀ روشن گوشی، مشکوکش کند که پیام را نصفه و نیمه خواندم و بلافاصله صفحه را قفل کردم.
▫️پارک جنگلی لویزان از انتهای همین خیابان امامزاده شروع میشد، هیچ ایدهای برای همراه کردنش تا آنجا به ذهنم نمیرسید و در عوض او فکر همه جا را کرده بود که با اطمینان پیشنهاد داد: «با ماشین من میریم، تو همین کوچه پشتی پارک کردم.»
▪️نیم ساعت تا رسیدن حامد مانده و من حتی نمیتوانستم تصور کنم سوار ماشینش شوم که مطمئن بودم مرا تا ناکجا دنبال خودش خواهد کشید.
▫️جرأت نمیکردم لب از لب باز کنم و رنگ پریدۀ صورتم گواهی میداد چقدر وحشت کردم که روبرویم ایستاد، با نگاهش به عمق چشمانم فرو رفت و یک جمله پرسید: «از چی میترسی دختر؟»
▪️از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم و تنها با همین خیال خودم را آرام میکردم که اگر تا قبل از رسیدن حامد بخواهد مرا با خودش ببرد با جیغ و فریاد هم شده، از چنگش فرار میکنم و باز هم از واکنشش میترسیدم.
▫️میدانستم هرچقدر از بیراهه بروم و هر اندازه بهانه بیاورم، نمیتوانم تا رسیدن حامد زمان بخرم اما با همۀ ناامیدی باید تمام تلاشم را میکردم: «آقای دکتر... من گیج شدم... واقعاً نمیدونم باید چی کار کنم... اصلاً از حرفاتون سر در نمیارم... الان خانوادم منتظر هستن من برم خونه...»
▪️از سرگردانی جملاتم، عصبی شده بود و نمیخواست حالم را خرابتر کند که کلافگیاش را پشت آرامش کلماتش پنهان کرد: «میدونم گیجت کردم اما الان فقط باید به من اعتماد کنی و باهام بیای.»
▫️من هیچ اعتمادی به این جاسوس عاشق نداشتم و نمیشد به رخش بکشم که وحشتم را بهانه کردم: «من خیلی ترسیدم...»
▪️شاید هم بهانه نبود و حقیقتاً حکایت حالم همین بود که چشمانش در هم شکست و عطر عشق از لحنش بلند شد: «مگه من مُردم که تو بترسی؟ از دیشب تا حالا یه لحظه از جلو چشمم کنار نرفتی! نمیخوام به کشورم خیانت کنم اما نمیذارم به تو هم آسیبی بزنن! میتونی به من اعتماد کنی؟»
▫️مطمئن بودم تمام این حرفها را بهانه کرده تا در آخرین لحظات من را با خودش ببرد؛ ناامید از همه جا و تنها به امید حمایتی از حامد، بیهوا چشمم به موبایلم افتاد و پیام بعدیاش را دیدم: «ببرش تو فرعیهای جنگل لویزان.»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
تا یاد دارم در خانهمان یا هیات داشتیم یا در حال پختن نذری بودیم. پدرم از قدیمیها و جزو معتمدین محل بوده و هست. به احترام او و برادرهای بزرگترم و داماد بزرگمان حاجآقا خضایی، مردم محل به چشم دیگری به ما بچههای کوچکتر نگاه میکردند. خلاصه بگویم از ما توقع داشتند. ما هم به سرکردگی حاجاصغر، همه تلاشمان این بود که نکند قدم اشتباهی برداریم. همه این خودمراقبتیها باعث شد مسجد بشود تنها سرگرمی و پاتوقمان.
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#روایت_برادر_شهید
📲جنات فکه
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊